ترجمه و توضیح سوره سجده ۱۵ – ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش از آن همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

الم ﴿١ تَنزِيلُ الْكِتَابِ لَا رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ ﴿٢

الف، لام، میم (۱) فروفرستادن این کتاب، که هیچ شکی در آن نیست از طرف پروردگار جهانیان است. (۲)

این آیه درواقع پاسخ به دو سؤال است، گویی نخست از محتوای این کتاب آسمانی سؤال شده، در پاسخ می گوید: محتوای آن حق است و جای کمترین شک و تردید نیست، سپس سؤال از ابداع کننده آن به میان می آید، در پاسخ می گوید: این کتاب از سوی رب العالمین است.[۱] در جمله: (من رب العالمین) این نکته به کار رفته. و به خواننده می فهماند که در این سوره از وحدانیت خدا و معادی که وثنیت بت پرست منکر آنست گفتگو شده، چون وثنی ها قایل به وجودی به نام رب العالمین نیستند، برای هر عالمی ربّی قایلند، و ربّ همه آن ربّ ها را خدا می دانند، و (خدا منزه و بزرگ تر از آنست از آن چه اینان می گویند، و بسیار هم بزرگ تر). [۲]

أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ ۚ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أَتَاهُم مِّن نَّذِيرٍ مِّن قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ ﴿٣

آیا می گویند: آن را به دروغ ساخته است؟ بلکه آن حق است و از جانب پروردگار توست، تا مردمی را که پیش از تو بیم دهنده ای برایشان نیامده هشدار دهی، امید که هدایت یابند. (۳)

آیه شریفه به تهمتی که بارها مشرکان و منافقان بی ایمان به این کتاب بزرگ آسمانی بسته بودند اشاره می کند، و می فرماید: آنها می گویند: محمد (ص) این ها را به دروغ بر خدا افترا بسته است و از ناحیه خدا نیست، امّا باید بدانند که این افترا نیست، بلکه سخن حقی است از سوی پروردگارت، و دلیل حقانیت آن در خود آن آشکار و نمایان است. هدف از نزول قرآن اینست که قومی را انذار کنی که پیش از تو انذار کننده ای که دعوت خود را آشکارا و توأم با معجزات و در محیطی گسترده آشکار سازد، نداشته اند، شاید هدایت شوند. اگر فرمود: شاید هدایت شوند، برای اینست که قرآن زمینه ساز هدایت است، ولی تصمیم گیری نهایی به هر حال با خود انسان است. باید توجه داشت که گرچه دعوت پیامبر (ص) هم بشارت است و هم انذار و پیامبر (ص) بیش از آن چه نذیر است، بشیر است، ولی در برابر قومی گمراه و لجوج باید بیشتر روی انذار تکیه کرد.[۳]

اللَّـهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۖ مَا لَكُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا شَفِيعٍ ۚ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ ﴿٤

خدا کسی است که آسمان ها و زمین و آن چه را که میان آن دو است در شش روز آفرید، آن گاه بر عرش قرار گرفت، برای شما غیر از او سرپرست و شفیعی نیست، پس آیا پند نمی گیرید؟ (۴)

تعبیر به «استوای در عرش» کنایه از مقام تدبیر موجودات، و به نظام در آوردن آنهاست، نظامی عام و پیوسته، که حاکم بر همه آنها باشد، به همین دلیل در اغلب موارد به دنبالش یکی از تدبیرها را به عنوان نمونه ذکر کرده، مانند: [ثم استوی علی العرش یعلم ما یلج فی الارض، سپس بر عرش مستولی گشت، او می داند چه چیزها در زمین فرو می رود، (حدید/۴)]. اگر بعد از خلقت آسمان ها و زمین مسأله استوا بر عرش را ذکر کرد، برای این است که بت پرستان منکر خالق بودن خدا نیستند، بلکه می گویند: تدبیر عالم که همان ربوبیت بوده باشد کار خدایان ماست، در نتیجه الوهیت یعنی استحقاق پرستش نیز مختص به آن خدایان است، و برای خدا تنها این می ماند که ربّ آن ارباب و معبود آن معبودان است. پس آیه می فهماند که خلقت و تدبیر کار یک نفر است و برای همین بلافاصله به موضوع ولایت و شفاعت اشاره می کند که از شؤون تدبیر است. کلمه «ولیّ» به معنای کسی است که تدبیر چیزی را به عهده داشته باشد، یعنی همه ی امور مخلوقات تحت تدبیر خدا هستند و کسی در این کار شریک او نیست. امّا شفیع به معنای کسی است که چیز ناقص را با اضافه کردن چیز دیگر تکمیل کند، مثلا هر یک از ابر و باران و آفتاب و سایه، و امثال آن شفیع روییدنی ها هستند، چون همدیگر را کامل کرده تا در نهایت گیاهی بروید. حال وقتی پدید آورنده این اسباب خداست، پس شفیع واقعی خداست. به بیانی دیگر، اگر به اسمای خدا که واسطه ی بین خدا و مخلوقاتش هستند، توجه کنیم متوجه می شویم اسمای خدا دارای سلسله مراتب است و بعضی در ذیل بعضی دیگر قرار می گیرند، مثلا خدای تعالی بدان جهت که شافی و معافی و رؤوف و رحیم است بیماران را شفا می دهد، حال چون اسم شافی اخص از اسم رؤوف و رحیم است، و تنها او مربوط به شفای بیماران است، به همین جهت اسم شافی بین مریض و اسم رؤوف و رحیم واسطه می شود، و با وساطت اسم شافی ، اثر رحمت در بیمار تکمیل می گردد، پس خدا هر فیضی را که به خلق می رساند، به وساطت یکی از اسمای حسنایش می رساند، و در نتیجه خدا با بعضی از اسمای خود نزد بعضی دیگر شفیع می شود، هم چنان که خود ما همه روزه پناه می بریم به رحمت او از غضبش، یا پناه می بریم به فضلش از عدلش. پس وقتی گفته می شود خدا شفیع می شود یعنی نزد خودش شفیع می شود، نه نزد غیر خودش. در پایان می فرماید: تا کی می خواهند متذکر نشوند، و نفهمند که ملک و تدبیر هر دو از خدای سبحان است، و او یگانه معبود به حق است و غیر از او ولی و شفیعی ندارند.[۴] قابل توجه: این جریان آفرینش آسمان ها و زمین و بین آن دو که در شش روز مطرح شد، یعنی در شش دوره، که دو دوره برای خلق آسمان ها، و دو دوره برای زمین، و قهرا دو دوره هم برای بین آسمان ها و زمین بوده، که خدا می داند شاید هر دوره ای میلیاردها سال طول کشیده.[۵]

يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ ﴿٥

امور را از آسمان به سوی زمین تدبیر می کند، سپس در روزی که مقدار آن هزار سال از سال هایی است که شما می شمرید، به سوی او بالا می رود. (۵)

بعد از آن که خداوند به آفرینش شش دوره ای آسمان ها و زمین و ما بین آن دو اشاره فرمود، در اینجا سخن از پرورش است که چگونه می پروراند، فرمود: یکی این که تدبیر امور (کارها) از آسمان شروع می شود، دیگر این که در زمین می ماند و زمین و اهل زمین را می پروراند، و در پایان بازگشتش هم عروج به سوی خداست، در روزی که اندازه آن هزار سال است به حساب و شمارش شما. خدا امور را از آسمان تنزّل می دهد، یعنی نقشه و مهندسی اینها در مخازن بالاتر ترسیم می شود، بعد تنزّل پیدا می کند، در سوره مبارکه ی حجر می فرماید: [إن مِن شیءٍ الّا عندنا خزائنه و ما ننزّله الّا بقدر معلوم، و خزاین همه چیز، تنها نزد ماست، ولی ما جز به اندازه معین آن را نازل نمی کنیم. (حجر/۲۱)]. منظور از آسمان در (یدبّر الامر من السماء)، قهراً منظور از سماء، این آسمان ظاهر نخواهد بود بلکه مخازنی از مخازن الهی است که آن مخزن به روی کفار گشوده نمی شود، این که فرمود: (لا تفتح لهم ابواب السماء)، پس معلوم می شود که منظور، این آسمانی که مخزن امور غیبی است، وگرنه این آسمان ظاهری که مورد رفت و آمد بسیاری از کافران است. سپس همین امور آسمانی که به زمین تنزل کرده است، به سوی الله بازگشت می کنند، چون می فرماید: [ألا إلی الله تصیر الامور، آگاه باشید که همه امور به سوی خدا برمی گردد (شوری/۵۳)]، در روزی که به اندازه هزار سالی است که شما می شمارید. و اگر در سوره معارج مقدار آن را پنجاه هزار سال خوانده، چون روز قیامت پنجاه موقف بازرسی دارد که هر موقف هزار سال طول می کشد. از وجود مبارک پیامبر (ص) سؤال شد: چه روز طولانی است! حضرت فرمود: قسم به ذات خدایی که جانم در دست اوست، این پنجاه هزار سال برای مؤمن کوتاه تر از خواندن یک نماز واجب است.[۶]

ذَٰلِكَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ﴿٦

او دانای نهان و آشکار است، شکست ناپذیر مهربان است. (۶)

بعد می فرماید: این که ذات اقدس الهی می آفریند و می پروراند، هم از مخزن غیب تنزل می دهد، هم در زمین نگهداری می کند، و هم مسیر اینها را به طرف خود در روزی که هزار سال است تدبیر می کند، این سه کار را انجام می دهد، برای این که: ۱) او عالم غیب است، یعنی امور را از مخزن غیب مهندسی می کند، ۲) عالم الشهادة است، امور در صحنه زمین اجرا می شود، ۳) عزیز و نفوذناپذیر است، در تمام کارها کار آمد است و هیچ آسیبی نمی بیند، ۴) رحیم و مهربان است.[۷]

الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ۖ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ ﴿٧ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِينٍ ﴿٨

همان کسی که همه چیز را نیکو آفرید، و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد. (۷) سپس نسل او را از چکیده ی آبی حقیر مقرر کرد. (۸)

موجود حسن، موجودی است که اجزایش نسبت به هم و نسبت به هدف و غایتی که برای آن خلق شده، سازگار باشد. اگر در موجودات مختلف دقت شود معلوم می شود که همه دارای اجزایی هستند که لازمه کمال و سعادت آنهاست، و به نحو خیره کننده ای بین این اجزا هماهنگی و سازگاری وجود دارد، به طوری که بهتر از آن قابل تصور نیست.[۸] پس هیچ موجودی بدان جهت که موجود و مخلوق است متصف به بدی نیست، چون خدای تعالی خلقت هر موجودی را نیکو خوانده. امّا مراد به انسان، نوع آدمی است، می خواهد بفرماید: مبدأ خلقت انسان همان اولین فردی است که ازگل خلق شده، نه فرد فرد انسان ها، که از آبی بی مقدار خلق شده اند، چون فرزندانش از راه تناسل و تولد از پدر و مادر پدید آمدند. با توجه به آیه بعد که می فرماید: سپس نسل او را از آبی بی مقدار خلق کرد.[۹]

ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ ۖ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ ۚ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ ﴿٩

آن گاه او را تنظیم کرد، و از روح خویش در او دمید، و برای شما شنوایی و چشم ها و دل ها قرار داد، اندکی سپاس می گزارید. (۹)

می فرماید: ما او را به صورت مجسمه سازی خلق نکردیم، او را مستوی الخلقه خلق کردیم، یعنی تمام ساختار درونی او، دستگاه گوارش او، قلب و مغز و ریه و روده و …. او را آفریدیم، و این مراحل را هم به سرعت گذراندیم، اگر چیزی بخواهد از جمادی به انسانی برسد باید دوران نبات را، دوران حیوان را طی کند، آن را با سرعت طی کند، این طی سریع را در سوره مبارکه مؤمنون فرمود: این نطفه را علقه کردیم، علقه را مضغه کردیم، مضغه را عظام کردیم، پس استخوان ها را با گوشت پوشاندیم، همه این کارها را کردیم، منتها سریع انجام شد. سپس خدا از روحی شریف که منسوب به خودش بود در او دمید. بعد درباره همین انسان دو بیان شفاف دارد فرمود: این از علوم بیرونی تهی بود، یعنی روزی که به دنیا آمده از علوم هیچ خبری نداشت، برای این که عالم بشوید برای شما گوش و چشم و دل ها قرار داد، حال اگر اینها را به جا مصرف کنید که شکر عملی است، و حمد خدا را به جا بیاورید که شکر لسانی است، اما بسیاری از افراد حق شناسی نمی کنند.[۱۰]

وَقَالُوا أَإِذَا ضَلَلْنَا فِي الْأَرْضِ أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ ۚ بَلْ هُم بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ ﴿١٠

و گفتند: آیا وقتی در زمین ناپدید شدیم، در آفرینش تازه ای خواهیم شد؟ بلکه آنها به لقای پروردگارشان کافرند. (۱۰)

کفار می گویند: آیا وقتی مردیم، و اجزای بدنمان متلاشی گشته، و خاکش در زمین گم شد، به طوری که اجزای بدنمان از یکدیگر تمیز داده نشد، و چیزی از ما نماند که دوباره خلق شویم، آیا دوباره خلق می شویم؟ و به همان صورت اول که داشتیم برمی گردیم؟ در اینجا خدای سبحان می فرماید: کفار منکر خلقت جدید و قدرت ما بر آن نیستند، بلکه تنها علت این انکارشان این است که رجوع به سوی ما و لقای ما را منکرند، یعنی نمی خواهند به حضور خدای سبحان بیایند، تا آزادی عمل پیدا کنند و هر چه می خواهند انجام دهند.[۱۱]

قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ ﴿١١

بگو: فرشته مرگ که بر شما گمارده شد، جانتان را می ستاند، آن گاه به سوی پروردگارتان بازگردانده می شوید. (۱۱)

خدای تعالی به رسول گرامی خود دستور داده که در پاسخ منکران معاد به ایشان بگو: که حقیقت مرگ بطلان و نابود شدن انسان نیست، و شما انسان ها در زمین گم نمی شوید، بلکه ملک الموت شما را بدون این که چیزی از شما کم شود، بلکه به طور کامل می گیرد، ( توفی گرفتن به طور کامل را می رساند)، و شما را از بدن هایتان بیرون می کشد، به این معنا که علاقه شما را از بدن هایتان قطع می کند. و چون تمام حقیقت شما ارواح شماست، پس شما یعنی همان کسی که کلمه (شما) خطاب به ایشان است، بعد از مردن هم محفوظ و زنده اید، و چیزی از شما گم نمی شود، آن چه گم می شود و از حالی به حالی تغییر می یابد، و از اول خلقتش دائما در تحول و دست خوش تغییر بود، بدن های شما بود، نه شما، شما بعد از مردن بدن ها محفوظ می مانید، تا روزی که اجازه بازگشت به بدن یافته، به سوی پروردگارتان برای حساب و جزاء برگردید.[۱۲]

وَلَوْ تَرَىٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسُو رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا إِنَّا مُوقِنُونَ ﴿١٢

و اگر می دیدی هنگامی که مجرمان در پیشگاه پروردگارشان سرها را به زیر افکنده، پروردگارا! دیدیم و شنیدیم، پس ما را بازگردان تا کار شایسته کنیم، که اینک ما به یقین رسیده ایم. (۱۲)

می فرماید: چه می شد که همین مجرمین منکر لقاء الله را می دیدی، که چگونه سرها را نزد پروردگارشان به زیر افکنده، و خواری و ذلت از هر سو احاطه شان کرده، و به آنچه امروز منکرش هستند اعتراف می کنند، و می گویند: پروردگارا! با دو چشم خود دیدیم، و با دو گوشمان حق را شنیدیم، و تسلیم شدیم، پس ما را برگردان تا عمل صالح انجام دهیم، چون ما دارای ایمان و یقین شده ایم، ولی هرگز برنخواهند گشت. قابل توجه این که: تنها سرمایه نجات بخش در قیامت عمل صالح همراه با ایمان و یقین است. [۱۳]

وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَـٰكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ ﴿١٣

و اگر می خواستیم، به هر کسی هدایتش را می دادیم، لیکن این سخن از جانب من حتمی شده است که به یقین جهنم را از همه جنیّان و آدمیان آکنده سازم. (۱۳)

اگر می خواستیم به هر کس چه مؤمن و چه کافر هدایتش را ارزانی می داشتیم. یعنی همان طور که مؤمنین با اختیار و اراده خود دارای هدایت شدند، کافران را نیز مانند مؤمنین هدایت می کردیم، بعد از امتناع ابلیس از سجده بر آدم، و سوگندش برای این که همگی را گمراه کند، مگر بعضی از بندگان که مخلصند، یک حکمی را به طور حتم مقرر کردم که، جهنم را از پیروان ابلیس، خواه جنّ باشد، خواه انسان، پر کنم و در عذاب جاودانه درآورم. پس اگر خدا هدایت شان نمی کند به خاطر فسق و ظلم و خروج شان از عبودیت پروردگارشان می باشد.[۱۴]

فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَـٰذَا إِنَّا نَسِينَاكُمْ ۖ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿١٤

پس به سبب آن که دیدار این روزتان را از یاد بردید، بچشید، ما نیز شما را از یاد برده ایم، و بچشید عذاب همیشگی را به خاطر اعمالی که انجام می دادید. (۱۴)

وقتی حکم حتمی خدا چنین است که پیروان ابلیس عذاب را بچشند، پس شما نیز عذاب را بچشید، به خاطر این که به لقای چنین روزی بی اعتنایی کردید، آن قدر که حتی آن را انکار نمودید و عمل صالحی انجام ندادید، که در امروز پاداش نیکی بگیرید، به همین دلیل ما نیز امروز به آن چه برای شما مهم است یعنی به سعادت و نجات شما بی اعتناییم. پس بچشید عذاب دائمی را به خاطر همان اعمال زشتی که می کردید.[۱۵]

إِنَّمَا يُؤْمِنُ بِآيَاتِنَا الَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ ۩ ﴿١٥﴾ {سجده واجب}

تنها کسانی به آیات ما می گروند که چون آن را به ایشان یادآوری کنند، به حال سجده می افتند، و به ستایش پروردگارشان تسبیح می گویند و آنها بزرگی نمی فروشند. (۱۵)

بعد از آن که مقداری درباره کفار و منکرین معاد سخن گفت، که اینان در دنیا از ایمان و عمل صالح استکبار می ورزند، اینک در این فصل از آیات شروع می کند به بیان خصوصیات افرادی که به پروردگار خود ایمان دارند، و در برابر حق خاضعند، وقتی حق را به یادشان بیاورند، و پند و اندرزشان دهند، دل هاشان در برابر آن خاضع می شوند. لذا علامت آمادگی برای ایمان حقیقی را چنین بیان می فرماید: که نسبت به مقام ربوبیت پروردگارشان تذلل دارند، و از خضوع در برابر آن مقام و تسبیح و حمد او استکبار نمی ورزند، یعنی وقتی به آیات پروردگارشان که دلالت بر وحدانیت او در ربوبیت و الوهیت دارد تذکر داده می شوند، و هم چنین لوازم ربوبیت او را که همان مسأله معاد و دعوت نبوت به سوی ایمان و عمل صالح است به یادشان بیاورند، بی اختیار به زمین می افتند، و به حالت سجده برای خدا در می آیند تا تذلل و بیچارگی خود را اظهار کنند، و او را توأم با ثنای جمیل از هر نقصی منزه می دارند، در حالی که تکبر نمی کنند.[۱۶]

– نمونه، ج ۱۷، ص۱۰۸[۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص۳۸۱ [۲]

– نمونه، ج ۱۷، ص ۱۱۰ – ۱۰۹[۳]

– المیزان، ج۱۶، ص ۳۸۷ – ۳۸۲[۴]

Portal. Esra.ir – تفسیر سوره سجده، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱ ، (۲۰/۱۲/۹۱)، آدرس درگاه اینترنتی[۵]

   www. Portal.esra.irآدرس درگاه اینترنتی، – تفسیر سوره سجده آیت الله جوادی آملی، جلسه ۲، (۲۱/ ۱۲/ ۹۱)،[۶]

– همان[۷]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۸۹۵[۸]

– المیزان، ج۱۶، ص ۳۹۱[۹]

www.portal.esra.ir تفسیر سوره سجده، جلسه ۲، آیت الله جوادی آملی، (۲۱/۱۲/۹۱)، آدرس درگاه اینترنتی، – [۱۰]

– المیزان، ج۱۶، ص ۳۹۳[۱۱]

– المیزان، ج۱۶، ص ۳۹۵ – ۳۹۴[۱۲]

– المیزان، ج۱۶، ص ۳۹۶[۱۳]

– المیزان، ج۱۶، ص ۳۹۷[۱۴]

– المیزان، ج۱۶، ص۳۹۸ – ۳۹۷[۱۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۱۲[۱۶]

ترجمه و توضیح سوره سجده ۳۰ – ۱۶

تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ ﴿١٦

از بسترهای خواب پهلو تهی می کنند و پروردگارشان را با خوف و رجا می خوانند و از آن چه روزیشان کرده ایم انفاق می کنند. (۱۶)

این آیه معرفی مؤمنین از نظر اعمال است، همچنان که آیه قبلی معرفی ایشان از نظر اوصاف بود. می فرماید: مؤمنین در دل شب، آن هنگامی که چشم ها به خواب، و بدن ها بی حرکت افتاده، خدا را می خوانند، اما نه تنها از خوف، تا نومیدی از رحمت خدا بر آنان مسلط شود، و نه تنها به طمع رحمت، تا از غضب و مکر خدا ایمن باشند، بلکه هم از ترس و هم به طمع او را می خوانند، که این شیوه ی در دعا، ادب عبودیت را بیان می کند. و سپس یک عمل دیگری از مؤمنین را یاد آورشده، و آن این است که برای خدا و در راه او انفاق می کنند.[۱]

فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿١٧

پس هیچ کس نمی داند چه چیزی از روشنی چشم ها به پاداش آن چه انجام می دادند برایشان نهفته شده است. (۱۷)

این جمله نتیجه اوصاف و اعمالی است که مؤمنین دارند، می فرماید: به خاطر آن اوصاف و اعمالی که دارند خداوند چنین ثوابی برایشان فراهم کرده، که هیچ نفسی از نفوس بشر نمی داند که خدا چه نعمت ها که مایه روشنی دیده ی هر صاحب دیده ایست در قبال اعمال نیکی که در دنیا کرده اند پنهان نموده، و این ندانستن شان به خاطر این است که آن نعمت ها مافوق علم و تصور ایشان است.[۲]

أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقًا ۚ لَّا يَسْتَوُونَ ﴿١٨

پس آیا کسی که مؤمن است مانند کسی است که نافرمان است؟ برابر نیستند. (۱۸)

ایمان عبارت است از سکون و آرامشی که به واسطه علم به چیزی حاصل می گردد، که به دنبالش انسان را وادار به عمل می کند. اما فسق به معنای بیرون شدن است، و فاسق کسی است که از مسیر اطاعت و عبادت خدا خارج شده است. پس اگر مؤمن دارای علم و عمل است، فاسق فقط دارای علم است و برخلاف علمش عمل می کند. بدیهی است هرگز این دو مانند هم نیستند.[۳]

أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَىٰ نُزُلًا بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿١٩

امّا کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، ایشان را برای پذیرایی، به خاطر آن چه انجام می دادند منزلگاه های بهشت است. (۱۹)

تعبیر به «نُزُل» که معمولاً به چیزی گفته می شود که برای پذیرایی مهمان آماده می کنند، اشاره لطیفی است به این جهت که از مؤمنان در بهشت دایماً همچون میهمان پذیرایی می شود. تعبیر به «لهم جنات» می تواند اشاره به این نکته نیز باشد که خداوند باغ های بهشت را عاریتی به آنها نمی دهد، بلکه برای همیشه به آنها تملیک می کند، به گونه ای که هرگز احتمال زوال این نعمت ها آرامش فکر آنها را بر هم نمی زند. در اینجا که می فرماید: ثواب و پاداش او در برابر اعمالی است که آنها انجام دادند، اشاره به این است که ایمان به تنهایی کافی نیست، بلکه باید انگیزه بر عمل باشد، ولی کفر به تنهایی برای غذاب کافی است هرچند عملی همراه آن نباشد.[۴]

وَأَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ ۖ كُلَّمَا أَرَادُوا أَن يَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِيدُوا فِيهَا وَقِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ الَّذِي كُنتُم بِهِ تُكَذِّبُونَ ﴿٢٠

و امّا کسانی که نافرمانی کردند، جایگاه شان آتش است، هر بار که بخواهند از آن بیرون بیایند به درون بازگردانده می شوند و به آنها گفته می شود، بچشید عذاب آتشی را که دروغش می پنداشتند. (۲۰)

این که فرمود: آتش مأوای آنهاست، یعنی جاودانه در آتش باشند، و هر چه بخواهند از آن بیرون بیایند، دوباره به سوی آن برگردانده می شوند. از ادامه آیه فهمیده می شود که این فاسقان همان منکران معاد هستند، چون منکرین معاد را در داخل آتش، به خاطر شماتت این گونه مورد خطاب قرار می دهند، و علتش این است که ایشان همواره در دنیا مؤمنین را شماتت می کردند، که چرا شما به قیامت ندیده ایمان دارید. [۵]

وَلَنُذِيقَنَّهُم مِّنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَىٰ دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ﴿٢١

و قطعا پیش از عذاب بزرگ تر، از عذاب نزدیک تر به آنها می چشانیم، شاید که آنها بازگردند. (۲۱)

می فرماید: سوگند می خورم که به زودی از عذاب ادنی (عذاب دنیا) یعنی عذاب نزدیکتر از عذاب قیامت، چیزی از قبیل قحطی، مرض، و جنگ و خونریزی و امثال آن به ایشان می چشانیم، شایدکه قبل از عذاب روز قیامت به سوی ما برگردند، و از شرک و لجبازی شان توبه کنند. بعضی از مفسران گفته اند: اگر عذاب دنیا را عذاب نزدیک تر خواند، و عذاب قیامت را بزرگ تر، با این که جا داشت عذاب دنیا را در مقابل عذاب بزرگ تر قیامت، عذاب کوچک تر بخواند، برای این بود که مقام، مقام تهدید و تخویف بود، و در چنین مقامی جا نداشت عذاب را کوچک تر بخواند، لذا آن را عذاب نزدیک تر خواند، و به همین علت عذاب قیامت را هم در مقابل عذاب نزدیک تر دنیا عذاب دورتر نخواند، چون با مقام تهدید مناسب نبود.[۶]

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا ۚ إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ ﴿٢٢

و کیست ظالم تر از آن کس که به آیات پروردگارش توجه داده شود و آن گاه از آن روی بگرداند؟ قطعا ما از مجرمان انتقام خواهیم گرفت. (۲۲)

می فرماید: به این علت ایشان را عذاب می کنیم که مرتکب شدیدترین ظلم شدند، و آن ظلم این بود که از آیات ما روی برمی گرداندند، با این که تذکر داده می شدند، پس اینها مجرمند، و خدا از مجرمین انتقام خواهد گرفت.[۷]

وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ فَلَا تَكُن فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَائِهِ ۖ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ ﴿٢٣ وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا ۖ وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ ﴿٢٤

و به راستی به موسی کتاب دادیم پس در دیدار با او تردید نکن و آن را راهنمای بنی اسراییل قرار دادیم. (۲۳) و نظر به این که شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند از آنها پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می کردند. (۲۴)

می فرماید: ما همان طور که به تو کتاب دادیم، به موسای کلیم نیز کتاب دادیم، سرّ طرح موسای کلیم (ع) این است که اگر جریان حضرت عیسی (ع) را ذکر می فرمود، یهودی ها نمی پذیرفتند، ولی مسیحی ها به جریان حضرت موسی و تورات موسی ایمان داشتند، لذا در جریان حضرت موسی این را یاد آوری فرمود که همه گروه ها را شامل بشود. فرمود: به او گفتیم در لقاء الله تردید نکن به تو هم می گوییم در لقاء الله تردید نکن تا جامعه ایمانی آنها و شما همه بدانید که در لقاء الله تردیدی نیست، گرچه عده ای به لقای پروردگارشان کافرند. سپس فرمود: آن کتابی را که ما به موسای کلیم دادیم آن را هدایت بنی اسراییل قرار دادیم، قرآن را هم هدایت امت اسلامی قرار دادیم. یهودی ها دو گروه بودند، عده ای ایمان نیاوردند، اما عده ای جزء خواص اهل کتاب بودند که اینها ایمان آوردند، و صبر لازم را در هر سه مورد صبر ( صبر در معصیت، در مصیبت، و در اطاعت خدا)، حفظ کردند، و به مقام یقین رسیدند، اینها در اثر ملکه صبر، و در اثر ملکه یقین به آیات الهی، جزء هادیان امت شدند، که مردم را به امر ما هدایت می کنند.[۸]

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ﴿٢٥

البته پروردگار تو خودش روز قیامت در آن چه اختلاف می کردند، میان شان داوری خواهد نمود. (۲۵)

بنی اسراییل، همچون سایر امم، بعد از این پیشوایان و امامان راستین باز دست به اختلاف زدند، و هر یک راهی جدای از دیگری در پیش گرفتند، و منشأ تفرقه در میان مردم شدند،[۹] آنها بعد از این که حق برایشان روشن شد در دین اختلاف کردند، همچنان که فرموده: [پس اختلاف نکردند مگر بعد از آن که حق برایشان روشن گردید، فقط علت اختلاف این بود که می خواستند باطل خود را به زور در جای حق به خرج دهند. (جاثیه/۱۷)]، لذا خدای سبحان می فرماید: روز قیامت بین حق و باطل، و محق و مبطل داوری خواهد کرد.[۱۰]

أَوَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَبْلِهِم مِّنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَسَاكِنِهِمْ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ ۖ أَفَلَا يَسْمَعُونَ ﴿٢٦

آیا آنها را راه ننمود که چه بسیار نسل ها را پیش از آنها نابود کردیم که در خانه های آنها راه می روند؟ قطعا در این عبرت هاست. آیا نمی شنوند. (۲۶)

آیا همین برای هدایت آنها کافی نیست که افراد زیادی از مردمی که در قرون پیش ار آنها زندگی داشتند، هلاک کردیم در حالی که اینها بر روی منازل ویران شده آنها راه می روند؟ یعنی آیا سرانجام کفر و لجاجت آنها که دچار شدن به عذاب الهی است، برای آنها بیدار کننده نیست، و آیا کاخ های ویران شده فریاد نمی زنند که نتیجه کفر و آلودگی چیست؟ اما گویی گوش شنوایی وجود ندارد، تا از این نشانه های قهر و عظمت الهی درس عبرت بگیرند؟[۱۱]

أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَأَنفُسُهُمْ ۖ أَفَلَا يُبْصِرُونَ ﴿٢٧

آیا ننگریستند که ما باران را به سوی زمین بایر می رانیم و بدان کشتزاری را برمی آوریم که دام هایشان و خودشان از آن می خورند؟ آیا نمی بینند؟ (۲۷)

این آیه یکی دیگر از آیات خدای سبحان را یاد می آورد، که بر حسن تدبیر او نسبت به موجودات و مخصوصا موجودات زنده از قبیل چهارپایان و انسان دلالت دارد، و مراد به «سوق آب به سوی زمین خالی از گیاه»، راندن ابرهای حامل باران به سوی آن سرزمین است. پس از آمدن باران از ابر، و زنده شدن زمین، و خارج شدن گیاه از آن، غذای انسان و چهارپایان تأمین می شود، چهارپایانی که خداوند آنها را رام انسان ها کرده، تا برای رسیدن به مقاصد خود تربیت شان کند. در آیه قبل فرمود: آیا سرگذشت هلاکت امت های گذشته را نمی شنوید، اگر می فرماید: چرا نمی شنوید، چون علم به هلاکت اقوام گذشته از راه شنیدن تاریخ و اخبار گذشتگان است، که به وسیله گوش حاصل می شود. اما در این آیه می فرماید: چرا نمی بینید، چون علم به راندن ابرها، و زنده شدن زمین های بایر، و تغذی انسان و حیوانات از راه دیدن به دست می آید.[۱۲]

وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هَـٰذَا الْفَتْحُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿٢٨ قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لَا يَنفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمَانُهُمْ وَلَا هُمْ يُنظَرُونَ ﴿٢٩

و می گویند: این پیروزی کی خواهد بود اگر راست می گویید. (۲۸) بگو: روز فتح، ایمان کسانی که کافر شدند سودی نمی دهد و مهلت داده نمی شوند. (۲۹)

از آنجا که آیات گذشته مجرمان را تهدید به انتقام، و مؤمنان را بشارت به امامت و پیشوایی و پیروزی می داد، در اینجا کفار از روی غرور و نخوت این سؤال را مطرح می کنند که این وعده ها و وعیدها کی عملی خواهد شد؟ اما قرآن پاسخ می دهد: اگر منظورتان این است که صدق وعده های الهی را که از زبان پیامبر شنیده اید، ببینید و ایمان بیاورید، آن روز دیگر دیر شده است، و ایمان برای شما هیچ فایده ای ندارد. پس منظور از یوم الفتح، روز نزول عذاب استیصال است، یعنی عذابی که کفار را ریشه کن می سازد، و مجال ایمان به آنها نمی دهد، و به تعبیر دیگر عذاب استیصال نوعی عذاب دنیوی است نه عذاب آخرت و نه عذاب های معمولی دنیا که بعد از اتمام حجت کامل به زندگی اقوام گنهکار خاتمه می دهد.[۱۳]

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانتَظِرْ إِنَّهُم مُّنتَظِرُونَ ﴿٣٠

پس، از ایشان روی برتاب و منتظر باش که آنها نیز در انتظارند. (۳۰)

در این جمله به رسول خدا (ص) امر می کند به این که از کفار روبگرداند، و منتظر فتح و پیروزی دنیوی باشد، چون کفار منتظر مرگ و یا کشته شدن رسول خدا (ص) بودند، و سخن کوتاه منتظر بودند دعوت حقه اش به آخر نرسد، و نیمه کاره از بین برود، لذا خدای تعالی می فرماید: همچنان که آنها منتظرند، تو هم منتظر باش، تا خدا حق را بر باطل، و محق را بر مبطل غلبه دهد.[۱۴]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۱۳[۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۱۴ – ۴۱۳[۲]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۸۹۷[۳]

– نمونه، ج ۱۷، ص ۱۵۳[۴]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۱۵ – ۴۱۴[۵]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۱۵[۶]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۱۵[۷]

   www. Portal. Esra. ir.   درگاه اینتری       – تفسیر سوره سجده، جلسه ۶، آیت الله جوادی آملی، ۲۷ /۱۲/۱۳۹۱، [۸]

– نمونه، ج ۱۷، ص ۱۶۹[۹]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۱۸[۱۰]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۸۹۹[۱۱]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۱۹[۱۲]

– نمونه، ج ۱۷، ص ۱۷۷ – ۱۷۶[۱۳]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۲۱[۱۴]

ترجمه و توضیح سوره احزاب ۱۵ – ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش از آن همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

یا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّـهَ وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ ۗ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿١ وَاتَّبِعْ مَا يُوحَىٰ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ۚ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا ﴿٢ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ وَكِيلًا ﴿٣

ای پیامبر! از خدا بترس و کافران و منافقان را اطاعت نکن، بی ­تردید خداوند دانای حکیم است. (۱) و آنچه را که از جانب پروردگارت به تو وحی می­شود، پیروی کن. به یقین خداوند به آنچه می­کنید آگاه است. (۲) و بر خدا توکل کن، و همین بس که خدا نگهبان تو است. (۳)

بعد از جنگ احد ابوسفیان و سران کفر و شرک از پیامبر(ص) امان نامه گرفتند و وارد مدینه شدند، و به پیامبر (ص) عرض کردند: ای محمد! بیا و از بدگویی خدایان ما (بت­هایشان) صرف نظر کن، تا ما هم از تو و یکتا پرستیت دست برداریم، این پیشنهاد پیامبر (ص) را ناراحت کرد، عمر برخاست و گفت: اجازه ده تا آنها را از دم شمشیر بگذرانم، که پیامبر (ص) اجازه ندادند و فرمودند: من به آنها امان دادم، اما دستور داد آنها را از مدینه بیرون کردند. مشرکان مکه و منافقان مدینه بارها کوشیدند که با طرح پیشنهاد­های سازش­کارانه پیامبرگرامی اسلام (ص) را از خط توحید منحرف سازند. این آیات مجموعا چهار دستور مهم به پیامبر (ص) می­دهد: ۱) در زمینه تقوا و پرهیزکاری است که حقیقت تقوا همان احساس مسؤولیت درونی و زمینه ­ساز هر برنامه دیگری می­باشد. ۲) نفی اطاعت کافران و منافقان است، و برای تأکید این موضوع می­فرماید: اگر فرمان ترک پیروی آنها را به تو می­دهد، روی علم و حکمت بی­ پایان اوست، زیرا می­داند در این تبعیت و سازش­کاری چه مصائب دردناک و مفاسد بی­شماری نهفته است. ۳) دستور مسأله بذر افشانی توحید و تبعیت از وحی الهی را مطرح می­کند، و این که خداوند به آن­چه انجام می­دهید آگاه است. و از آنجا که در ادامه این راه مشکلات فراوان است و تهدید و توطئه و کارشکنی بسیار زیاد، می­فرماید: ۴) بر خدا توکل کن و از توطئه­ ها نترس و همین بس که خداوند ولی و حافظ و مدافع انسان باشد، اگر هزار دشمن قصد هلاکت تو را دارند، چون من دوست و یاور توأم از دشمنان باکی نداشته باش.[۱]

مَّا جَعَلَ اللَّـهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ۚ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ ۚ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ۚ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَاهِكُمْ ۖ وَاللَّـهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ﴿٤

خداوند برای هیچ مردی در درونش دو دل ننهاده است، و آن زنانتان را که ظهار می­کنید، مادران شما نگردانیده، و پسر خواندگان­تان را پسر شما قرار نداده است، این گفتار شما با دهان است، ولی خدا حق را  می گوید، و او به سوی راه هدایت می­کند. (۴)

خدا برای هیچ کس دو قلب در درون وجودش نیافریده است. این عبارت کنایه از آنست که امکان ندارد که یک فرد دارای اعتقادات متناقض باشد، پس اگر گفتیم که اطاعت خدا را بکنید، برای این است که اطاعت خدا و اطاعت کفار با هم متناقض هستند و در یک قلب جا نمی­گیرد، و چون انسان دو قلب هم ندارد، لذا در وجود او توحید و شرک با هم جمع نمی­شود، بنابراین شخصیت انسان یک شخصیت واحد و خط فکری او نیز واحد است و معشوق او هم واحد است. سپس می­فرماید: خدا هرگز همسران­تان را به صِرفِ این که بگویید: «پشت تو مانند پشت مادرم است» مادر شما قرار نمی­دهد، یعنی حرف شما از نظر شارع اسلام معتبر نیست. در جاهلیت یک نوع طلاق این بود که می­گفتند پشت تو چون پشت مادرم است و این عمل را «ظهار» می­نامیدند، امّا اسلام آن را لغو کرد. یک رسم جاهلی دیگر این بود که برای فرزند خوانده­های خود همان احکام فرزند صلبی را اجرا می­کردند، امّا آیه می­فرماید: خدا فرزند خوانده­­های شما را چنان قرار نداده که احکام فرزند حقیقی را در حق آنها اجرا کنید، و مثلا مانند فرزندان ارث ببرند. این که شما فرزند دیگران را به خود نسبت می­دهید، سخنی است که با دهان خود می­گویید و جز این اثری ندارد، یعنی یاوه است. قول خدا حق است، و اگر حکمی می­دهد مطابق مصلحت واقعی انسان است، و به راهی هدایت می­کند که سعادت واقعی در آنست، پس بهتر که سخن خود را رها کرده و از وحی پیروی کنید.[۲]

ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّـهِ ۚ فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ ۚوَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُم بِهِ وَلَـٰكِن مَّا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ ۚ وَكَانَ اللَّـهُ غَفُورًا رَّحِيمًا ﴿٥

آنها را به پدران­شان بخوانید که این نزد خدا منصفانه­ تر است، و اگر پدران­شان را نمی­شناسید، پس برادران دینی و دوستان شمایند، و بر شما در آن چه اشتباه کرده ­اید گناهی نیست، ولی در آن چه دل­هایتان به عمد مرتکب می­شود، و خداوند آمرزنده و رحیم است. (۵)

وقتی می­خواهید پسر خوانده خود را معرفی کنید، یا صدا کنید، طوری صدا بزنید که مخصوص پدران­شان شوند، برای این که نسبت دادن به پدران­­شان، در نزد خدا عادلانه ­تر است و بگویید: ای پسر فلانی و نگویید پسرم. امّا اگر پدران پسر خواندگان خود را نشناسید، باز هم آنها را به غیر پدران­شان نسبت ندهید، بلکه آنان را برادر خطاب کنید، و یا به اعتبار ولایت دینی، آنها موالی شما هستند، یعنی دوست یا غلام آزاد شده. البته گناهی بر شما نیست در مواردی که اشتباهاً و یا از روی فراموشی ایشان را به غیر پدران­شان نسبت دهید، ولی در مواردی که دل­هایتان آگاه است، اگر این کار را بکنید، گناهکار هستید.[۳] خدا گذشته ها را می­بخشد و سهو و نسیان و خطا را مورد عفو قرار می­دهد.[۴]

النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ۖ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ ۗ وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّـهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَىٰ أَوْلِيَائِكُم مَّعْرُوفًا ۚ كَانَ ذَٰلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا ﴿٦

پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان مقدم­تر است و همسرانش مادران ایشانند. و خویشاوندان طبق کتاب خدا، از مؤمنان و مهاجران نسبت به یکدیگر اولویت و تقدم دارند، مگر آن که بخواهید به دوستان خود نیکی کنید، این حکم در کتاب نوشته شده است. (۶)

آیه می­فرماید: پیامبر (ص) نسبت به مؤمنان از خود آنها اختیاردارتر است، یعنی هم در مسایل اجتماعی، و هم فردی و خصوصی، هم در مسایل مربوط به حکومت، و هم قضاوت و دعوت، از هر انسانی نسبت به خودش اولی است، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وی می­باشد. از این مسأله نباید تعجب کرد چرا که پیامبر (ص) معصوم است و نماینده خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمی­­گیرد، هرگز تابع هوی و هوس نیست، و هیچ گاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمی­شمرد. پس این سخن مفهومش این نیست که خداوند بندگانش را در بست تسلیم تمایلات یک فرد کرده باشد، بلکه با توجه به این که پیامبر (ص) دارای مقام عصمت است و به مصداق [هرچه می­گوید سخن خداست، و از ناحیه او است، (نجم/۳-۴)[، حتی از پدر هم مهربان­تر و دلسوزتر است، که البته مسؤولیت­های سنگینی بر دوش پیامبر (ص) می­گذارد. سپس به یک حکم دیگر اشاره می­فرماید: همسران پیامبر (ص)، به منزله مادر برای همه مؤمنان محسوب­     می شوند، البته مادر معنوی و روحانی، و این پیوند معنوی، تنها تأثیرش مسأله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پیامبر بود. چنان که در آیات همین سوره، حکم صریح تحریم ازدواج با آنها بعد از رحلت پیامبر (ص) آمده است، وگرنه از نظر مسأله ارث و همچنین سایر محرمات نسبی و سببی، کمترین اثری ندارد، و نیز مسأله محرمیت و نگاه کردن به همسران پیامبر برای هیچ کس جز محارم آنها مجاز نبود. سومین حکم، مسأله اولویت خویشاوندان در مورد ارث نسبت به دیگران است، زیرا در آغاز اسلام که مسلمانان بر اثر هجرت پیوند خود را با بستگان­شان گسسته بودند، قانون ارث بر اساس هجرت و عقد اخوت تنظیم شد، یعنی مهاجرین از یکدیگر، و یا از انصار که با آنها عقد اخوت بسته بودند ارث می­بردند.، این یک حکم موقتی بود، که با وسعت یافتن اسلام ادامه این حکم ضرورتی نداشت، لذا آیه فوق نازل شد و اولویت خویشاوندان را نسبت به دیگران تثبیت کرد.[۵] مگر این که انسان بخواهد برای دوست یا کسی که به آن علاقه دارد وصیت کند از یک سوم مالش به او بدهند، که این حکم، و وصیت کردن چیزی از مال، در لوح محفوظ یا در قرآن نوشته شده.[۶]

وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ وَإِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ۖ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِّيثَاقًا غَلِيظًا ﴿٧ لِّيَسْأَلَ الصَّادِقِينَ عَن صِدْقِهِمْ ۚ وَأَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا أَلِيمًا ﴿٨

و یاد کن هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم و از تو و از نوح و از ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم، و از آنان پیمانی استوار گرفتیم. (۷) تا راستگویان را از صدق­شان سؤال کند، و برای کافران عذابی دردناک آماده کرده است. (۸)

آیه مورد بحث هر چند بیان نکرده که آن عهد و میثاقی که از انبیا گرفته شده چیست، و تنها اشاره ­ای دارد به این که عهد نامبرده چیزیست که مربوط به پست نبوت است، لکن ممکن است با استفاده از این آیه: [چون خدا میثاق انبیا از ایشان بگرفت که وقتی که کتابی و حکمتی به شما دادم و رسولی دیگر آن را که نزد شما است تصدیق کرد باید به آن ایمان بیاورید و آن را یاری کنید، آن­گاه پرسید آیا اقرار کردید و تحمل این تکلیف را پذیرفتید؟ گفتند: آری اقرار داریم. (آل عمران/ ۸۱)]، که آن میثاق عبارتست از وحدت کلمه در دین، و اختلاف نکردن در آن، همچنان که­ این آیه فرموده: [این است دین شما که دینی است واحد، و منم پروردگار شما پس مرا بپرستید. (انبیا/ ۹۲)]. در آیه مورد بحث «نبیین» را به لفظ عام آورد، تا شامل همه شود، آن­گاه از بین همه آنان پنج نفر را با اسم ذکر کرده تا تعظیم و احترامی برای ایشان باشد، چون اولواالعزم و صاحب شریعت و دارای کتاب بودند، سپس چهار نفر از ایشان را به ترتیب عصرشان ذکر کرد، ولی رسول خدا (ص) را بر آنان مقدم داشت، تا برتری و شرافت و تقدم حضرت را نشان دهد. در پایان می­فرماید: پیمان نامبرده بسیار غلیظ و محکم بود.[۷]دو آیه مورد بحث از آیاتی است که از عالم ذر خبر می­دهند، گویا فرموده: ما از انبیا میثاقی غلیظ گرفتیم، مبنی بر این که بر دین واحد متفق الکلمه باشند، و همان را تبلیغ کنند، تا در نتیجه خدای تعالی از صادقان بخواهد که صدق باطنی خود را اظهار کنند، و در دو مرحله ­ی عمل و گفتار آن را نمایش دهند، و با تکلیف و هدایت خود از ایشان صدق در اعتقاد و عمل را مطالبه کنند، انبیا هم همین کار را کردند، و خداوند پاداشی برای آنان مقدر فرمود، و برای کافران عذابی دردناک آماده کرد.[۸]

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا ۚ وَكَانَ اللَّـهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا ﴿٩

ای کسانی که ایمان آورده­ اید! نعمت خدا بر خودتان را یاد کنید، آن­گاه که شما را لشکرهایی آمدند، پس بر سر آنان تند بادی و لشکرهایی که آنها را نمی­دیدید فرستادیم، و خدا به آن­چه می­کنید ناظر است. (۹)

این آیه مؤمنین را یادآوری می­کند که در ایام جنگ خندق چه نعمت­هایی به ایشان ارزانی داشت، ایشان را یاری و شرّ لشگر مشرکین را از ایشان برگردانید، با این که لشگریانی مجهز، و از شعوب و قبایل گوناگون بودند، از قطفان، قریش، کنانه، یهودیان بنی قریظه، و بنی النضیر جمع کثیری آن لشگر را تشکیل داده بودند، و مسلمانان را از بالا و پایین احاطه کرده بودند، با این حال خدای تعالی باد را بر آنان مسلط کرد، و فرشتگانی را که شما ایشان را نمی­دیدید، فرستاد تا بیچاره­شان کردند. و خدای سبحان به آن­چه شما می­کنید آگاه و بیناست.[۹]

إِذْ جَاءُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّـهِ الظُّنُونَا ﴿١٠ هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا ﴿١١

یاد کنید آن­گاه که از بالا و پایین­تان بر شما تاختند، و آن­گاه که چشم­ها خیره شد و جان­ها به گلوگاه رسید و به خدا گمان­های گوناگون می­بردید. (۱۰) آن­جا بود که مؤمنان امتحان شدند و سخت تکان خوردند. (۱۱)

به یاد آورید لشگری که از بالای سر مسلمانان یعنی از طرف مشرق مدینه آمدند، قبیله عطفان، و یهودیان بنی­ قریظه، و بنی النضیر بودند، و لشگری که از پایین مسلمانان آمدند، یعنی از طرف غرب مدینه آمدند، قریش و هم پیمانان آنان از احابیش و کنانه بودند، و مسلمانان در آن روز آن قدر ترسیدند که به حال جان دادن افتادند، که در آن حال چشم تعادل خود را از دست می­دهد، و جان به گلوگاه می­رسد. در آن روز درباره خدا گمان­ها کردند، بعضی­ها گفتند: کفار به زودی غلبه می­کنند، و بر مدینه مسلط می­شوند، و بعضی گفتند: به زودی اسلام از بین می­رود و اثری از دین نمی­ماند، جاهلیت دوباره جان می­گیرد، و بعضی دیگر گفتند: خدا و رسول او مسلمانان را گول زدند، و از این قبیل پندارهای باطل. در آن زمان سخت، مؤمنین امتحان شدند، و از ترس دچار اضطرابی سخت گشتند.[۱۰]

وَإِذيَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّـهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا ﴿١٢

و هنگامی که منافقان و کسانی که در دل­هایشان بیماری است می­گفتند: خدا و فرستاده­ اش جز فریب به ما وعده ندادند. (۱۲)

منظور از آنهایی که در دل­هاشان مرض دارند، افراد ضعیف الایمان از مؤمنین­ اند، و این دسته غیر منافقین هستند که اظهار اسلام نموده و کفر باطنی خود را پنهان می­دارند. وعده ­ای که منافقین آن را فریبی از خدا و رسول خواندند، وعده فتح و غلبه اسلام بر همه ادیان است، و این وعده در کلام خدای تعالی مکرر آمده، هم چنان که در روایات هم آمده، که منافقین گفته بودند: محمد (ص) به ما وعده می­دهد که شهرهای کسری و قیصر را برای ما قتح می­کند، با این که ما جرأت نداریم در خانه خود تا مستراح برویم![۱۱]

وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا ۚ وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ ۖ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا ﴿١٣

و آن­گاه که گروهی از آنان گفتند: ای مردم مدینه! دیگر برای شما جای ماندن نیست، پس برگردید، و گروهی از آنان از پیامبر اجازه می­خواستند و می­گفتند: خانه ­های ما بی ­حفاظ است، در حالی که بی­ حفاظ نبود، و جز فرار قصدی نداشتند. (۱۳)

می­فرماید: به خاطر بیاور هنگامی که گروهی از منافقان و کسانی که در دل بیماری سستی ایمان داشتند به مردم یثرب (مدینه) گفتند: دیگر معنا ندارد در اینجا اقامت کنید، چون در مقابل لشگرهای مشرکین تاب نمی ­آورید، و ناگزیر باید برگردید. گروهی دیگر نیز از پیامبر (ص) اجازه بازگشت می­خواستند، و در هنگام اجازه خواستن می­گفتند: خانه­ های ما در و دیوار درستی ندارد، و ایمن از آمدن دزد و حمله دشمن نیستیم، البته این ها دروغ می­گفتند و خانه ­هایشان بدون در و دیوار نبود، بلکه می­خواستند از جهاد فرار کنند.[۱۲]

وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا يَسِيرًا ﴿١٤

و اگر از اطراف مورد هجوم واقع می­شدند، سپس از آنها فتنه ­گری خواسته می­شد، حتما آن را می­ پذیرفتند، جز اندک زمانی در آن درنگ نمی­کردند. (۱۴)

می­فرماید: اگر لشگرهای مشرکین از اطراف داخل خانه ­های ایشان شوند، و ایشان در خانه ­ها باشند، آن­گاه از ایشان بخواهند که از دین برگردند، حتما پیشنهاد آنان را می ­پذیرند، جز اندکی از زمان درنگ نمی­کنند، همان­قدر که پیشنهاد کفار طول کشیده باشد، و منظور این است که این عده تا آنجا پایداری در دین دارند، که آسایش و منافع­شان از بین نرود، اما اگر با هجوم دشمن منافع­شان در خطر بیفتد، و یا پای جنگ پیش بیاید، دیگر پایداری نمی­کنند، و بدون درنگ از دین برمی­گردند.[۱۳]

وَلَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اللَّـهَ مِن قَبْلُ لَا يُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ ۚ وَكَانَ عَهْدُ اللَّـهِ مَسْئُولًا ﴿١٥

در حالی که آنها پیش از این با خدا پیمان بسته بودند که پشت نکنند، و پیمان خدا همواره بازخواست شدنی است. (۱۵)

سپس قرآن، این گروه منافق را به محاکمه می­کشد و می­گوید: آنها قبلا با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند، و بر سر عهد خود در دفاع از توحید و اسلام و پیامبر بایستند، و اصولا هر کسی ایمان می­ آورد و با پیامبر (ص) بیعت می­کند این عهد را با او بسته که از اسلام و قرآن تا سر حد جان دفاع کند. تکیه بر عهد و پیمان در اینجا به خاطر این است که حتی عرب جاهلی به مسأله عهد و پیمان احترام می­گذاشت، چگونه ممکن است کسی بعد از ادعای اسلام، پیمان خود را زیر پا بگذارد؟[۱۴]

-نمونه، ج۱۷، ص۱۸۹ – ۱۸۷[۱]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۰۱[۲]

– المیزان، ج۱۶، ص۴۳۲ – ۴۳۱[۳]

– نمونه، ج۱۷، ص۱۹۹[۴]

– نمونه، ج۱۷، ص ۲۰۷ – ۲۰۲[۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۳۵[۶]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۳۶ – ۴۳۵[۷]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۳۸[۸]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۶[۹]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۴۷ – ۴۴۶[۱۰]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۸ – ۴۴۷[۱۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۹ – ۴۴۸[۱۲]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۹[۱۳]

– نمونه، ج۱۷، ص ۲۳۱ – ۲۳۰[۱۴]

ترجمه و توضیح سوره احزاب ۳۰ – ۱۶

قُل لَّن يَنفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذًا لَّا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا ﴿١٦

بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید، این گریز اصلا سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن صورت جز اندکی برخوردار نخواهید شد. (۱۶)

در پاسخ به منافقین می­فرماید: بگو اگر از مرگ و یا قتل فرار کنید، این فرار سودی به حالتان ندارد، و جز اندکی زنده نمی­مانید، برای این که هر کسی باید روزی بمیرد، و هر نفس­ کشی اجلی معین و حتمی دارد، که حتی یک ساعت عقب و جلو نمی­شود، پس فرار از جنگ در تأخیر اجل هیچ اثری ندارد. به فرضی هم فرار از جنگ در تأخیر أجل شما مؤثر باشد، تازه چقدر زندگی می­کنید؟ در چنین فرضی، بهره­ مندی­تان از زندگی بسیار اندک، و یا در زمانی اندک است، چون بالاخره تمام می­شود.[۱]

قُلْ مَن ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُم مِّنَ اللَّـهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً ۚ وَلَا يَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ اللَّـهِ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا ﴿١٧

بگو: چه کسی می­تواند در برابر خدا از شما حمایت کند اگر او برای شما بدی بخواهد یا رحمت بخواهد؟ و آنان غیر از خدا برای خود یار و یاوری نخواهند یافت. (۱۷)

آیه قبلی به منافقین هشدار می­داد: که زندگی انسان مدت و اجلی معین دارد، که با آن تقدیر، فرار از جنگ هیچ سودی ندارد، و در این آیه تذکرشان می­دهد که خیر و شرّ همه تابع اراده خداست، و بس، و اگر خدا مصیبت یا رحمتی را برای شما بخواهد،هیچ کس و هیچ چیزی مانع نفوذ اراده خدا نمی­شود، پس انسان باید توکل به خدا نموده، امور را به او محول کند. و از آنجا که منافقین و بیماردلان به خاطر مرضی که دارند، و کفری که در دل پنهان کرده­ اند، و دل­هایشان مشغول بدانست، لذا خدای تعالی که تا کنون به رسول (ص) گرامی خود دستور داده بود با ایشان صحبت کند، در اینجا خودش صحبت کرده و فرموده: ایشان غیر از خدا ولی و یاوری برای خدا نمی­یابند.[۲]

قَدْ يَعْلَمُ اللَّـهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنكُمْ وَالْقَائِلِينَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا ۖ وَلَا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا ﴿١٨ أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذَا جَاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشَىٰ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولَـٰئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّـهُ أَعْمَالَهُمْ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّـهِ يَسِيرًا ﴿١٩

همانا خدا کسانی از شما را که از جنگ باز می­داشتند و کسانی که به برادران­شان می­گفتند: به سوی ما بیایید، به خوبی می­شناسد و جز اندکی به جنگ تن در نمی­دهند. (۱۸) بر شما بخیلند، و هنگامی که بیم پیش آید، آنها را می­بینی که به تو می­نگرند و چشمان­شان می­گردد، مثل کسی که از مرگ بیهوش شده باشد، و چون ترس برطرف شد، شما را به خاطر حرص مال با زبان­های تند بر شما خشم می­گیرند، آنها ایمان نیاورده ­اند، پس خداوند اعمال­شان را نابود کرد، و این کار بر خدا آسان است. (۱۹)

خدا آن کسانی را که مردم را از شرکت در جهاد بازمی­دارند، و آن منافقینی که از شرکت مسلمانان در جهاد جلوگیری می­کنند، و نیز آن منافقینی را که به برادران منافق خود و یا به بیماردلان می­گویند: بیایید نزد ما و به جهاد نروید، و خود کمتر در جهاد شرکت نموده، به خوبی می­شناسد. و همین که آتش جنگ شعله ­ور شد ایشان را می­بینی که از ترس به تو نگاه می­کنند، امّا نگاهی بدون اراده، و چشمان­­شان در حدقه کنترل ندارد، و مانند چشمان شخص محتضر در حدقه می­گردد، و همین که ترس از بین رفت، شما را با زبان­هایی تیزتر از شمشیر می­زنند، در حالی که خیری که به شما رسیده ناراحتند، و بدان بخل می­ ورزند. این افراد ایمان نیاورده ­اند، به این معنا که ایمان در دل­هاشان جای­گیر ­نشده، هر چند که در زبان اظهار آن را می­­کنند، خداوند اعمال آنان را بی­اجر نموده و این کار برای خدا آسان است.[۳]

يَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ يَذْهَبُوا ۖ وَإِن يَأْتِ الْأَحْزَابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ فِي الْأَعْرَابِ يَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِكُمْ ۖ وَلَوْ كَانُوا فِيكُم مَّا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا ﴿٢٠

می ­پندارند که احزاب نرفته­ اند و اگر احزاب بیایند، دوست دارند کاش در میان بادیه نشین­ها بودند، و از اخبار شما می­پرسیدند، و اگر در میان شما هم بودند جز اندکی پیکار نمی­کردند. (۲۰)

این منافقین از شدت ترس حتی بعد از پراکنده شدن لشگر دشمن، هنوز گمان می­کنند که آنها فرار نکرده­ اند (اگر آنها را احزاب خواند چون همگی علیه رسول خدا (ص) متحد شده بودند)، و اگر احزاب بعد از فرار از مدینه دوباره برگردند، این منافقین دوست دارند که از مدینه بیرون رفته، و در میان اعراب بادیه نشین منزل بگیرند، و از آنجا خبر مسلمین را بدست آورند، که از بین رفتن یا نه. البته به فرضی که به بادیه نروند، و در بین شما بمانند، بودن منافقین با شما فایده زیادی برایتان ندارد، چون جنگیدن آنها خدمت قابل توجهی نیست.[۴]

لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّـهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّـهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّـهَ كَثِيرًا ﴿٢١

قطعا برای شما در رسول خدا سرمشقی نیکوست، برای کسی که به خدا و روز واپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد می­کند. (۲۱)

یکی از احکام رسالت رسول خدا (ص)، و ایمان آوردن شما، این است که به او تأسی کنید، هم در گفتار و هم در رفتارش، و اگر شما می ­بینید که حضرت در راه خدا چه مشقت­هایی را تحمل می­کند، و چگونه در جنگ­ها حاضر شده و آن طور که باید جهاد می­کند، شما نیز باید از او پیروی کنید. تأسی به رسول خدا (ص) صفت حمید و پاکیزه ­ایست که هر کسی که مؤمن نامیده می­شود به آن متصف نمی­شود، بلکه فقط کسانی که متصف به حقیقت ایمان باشند، می­توانند از ایشان پیروی کنند، و معلوم است که چنین کسانی همه­ ی امیدشان به خداست، و همه ­ی همت و تلاش­شان برای خانه آخرت است، در نتیجه عمل صالح می­کنند، و با این حال خدا را بسیار یاد می­کنند، هرگز از پرورگار خود غافل نمی­مانند، و نتیجه این توجه دایمی تأسی بر رسول خدا (ص) است، در گفتار و کردارش.[۵]

وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَـٰذَا مَا وَعَدَنَا اللَّـهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّـهُ وَرَسُولُهُ ۚ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا ﴿٢٢

وقتی مؤمنان احزاب را دیدند، گفتند: این همان چیزی است که خدا و فرستاده ­اش به ما وعده دادند و خدا و رسولش راست گفتند، و جز بر ایمان و تسلیم ­شان نیفزود. (۲۲)

این آیه وصف حال مؤمنین است، همان افرادی که در ایمان خود رشد یافته ­اند، و با خلوص به خدا و رسولش ایمان آوردند،که وقتی لشگرها را می­بینند، که پیرامون مدینه اطراق کرده ­اند، می­گویند: این همان وعده ­ایست که خدا و رسولش به ما داده، چون رسول خدا (ص) قبلا فرموده بود: به زودی احزاب علیه شما پشت به هم می­دهند، اما پیروزی با شماست، ممکن هم هست این وعده آیه شریفه: [ می­دانستند که به زودی گرفتار مصایبی می­شوند، که انبیا و مؤمنین گذشته بدان گرفتار شده، و در نتیجه دل­هاشان دچار اضطراب و وحشت می­شود و چون احزاب را دیدند یقین کردند که این همان وعده­ ی موعود است، و خدا به زودی یاریشان داده، بر دشمن پیروزشان می­کند، (بقره/۲۱۴)] باشد، که هر دو احتمال می­تواند باشد، چون در آیه وعده را هم به خدا و هم به رسول او نسبت داده است. به هر حال مؤمنین چون این ماجرا را صدق وعده ­ی خدا و رسولش دانستند، لذا بر ایمان و تسلیم آنها در برابر امر خدا، و یاری کردن دین خدا، و جهاد در راه او افزوده شد.[۶]

مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّـهَ عَلَيْهِ ۖ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ ۖ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ﴿٢٣

در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده­ اند، پس برخی از آنها نذر خود را ادا کرده، و برخی از آنها در انتظارند، و هرگز پیمان خود را تغییر ندادند. (۲۳)

بعضی از مؤمنین صدق خود را در آن­چه با رسول خدا (ص) عهد کرده بودند به ثبوت رساندند، و آن عهد این بود که هر وقت به دشمن برخوردند فرار نکنند، شاهد این که مراد به عهد، فرار نکردن از جنگ بود، آیه ۱۵ همین سوره است که می­فرماید: قبلا با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند. پس بعضی از مؤمنین در جنگ اجل­شان به سر رسید، یا مردند، و یا در راه خدا کشته شدند، و بعضی منتظر رسیدن اجل خود هستند، و از عهدی که بسته بودند هیچ چیز را تغییر ندادند.[۷]

لِّيَجْزِيَ اللَّـهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَيُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ إِن شَاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ ۚ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا ﴿٢٤

تا خدا راستگویان را به خاطر راستی­شان پاداش دهد، و منافقان را اگر بخواهد عذاب کند یا توبه ­شان را بپذیرد که خدا آمرزنده­ ی مهربان است. (۲۴)

نتیجه عمل مؤمنین و منافقین این شد که خدای تعالی مؤمنینی را که به عهد خود وفا کردند به سبب وفایشان پاداش می­دهد، و منافقین را اگر خواست عذاب می­کند، و یا اگر توبه کنند توبه­ ی آنها را می­ پذیرد چون خدا آمرزنده و رحیم است. در این آیه این که حرف از توبه منافقین به میان آورده برای اشاره به این نکته لطیف است که چه بسا ممکن است گناهان مقدمه سعادت و آمرزش شوند، البته نه از آن جهت که گناهند، بلکه از این جهت که نفس آدمی را از ظلمت و شقاوت به جایی می­کشاند، که مایه وحشت نفس شده، و در نتیجه نفس سرانجام شوم گناه را لمس نموده، متنبه می شود، و به سوی پروردگار خود برمی­گردد، و با برگشتنش همه گناهان از او دور می­شود، و معلوم است که در چنین وقتی خدا هم به سوی او برمی ­گردد، و او را می ­آمرزد.[۸]

وَرَدَّ اللَّـهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا ۚ وَكَفَى اللَّـهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ ۚ وَكَانَ اللَّـهُ قَوِيًّا عَزِيزًا ﴿٢٥

و خدا کافران خشمگین را دفع کرد، بی­آن که به غنیمتی رسیده باشند و خداوند مؤمنان را از جنگ کفایت کرد و خدای قوی شکست ناپذیر است. (۲۵)

خدای تعالی کفار را با اندوه و خشم­شان برگردانید، در حالی که به هیچ آرزویی نرسیدند، و خداوند کاری کرد که مؤمنین هیچ احتیاجی به قتال و جنگ پیدا نکردند، و خدا قوی بر اراده ­ی خویش، و عزیزی است که هرگز مغلوب نمی­شود.[۹]

وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا ﴿٢٦ وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّم تَطَئُوهَا ۚ وَكَانَ اللَّـهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا ﴿٢٧

و کسانی از اهل کتاب را که پشتیبانی کرده بودند، از دژهایشان به زیر آورد و در دل­هایشان هراس افکند که گروهی را می­ کشتید و گروهی را اسیر می­ کردید. (۲۶) و زمین­شان و خانه­ ها و اموال­شان و سرزمینی را که در آن پا نگذاشته بودید، به ارث شما درآورد، و خدا بر هر چیزی تواناست. (۲۷)

خداوند آنهایی را هم که مشرکین را علیه مسلمانان یاری می­کردند، یعنی بنی قریظه را که از اهل کتاب و یهودی بودند، از قلعه­ های محکم­شان پایین آورد، و ترس را در دل­هاشان افکند، عده ­ای را که همان مردان جنگی دشمن باشند بکشتید، و جمعی را که عبارت بودند از زنان و کودکان دشمن اسیر کردید، بعد از کشته شدن و اسارت آنها، اراضی و خانه­ ها و اموال آنان، و سرزمینی را که تا آن روز قدم در آن ننهاده بودید به ملک شما درآورد. و منظور از این سرزمین، سرزمین خیبر، و یا آن اراضی است که خداوند بدون جنگ نصیب مسلمانان کرد. تعبیر به «ارث» به خاطر این است که مسلمین زحمت چندانی برای تصاحب آنها نکشیدند.[۱۰]

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا ﴿٢٨ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّـهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا ﴿٢٩

ای پیامبر! به همسرانت بگو: اگر خواهان زندگی دنیا و زینت آن هستید، بیایید تا برخوردارتان کنم و به خوشی و نیکی رهایتان سازم. (۲۸) و اگر خواستار خدا و فرستاده­ ی وی و سرای آخرتید، به راستی خدا برای نیکوکاران شما پاداش بزرگی مهیا کرده است. (۲۹)

از این دو آیه برمی ­آید که گویا از زنان پیامبر یا بعضی از ایشان، سخن یا عملی سرزده که دلالت می­ کرد بر این که از زندگی مادی خود راضی نبوده­ اند، و در خانه رسول خدا (ص) به ایشان سخت می ­گذشته، و نزد پیامبر از وضع زندگی خود شکایت کرده ­اند، پیشنهاد کرده ­اند که کمی در زندگی­شان توسعه دهد، و از زینت زندگی بهره ­مندشان کند. دنبال این جریان خدا این آیات را فرستاده، و به پیغمبرش دستور داده: ایشان را بین ماندن و رفتن مخیر کند، که اگر حیات دنیا و زینت آن را می­ خواهید، بیایید تا رهایتان کنم، و اگر خدا و رسول و سرای آخرت را می­ خواهید، باید با وضع موجود بسازید. و از این تعبیر برمی ­آید: که جمع بین وسعت در عیش دنیا و بهره­ گیری از تمتعات دنیوی و سرگرم شدن با آنها، با همسری رسول خدا (ص) و زندگی در خانه او ممکن نیست. باید توجه داشت که مراد از «اراده حیات دنیا و زینت آن» این است که انسان دنیا و زینت آن را اصل و هدف قرار دهد، چه این که آخرت را هم در نظر بگیرد یا نگیرد، و امّا مراد به «اراده حیات آخرت» نیز این است که آدمی آن را هدف و اصل قرار دهد، و دلش همواره متعلق بدان باشد، چه این که زندگی دنیایی هم به دنبالش توسعه داشته باشد، و به زینت و صفای عیش نایل بشود، یا آن که از لذایذ مادی به کلی بی­ بهره باشد. حال اگر همسران پیامبر حیات دنیا و زینت آن را اختیار کنند، پس باید از همسری او صرف نظر کنند، و آن­جناب ایشان را طلاق دهد، و هم از مال دنیا بهره­مندشان سازد، و اگر به همسری آن جناب باقی بمانند و آخرت را بر حیات دنیا و زینت آن ترجیح دهند، نتیجه­ اش اجر عظیم نزد خدا است، امّا به شرطی که احسان و عمل صالح هم بکنند. پس چنین نیست که صرف همسری رسول خدا (ص) اجر عظیم و کرامت و حرمت داشته باشد، بلکه کرامت و احترام برای همسری توأم با احسان و تقوا است.[۱۱]

يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ ۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّـهِ يَسِيرًا ﴿٣٠

ای همسران پیامبر! هر کس از شما مبادرت به کار زشت آشکاری کند، عذابش دو چندان خواهد بود و این بر خداوند آسان است. (۳۰)

یعنی همسران پیامبر چون در خانه وحی زندگی می­کنند، و نسبت به معارف اسلامی آگاهی بیشتری دارند، لذا مسؤولیت سنگین ­تری دارند، به علاوه آن که اعمال­شان می­تواند سرمشق دیگران بشود، بر محیط اثر بیشتری باقی بگذارد، بنابراین عذابِ گناه آنان دو چندان است، به خصوص این که رفتار آنها می­تواند پیامبر را آزرده ساخته و به حیثیت اجتماعی ایشان لطمه وارد آورد، پس کاملا منطقی خواهد بود که آنها در مقایسه با افراد عادی عذاب بیشتری متحمل گردند، و این کار برای خدا آسان است، و هرگز گمان نکنید که به جهت ارتباط با پیامبر (ص) در مجازات شما مشکلی پیش خواهد آمد، بلکه این حکم با قاطعیت درباره شما اجرا خواهد شد و همسری پیامبر کمترین اثری برایتان ندارد.[۱۲]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۵۰ – ۴۴۹[۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۵۰[۲]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۵۱[۳]

– المیزان، ج۱۶، ص۴۵۱[۴]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۵۲[۵]

– المیزان، ج۱۶، ص۴۵۴ – ۴۵۳[۶]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۵۴[۷]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۵۵[۸]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۵۵[۹]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۵۶[۱۰]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۷۸ – ۴۷۷[۱۱]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص۹۰۸[۱۲]

ترجمه و توضیح سوره احزاب ۴۴ – ۳۱

وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّـهِ وَرَ‌سُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَ‌هَا مَرَّ‌تَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِ‌زْقًا كَرِ‌يمًا ﴿٣١

و هر کس از شما برای خدا و رسولش، فروتنی و تسلیم پیشه کند و کار شایسته انجام دهد، پاداش او را دو چندان می دهیم و برایش روزی کریمانه ای فراهم ساخته ایم. (۳۱)

کلمه (قنوت) به معنای خضوع است، آیه شریفه می فرماید: هر یک از شما همسران رسول خدا (ص) برای خدا و رسول او خاضع شود، و یا ملازم اطاعت و خضوع برای خدا و رسول باشد، و عمل صالح کند، اجرش را دو بار می دهیم، یعنی دو برابر می دهیم، و برایش رزقی کریم، یعنی بهشت آماده می کنیم. در این آیه کلمات (می دهیم، و آماده می کنیم) می خواهد اعلام بدارد که چنین افرادی به درگاه خدا نزدیکند، و خدا برایشان احترام قایل است.[۱]

يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاءِ ۚ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَ‌ضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُ‌وفًا ﴿٣٢

ای همسران پیامبر! شما مانند هیچ یک از دیگر زنان نیستند، اگر تقوا پیشه می کنید، پس به ناز سخن مگویید، تا آن کس که در دلش بیماری است، طمع ورزد، و سخن به متعارف گویید. (۳۲)

آیه شریفه، بعد از آن که علو مقام، و رفعت منزلت همسران رسول خدا (ص) را به خاطر انتساب شان به آنجناب بیان نموده، این علو مقام شان را مشروط به تقوا نموده، و فرمود: که فضیلت آنان به خاطر اتصال شان به رسول خدا (ص) نیست، بلکه به خاطر تقوا است، پس حال که چنین است واجب است در سخن گفتن با مردان مانند سایر زنان آهنگ صدا را فریبنده نسازید، و کرشمه و ناز نکنید، تا دل او را دچار خیال های شیطانی نموده، شهوتش را برانگیزاند، و در نتیجه آن مردی که دل بیمار است به طمع بیفتد. و سخن معمول و مستقیم بگویید، سخنی که شرع و عرف اسلامی آن را پسندیده دارد، یعنی در امتثال این تکالیف کوشش و رعایت بیشتری بکنید، و در دین خدا بیشتر از سایر زنان احتیاط به خرج دهید. پس دلیل این که تکلیف همسران آنجناب سخت تر و شدیدتر است، این است که پاداش و کیفرشان دو چندان است، و اگر کیفر و پاداش بعضی مضاعف بود، باید بفهمیم که تکلیف آنان مؤکد، و مسؤولیت شان سنگین تر است. نکته: منظور از بیماری دل، نداشتن نیروی ایمان است، آن نیرویی که آدمی را از میل به سوی شهوات باز می دارد. [۲]

وَقَرْ‌نَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّ‌جْنَ تَبَرُّ‌جَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَىٰ ۖ وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ ۚ إِنَّمَا يُرِ‌يدُ اللَّـهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّ‌جْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَ‌كُمْ تَطْهِيرً‌ا ﴿٣٣

و در خانه هایتان بنشینید، و مانند روزگار جاهلیت قدیم، با خودنمایی ظاهر نشوید، نماز به پا دارید و زکات بدهید، و خدا و رسولش را اطاعت کنید. جز این نیست که خدا می خواهد آلودگی را از شما اهل بیت بزداید و شما را کاملا پاکیزه گرداند. (۳۳)

منظور از جاهلیت اولی چیست؟ ظاهراً همان جاهلیتی است که مقارن عصر پیامبر (ص) بوده، و به طوری که در تواریخ آمده، در آن موقع زنان حجاب درستی نداشتند، و دنباله روسری های خود را به پشت سر می انداختند به طوری که گلو و قسمتی از سینه و گردنبند و گوشواره های آنها نمایان بود، و به این ترتیب قرآن همسران پیامبر (ص) را از این گونه اعمال باز می دارد. بدون شک این یک حکم عام است، و تکیه آیات بر زنان پیامبر (ص) به عنوان تاکید بیشتر است. به هر حال این تعبیر نشان می دهدکه جاهلیت دیگری همچون جاهلیت عرب در پیش است که ما امروز در عصر خود آثار پیشگویی قرآن در دنیای متمدن مادی را می بینیم. لذا آیه شریفه در زمینه رعایت عفت می فرماید: در خانه های خود بمانید، و همچون جاهلیت نخستین در میان مردم ظاهر نشوید، و اندام و زینت آلات خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید. سپس در میان عبادات روی نماز و زکات تکیه می کند، به خاطر این که نماز مهمترین راه ارتباط و پیوند با خالق است، و زکات هم در عین این که عبادت بزرگی است، پیوند محکمی با خلق خدا محسوب می شود.[۳] و طاعت خدا به این است که وظایف شرعی او را امتثال کنیم، و اطاعت رسولش به این است که آنجناب با ولایتی که دارد، هر آن چه را که امر و نهی می کند، امتثال نماییم، چون امر و نهی او نیز از ناحیه خدا جعل شده، و خدا او را به حکم این که (پیامبر ولایتش به مؤمنین از خود آنان مقدم تر است)، ولی مؤمنین کرده، و فرمان او را فرمان خود خوانده.[۴] سپس در پایان آیه می فرماید: خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهلبیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد، که این آیه دلیل بر عصمت اهل بیت است. اما تعبیر اهل بیت به اتفاق همه علمای اسلام و مفسران، اشاره به خمسه ی طیبه است، یعنی خود پیامبر (ص)، علی (ع)، فاطمه (س)، حسن (ع)، حسین(ع). جمله «یرید» اشاره به اراده تکوینی پرورگار است، و گرنه اراده تشریعی، و به تعبیر دیگر لزوم پاک نگاه داشتن خویش، انحصاری به خاندان پیامبر (ص) ندارد، همه مردم بدون استثنا به حکم شرع موظفند از هرگونه گناه و پلیدی پاک باشند. ممکن است گفته شود اراده تکوینی موجب یک نوع جبر است، ولی باید گفت: معصومان دارای یک نوع شایستگی اکتسابی از طریق اعمال خویشند، و یک نوع لیاقت ذاتی و موهبتی از سوی پروردگار، تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده باشند. به تعبیر دیگر معصومان به خاطر تاییدات الهی و اعمال پاک خویش، چنان هستند که در عین داشتن قدرت و اختیار برای گناه کردن به سراغ گناه نمی روند. سؤالی در اینجا پیش می آید که چگونه در لابلای بحث از وظایف زنان پیامبر (ص) مطلبی گفته شده است که شامل زنان پیامبر نمی شود، علامه طباطبایی می فرماید: ما هیچ دلیلی در دست نداریم که جمله (انما یرید الله…..) همراه این آیات نازل شده است، بلکه از روایات به خوبی استفاده می شود که این قسمت جداگانه نازل گردیده، اما به هنگام جمع آوری آیات قرآن در عصر پیامبر، یا بعد از آن در کنار این آیات قرار داده شده است. قابل توجه این که: بعضی از مفسران اهل بیت را مخصوص همسران پیامبر (ص) دانسته اند، و آیات قبل و بعد را که درباره ازواج رسول خدا (ص) سخن می گوید، قرینه این معنی شمرده اند. ولی با توجه به یک مطلب، این عقیده نفی می شود و آن این که ضمیرهایی که در آیات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمیر جمع مونث است (هنّ)، در حالی که ضمایر این قسمت از آیه (انما یرید الله…) همه به صورت جمع مذکر است (کم)، و این نشان می دهد که اهل بیت پیامبر (ص) همگی مونث نیستند.[۵]

وَاذْكُرْ‌نَ مَا يُتْلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّـهِ وَالْحِكْمَةِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرً‌ا ﴿٣٤

و آن چه را که از آیات خدا و حکمت در خانه های شما خوانده می شود یاد کنید، بی تردید خداوند دقیق و آگاه است. (۳۴)

می فرماید: شما زنان پیغمبر باید آن چه را که در خانه هایتان از آیات خدا و حکمت تلاوت می شود، حفظ کنید، و همواره به خاطرتان باشد، تا از آن غافل نمانید، و از خط سیری که خدا برایتان معین کرده تجاوز نکنید. چون مردم باید پیروی از امر خدا را از شما یاد بگیرند، آن وقت سزاوار نیست شما که قرآن در خانه هایتان نازل می شود، اوامر خدا را فراموش کنید.[۶] سپس اشاره می فرماید: خداوند از دقیق ترین و باریک ترین مسایل با خبر و آگاه است، و نیات شما را به خوبی می داند، و از اسرار درون سینه های شما با خبر است.[۷]

إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِ‌ينَ وَالصَّابِرَ‌اتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُ‌وجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِ‌ينَ اللَّـهَ كَثِيرً‌ا وَالذَّاكِرَ‌اتِ أَعَدَّ اللَّـهُ لَهُم مَّغْفِرَ‌ةً وَأَجْرً‌ا عَظِيمًا ﴿٣٥

بی گمان، مردان و زنان مسلمان، و مردان و زنان با ایمان، و مردان و زنان اطاعت پیشه، و مردان و زنان راستگو، و مردان و زنان شکیبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقه دهنده، و مردان و زنان روزه دار، و مردان و زنان پاکدامن، و مردان و زنانی که خدا را یاد می کنند، خداوند برایشان آمرزش و پاداشی عظیم آماده کرده است. (۳۵)

شریعت مقدسه اسلام در کرامت و حرمت اشخاص از نظر دین داری فرقی بین زن و مرد نگذاشته است. اما اسلام عبارت است از تسلیم عملی برای دین، به این که همه تکالیف آن را انجام دهی، و آن چه از آن نهی کرده ترک کنی، و مسلمون و مسلمات مردان و زنانی هستند که این طور تسلیم دین شده باشند، و اما مؤمنین و مؤمنات مردان و زنانی هستند که دین خدا را در دل خود جای داده باشند، به طوری که وقتی به اعمال آنان نگاه می کنی، پیداست که این شخص در دل به خدا ایمان دارد، پس هر مؤمنی مسلمان هست، ولی هر مسلمانی مؤمن نیست. (القانتین و القانتات)، مردان و زنانی هستند که مطیع فرمان خدا، و همواره در برابر او خاضعند. (الصادقین و الصادقات)، مردان و زنان با ایمانی هستند که در ادعای دین داری صادقند، و هم در گفتار راست می گویند، و هم خلف وعده نمی کنند. (الصابرین و الصابرات)، اینان کسانی هستند که در هنگام مصیبت و بلا، صبر می کنند، و هم در هنگام اطاعت، و هم آنجا که گناهی پیش آمده، در ترکش صابرند. (الخاشعین و الخاشعات)، کلمه خشوع به معنای خواری و تذلل باطنی و قلبی است، و همچنان که کلمه خضوع به معنای تذلل ظاهری، و با اعضای بدن است. (المتصدقین و المتصدقات)، کلمه صدقه به معنای خرج کردن مال است در راه خدا، که یکی از مصادیق آن زکات واجب است. (الصائمین و الصائمات)، مراد از صوم، روزه های واجب و مستحب هر دو است. (الحافظین فروجهم و الحافظات)، کسانی که دامان خود را از بی عفتی حفظ می کنند. (الذاکرین الله کثیراً و الذاکرات)، و زنان و مردانی که بسیار خدا را یاد می کنند، هم با زبان و هم با قلب، و این ذکر شامل نماز و حج نیز هست، خدای سبحان برای همه آنها آمرزش و پاداشی عظیم فراهم ساخته است.[۸]

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّـهُ وَرَ‌سُولُهُ أَمْرً‌ا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَ‌ةُ مِنْ أَمْرِ‌هِمْ ۗ وَمَن يَعْصِ اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا ﴿٣٦

و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و رسولش به کاری حکم دهند، برای آنها در کارشان اختیاری باشد. هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند، قطعا دچار گمراهی آشکاری گردیده است. (۳۶)

احدی از مؤمنین و مؤمنات حق ندارند در جایی که خدا و رسول او در کاری از کارهای ایشان دخالت می کنند، خود ایشان باز خود را صاحب اختیار بدانند، و فکر کنند که کار مربوط به ماست، و به ما ربط دارد، و امری از امور زندگی ماست، چرا اختیار نداشته باشیم؟ آن وقت ممکن است چیزی را اختیار کنند، که مخالف اختیار و حکم خدا و رسول او باشد، و البته هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند به گمراهی آشکار گرفتار شده است. پس بر همه آنان واجب است پیرو خواست خدا و رسول باشند. و این آیه شریفه هر چند عمومیت دارد، اما به خاطر این که در آیات بعدی داستان ازدواج رسول خدا (ص) با همسر پسر خوانده اش زید را بیان می کند، می توان گفت به منزله مقدمه برای بیان همین داستان است. باید توجه داشت که: مراد به قضای خدا، حکم شرعی او است، که در هر مسأله ای که مربوط به اعمال بندگان است مقرر داشته، و بدان وسیله در شئونات آنان دخل و تصرف می نماید، و البته این احکام را به وسیله ی یکی از فرستادگان خود بیان می کند. و اما قضای رسول او، عبارتست از این که رسول او به خاطر ولایتی که خدا برایش قرار داده، در شأنی از شئون بندگان، دخل و تصرف کند. پس قضای رسول خدا (ص) قضای خدا نیزهست، چون خدا قرار دهنده ولایت برای رسول خویش است، و اوست که امر رسول را در بندگانش نافذ کرده.[۹]

وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّـهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّـهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّـهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّـهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ ۖ فَلَمَّا قَضَىٰ زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرً‌ا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَ‌جٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرً‌ا ۚ وَكَانَ أَمْرُ‌ اللَّـهِ مَفْعُولًا ﴿٣٧

و آن گاه که به آن کس که خدا نعمتش داده بود، و تو در حق او احسان کرده بودی، گفتی: همسرت را نگاه دار و از خدا پروا بدار، و چیزی را که خدا عیان کننده ی آن بود در ضمیر خویش نهان می داشتی، و از مردم می ترسیدی، و خدا سزاوارتر است که از او بترسی! هنگامی که زید نیازش را از آن زن به سرآورد، ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده هایشان – هنگامی که طلاق گیرند – نباشد، فرمان خدا انجام شدنی است.(۳۷)

کسی که خدا و رسول به او انعام کرده اند، زید بن حارثه است، که قبلا برده رسول خدا (ص) بود، سپس آنجناب آزادش کرد و او را فرزند خود گرفت، منظور از (انعم الله علیه)، نعمت هدایتی است که خدا به زید ارزانی داشت، و او را که یک مشرک زاده بود، به سوی ایمان هدایت نمود، و نیز محبت او را در دل پیامبرش انداخت، و منظور از(انعمت علیه) احسانی است، که پیغمبر به وی کرد، و او را که برده ای بود، آزاد ساخت، و به فرزندی خود پذیرفت، و احسان دیگرش این بود که دختر عمه خود زینب دختر جحش را همسر او کرد، حالا زید نزد رسول خدا به مشورت آمده، که اگر صلاح بدانید من او را طلاق دهم، پیامبر او را از این کار نهی می کردند، زید بر این کار اصرار زیاد می کند، و سرانجام همسرش را طلاق می دهد. در ادامه آیه شریفه می فرماید: تو در دل چیزی را پنهان می کنی که خدا آن را آشکار می کند، و از مردم می ترسی در حالی که خدا سزاوارتر است که از او بترسی. این جمله خود شاهد خوبی است بر این که خدای تعالی بر پیامبر خود واجب کرده بوده که باید با همسر زید، پسر خوانده اش ازدواج کند، تا به این وسیله همه بفهمند که همسر پسر خوانده محرم انسان نیست، و این سنت جاهلی غلط از بین برود، رسول خدا (ص) این معنا را در دل پنهان می داشت، چون از اثر سوء آن در بین مردم می ترسید، البته ایشان به خاطرجان خود نمی ترسید، بلکه ترس حضرت این بود که مبادا ایمان مردم سست شود، لذا یک ترس مشروعی بوده، نه مذموم، چون در حقیقت ترس برای خدای سبحان بوده. یکی از ادله ای که دلالت دارد بر این که منظور از آیه مورد بحث تایید آنجناب است، که به صورت سرزنش آمده، این است که بعد از آن جمله فرمود: همین که زید از همسرش جدا شد، ما او را به ازدواج تو درمی آوریم، و از این تعبیر به خوبی پیداست، که گویی ازدواج با زینب از اراده و اختیار رسول خدا (ص) خارج بوده، و خدا این کار را کرده، تا مؤمنین در خصوص ازدواج با همسران پسر خوانده هایشان، در فشار نباشند، و دلیل دومش جمله (و کان امر الله مفعولا، کارهای خدا انجام شدنی است) می باشد.[۱۰]

مَّا كَانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَ‌جٍ فِيمَا فَرَ‌ضَ اللَّـهُ لَهُ ۖ سُنَّةَ اللَّـهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ ۚ وَكَانَ أَمْرُ‌ اللَّـهِ قَدَرً‌ا مَّقْدُورً‌ا ﴿٣٨

بر پیامبر در آن چه خدا برای او مقرر کرده محذوری نیست. سنت خداست که از دیرباز در میان گذشتگان بوده، و فرمان خدا همواره سنجیده و حساب شده است. (۳۸)

ازدواج پیامبر (ص) با زینب، در افکار عمومی مردم آن محیط دو ایراد داشت: یکی ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده که در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقیقی بود، و این بدعتی بود که می باید درهم شکسته می شد. و دیگر ازدواج مردی با شخصیتی همچون پیامبر (ص) با همسر مطلقه یک برده آزاد شده عیب و ننگ بود، چرا که پیامبر را با یک برده همردیف قرار می داد این فرهنگ غلط نیز باید برچیده شود، و ارزش های انسانی به جای آن بنشیند، و کفو بودن دو همسر تنها بر اساس ایمان و اسلام و تقوا استوار گردد.لذا آیه شریفه می فرماید: آن جا که خدا فرمانی به پیامبر (ص) می دهد ملاحظه ی هیچ امری در برابر آن جایز نیست، و بدون چون و چرایی باید اجرا شود، بنابراین ایشان نباید تحت تاثیر آداب و رسوم غلط و جو سازی های سیاسی قرار بگیرد.[۱۱] این سنت الهی در مورد انبیای گذشته نیز جاری بوده است. و خدای سبحان از ناحیه خود برای هر فردی چیزی را که سازگار حال او است مقدر می کند، و انبیا هم از آن چه خدا برایشان مقدر کرده استثنا نشده، و ممنوع نگشته اند، همان چیزهایی که برای سایر مردم مباح است، برای ایشان نیز مباح است.[۱۲]

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا ﴿٣٩

کسانی هستند که پیام های خدا را می رسانند و از او می ترسند، و از هیچ کس جز خدا نمی ترسند، و خدا برای حسابرسی کفایت می کند. (۳۹)

کلمه «خشیت» به معنای تأثر مخصوصی در قلب است، که از برخورد با ناملایمات دست می دهد، اما کلمه «خوف» به معنای احتمال دادن پیش آمدن مکروهی است، پس خشیت به معنای حالت و امری قلبی است، ولی خوف امری عملی است که برای پیش گیری آن چه احتمال می دهند، انجام می دهند، به همین جهت خوف را به انبیا هم می توان نسبت داد، ولی خشیت از غیر خدا را نمی توان به ایشان نسبت داد، مثلا از موسی (ع) نقل فرموده که گفت: [همین که از طرف شما احتمال خطر احساس کردم پا به فرار گذاشتم، (شعرا/۲۱)]. لذا انبیا در مقام تبلیغ رسالت از غیر خدا خشیت نداشتند، و از هیچ کس جز خدا نمی ترسیدند، و علاوه بر این که تمامی حرکات و سکنات و اقوال ایشان، همه جنبه تبلیغ را دارد، بلکه کردار و گفتارشان بر اساس ترس از خدا و بیانگر وظایف خدایی است، چون خداست که برای محاسبه ی اعمال کوچک و بزرگ کافی است، پس واجب است که از او خشیت داشته باشید، و از غیر او دچار خشیت نشوید.[۱۳]

مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّ‌جَالِكُمْ وَلَـٰكِن رَّ‌سُولَ اللَّـهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ۗ وَكَانَ اللَّـهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا ﴿٤٠

محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر هیچ یک از مردان شما نیست، و لیکن فرستاده ی خدا و خاتم پیامبران است، و خدا به هر چیزی داناست. (۴۰)

آیه شریفه به اعتراضی که مردم به رسول خدا (ص) کردند که چرا همسر پسر خوانده اش را گرفت؟ این گونه پاسخ می دهد: رسول گرامی ما پدر هیچ یک از این مردان که همان مردان شما باشند نیست ، تا ازدواجش با همسر یکی از آنان، بعد از جدایی، ازدواج با همسر پسرش باشد، و زید بن حارثه هم یکی از همین مردان شماست. و اما قاسم، و طیب، وطاهر، و ابراهیم، چهار پسری که خدا به آن جناب داد، قبل از رسیدن به حدّ بلوغ از دنیا رفتند، پس کلمه رجال در حق شان صادق نیست، تا مورد نقض آیه واقع شوند. کلمه «خاتم»، به معنای هر چیزی است که با آن چیزی را مُهر کنند، و مراد به خاتم النبیین بودن آن جناب، این است که نبوت با او ختم شده، و بعد از او دیگر نبوتی نخواهد بود. قابل توجه این که: رسول عبارت از کسی است که حامل رسالتی از خدا به سوی مردم باشد، و نبی آن کسی است که حامل خبری از غیب باشد و آن غیب عبارت از دین و حقایق آنست، پس وقتی نبوتی بعد از رسول خدا (ص) نباشد، رسالتی هم نخواهد بود، چون رسالت خود یکی از اخبار غیب است، لذا وقتی بنا باشد اخبار غیب منقطع شود، و دیگر نبیی نباشد، قهراً رسالتی هم نخواهد بود، پس وقتی رسول خدا (ص) خاتم النبیین باشد، خاتم الرسل هم خواهد بود. ارتباط و بستگی آن جناب به شما مردم، ارتباط رسالت و نبوت است، و آن چه او می کند به امر خدای سبحان است. و آن چه را خدای سبحان برای شما بیان کرده، به علم خود بیان کرده.[۱۴]

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُ‌وا اللَّـهَ ذِكْرً‌ا كَثِيرً‌ا ﴿٤١ وَسَبِّحُوهُ بُكْرَ‌ةً وَأَصِيلًا ﴿٤٢

ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را بسیار یاد کنید. (۴۱) و صبح و شام او را نیایش کنید. (۴۲)

کلمه «ذکر» در مقابل نسیان (فراموشی) به معنای به یاد داشتن است، چه با زبان و چه با قلب، و ذکر کثیر به معنی توجه به خدا با تمام وجود و در تمام صحنه هاست. کلمه «تسبیح» به معنای منزه داشتن خدا از اعماق دل است. کلمه «بکرة» به معنای اول روز، و کلمه « اصیل» به معنای آخر روز، یعنی هنگام غروب، و اگر تسبیح را مقید به اول و آخر روز کرد، برای این بود که این دو هنگام، هنگام تحول احوال افق است، در صبح افق تاریک روشن می شود، و در غروب دوباره رو به تاریکی می گذارد، و این تغییر و دگرگونی مناسب با این است که خدای را منزه از تغییر و تحول، و معرضیت دگرگونی بدانیم، و ممکن هم هست دو کلمه بکرة و اصیل کنایه باشد از دوام، یعنی باید خدا را دائماً تسبیح کرد و او را از هر عیب و نقصی منزه دانست.[۱۵]

هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِ‌جَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ‌ ۚ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَ‌حِيمًا ﴿٤٣

اوست که بر شما درود می فرستد و فرشتگان او نیز، تا شما را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون آورد، و او به مؤمنان مهربان است. (۴۳)

کلمه «صلاة» دارای معانی مختلفی است، صلاة از خدا به معنای رحمت است، آن هم رحمت خاصه ای که ذخیره ی آخرت برای مؤمنین است، و از ملائکه به معنای استغفار، و از مردم دعا است. و این آیه تعلیل همان قاعده ی کلی قبل را می رساند، و می فهماند اگر شما خدا را زیاد یاد کنید، خدا هم به رحمت خود شما را زیاد یاد می کند، و از ظلمت ها به سوی نورهدایتتان می کند. مراد از ظلمت ها، ظلمت های فراموش کردن خدا، و غفلت از اوست، و مراد به نور، نور ذکر خداست. در پایان می فرماید: کلمه «مؤمنین» دلالت می کند بر این که سبب رحمت خدای سبحان همانا صفت ایمان ایشان است.[۱۶]

تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلَامٌ ۚ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْرً‌ا كَرِ‌يمًا ﴿٤٤

روزی که خدا را ملاقات می کنند، درودشان سلام است، و خدا پاداش نفیسی برای آنها آماده کرده است. (۴۴)

می فرماید: مؤمنین تحیت گفته می شوند، یعنی روزی که پروردگارشان را ملاقات می کنند، از ناحیه او و ملائکه ، به ایشان تحیت و سلام گفته می شود، یعنی ایشان در روز لقای خدا در امنیت و سلامتی هستند، هیچ مکروهی و عذابی به ایشان نمی رسد. و پاداشی بسیار بزرگ و آبرومند برایشان آماده کرده است.[۱۷]

-المیزان، ج۱۶، ص ۴۸۱[۱]

-المیزان، ج۱۶، ص ۴۸۲ – ۴۸۱[۲]

– نمونه، ج۱۷، ص۲۹۱ – ۲۹۰[۳]

– المیزان، ج۱۶، ص۴۸۳[۴]

– نمونه، ج۱۷، ص ۲۹۵ – ۲۹۲[۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۹۰ – ۴۸۹[۶]

– نمونه، ج۱۷، ص ۲۹۷[۷]

– المیزان، ج۱۶، ص۴۹۲- ۴۹۱[۸]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۰۲- ۵۰۱[۹]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۰۵ – ۵۰۳[۱۰]

– نمونه، ج۱۷، ص ۳۲۳ – ۳۲۱[۱۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص۵۰۶[۱۲]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۰۷ – ۵۰۶[۱۳]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۰۹ – ۵۰۷[۱۴]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۱۳[۱۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۱۴ – ۵۱۳[۱۶]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۱۵ – ۵۱۴[۱۷]

ترجمه و توضیح سوره احزاب ۵۹ – ۴۵

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْ‌سَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرً‌ا وَنَذِيرً‌ا ﴿٤٥

ای پیامبر! ما تو را شاهد و مژده رسان و بیم دهنده فرستاده ایم. (۴۵)

معنای شاهد بودن رسول خدا (ص) این است که، از یک سو گواه اعمال امت است، چرا که اعمال آنها را می بیند، چنان که فرموده: [بگو: عمل کنید، خداوند و رسول و مؤمنان (امامان معصوم) اعمال شما را می بینند، (توبه/۱۰۵)]، و این آگاهی از طریق مسأله عرضه اعمال امت بر پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع) تحقق می پذیرد، و از سوی دیگر شاهد و گواه بر انبیای پیشین است که آنها خود گواه امت خویش بودند، و فرموده: [حال آنها چگونه است آن روز که برای هر امتی گواهی بر اعمال شان می طلبیم و تو را گواه بر اعمال اینها قرار خواهیم داد، (نساء/۴۱)]، و از سوی سوم پیامبر (ص) با اوصاف و اخلاقش و با برنامه های سازنده اش، و عملکرد درخشانش، شاهد و گواه بر حقانیت مکتب، و عظمت و قدرت پروردگار است. و معنای مبشر و نذیر بودن ایشان این است که، نیکوکاران را به پاداش بی پایان پروردگار، و سعادت و سلامت جاودان بشارت می دهد، و کافران و منافقان را به عذاب دردناک الهی، و سقوط در دامان بدبختی در دنیا و آخرت هشدار می دهد.[۱]

وَدَاعِيًا إِلَى اللَّـهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَ‌اجًا مُّنِيرً‌ا ﴿٤٦

و دعوت کننده به سوی خدا به خواست او، و چراغی تابان. (۴۶)

با این که همه کارهای پیامبر (ص) به اذن و فرمان خداست، در اینجا تنها برنامه دعوت، مقید به اذن پروردگار شده، و این به خاطر آن است که مشکل ترین و مهم ترین کار پیامبران همان دعوت به سوی خداست، چرا که باید مردم را در مسیری بر خلاف هوس ها و شهوات سیر دهد، و در این مرحله اذن و فرمان و یاری خدا باشد تا به انجام برسد، ضمنا روشن شود که پیامبر از خود چیزی ندارد و آن چه می گوید به اذن خداست. [۲] سراج منیر بودن پیامبر (ص) به این است، که آنجناب را طوری قرار داد که مردم به وسیله ی او به سعادت خود، و نجات شان از ظلمت های شقاوت و گمراهی، هدایت شوند.[۳]

وَبَشِّرِ‌ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّـهِ فَضْلًا كَبِيرً‌ا ﴿٤٧ وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِ‌ينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ وَكِيلًا ﴿٤٨

و مؤمنان را مژده ده که برای آنها از جانب خدا تفضلی بزرگ خواهد بود. (۴۷) و کافران و منافقان را اطاعت نکن و آزارشان را نادیده بگیر، و بر خد توکل کن، که حمایت خدا کفایت می کند. (۴۸)

مسأله تبشیر پیامبر (ص) تنها محدود به پاداش اعمال نیک مؤمنان نمی شود، بلکه خدای سبحان آن قدر از فضل خود به آنها می بخشد که موازنه میان عمل و پاداش را به کلی بر هم می زند، چنان که فرموده: [کسی که کار نیکی کند ده برابر به او پاداش داده می شود، (انعام/ ۱۶۰)]، و فرموده: [هیچ کس نمی داند چه پاداش هایی که موجب روشنایی چشم هاست برای او پنهان داشته شده، (الم-سجده/ ۱۷)]، به این ترتیب ابعاد فضل کبیر الهی را از آن چه در وهم و تصور بگنجد دورتر و فراتر می برد. بدون شک رسول خدا (ص) هرگز اطاعتی از کافران و منافقان نداشت، اما اهمیت موضوع به قدری است که به عنوان تاکید برای شخص پیامبر (ص) و هشدار و سرمشقی برای دیگران، روی این موضوع مخصوصا تکیه کند، چه این که از خطرات مهمی که بر سر راه رهبران راستین قرار دارد به سازش و تسلیم کشیدن در اثنای مسیر است، که گاه از طریق تهدید، و گاه از طریق دادن امتیازات، زمینه های آن فراهم می شود. کافران و منافقان برای تسلیم ساختن پیامبر (ص)، او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طریق زخم زبان و بدگویی و جسارت، و چه از طریق آزار بدنی، و چه محاصره اقتصادی نسبت به او و یارانش روا می داشتند.[۴] لذا آیه می فرماید: به آزارهای آنها اعتنا نکن، و در مقام پیگیری آن نباش، خود را بدان مشغول نساز، بلکه برای دفع آزار آنها خدا را وکیل خود قرار بده، چون خدا برای وکالت کافی است.[۵]

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا ۖ فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّ‌حُوهُنَّ سَرَ‌احًا جَمِيلًا ﴿٤٩

ای کسانی که ایمان آورده اید! وقتی زنان مؤمن را به همسری گرفتید، آن گاه پیش از آن که با آنها نزدیکی کنید طلاقشان دادید، شما را بر آنها عده ای نیست که حسابشان را نگاه دارید، پس مهرشان را بدهید، و به خوشی رهایشان کنید. (۴۹)

می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید! وقتی زنان را طلاق می دهید، بعد از آن که با ایشان عقد ازدواج بسته اید، و قبل از این که عمل زناشویی با ایشان انجام داده باشید، دیگر لازم نیست زن مطلقه شما عدّه نگه دارد، و بر شما واجب است که اولاً بدون خشونت و خصومت طلاق دهید، و در ثانی با چیزی از مال بهره مندشان کنید. این آیه مطلق است، خواه مهر برای زن معین کرده باشند، یا نکرده باشند، باید علاوه بر نصف مهریه به فرموده [چون زنان را قبل از آن که عمل زناشویی انجام داده باشید، طلاق بدهید، در صورتی که مهر برایشان معین کرده اید، تنها نصف مهر را می برند، (بقره/ ۲۳۷)]، با هدیه ای مناسب ایشان را بهره مند سازید.[۶]

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَ‌هُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّـهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْ‌نَ مَعَكَ وَامْرَ‌أَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَ‌ادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ ۗ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَ‌ضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَ‌جٌ ۗ وَكَانَ اللَّـهُ غَفُورً‌ا رَّ‌حِيمًا ﴿٥٠

ای پیامبر! ما برای تو آن همسرانی را که مهرشان را داده ای حلال کردیم، و کنیزانی که خدا از غنیمت جنگی در اختیار تو قرار داده، و دختران عمویت و دختران عمه هایت و دختران دایی تو و دختران خاله هایت که با تو مهاجرت کرده اند، و هرگاه زن با ایمانی خود را به پیامبر ببخشد، چنانچه پیامبر بخواهد می تواند او را به همسری برگزیند، امّا چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه دیگر مؤمنان، ما می دانیم برای آنان در مورد همسران شان و کنیزان شان چه حکمی مقرر داشته ایم، این به خاطر آن است که مشکلی بر تو نباشد، و خدا آمرزنده و مهربان است. (۵۰)

آیه شریفه مواردی را ذکر می کند که ازدواج با آنها برای پیامبر مجاز بوده است: ای پیامبر، ما بر تو حلال کردیم همسرانی را که مهریه ی آنها را پرداخته ای، و نیز کنیزانی را که به عنوان غنیمت در جنگ ها، خدا در اختیارت قرار داده، و همین طور دختر عموهای تو، و نیز دختر عمه هایت و دختر خاله هایت، که دو طایفه آخری به شرطی حلال هستند که با تو هجرت کرده باشند وگرنه ازدواج تو با آنها حرام است، (در آن ایام هجرت دلیل بر ایمان بوده و موجب امتیاز می شد). هرگاه زن مؤمنه ای که خود را به پیامبر ببخشد، یعنی مهری برای خود قایل نشود و آنجناب هم بخواهد با او ازدواج کند، خدا چنین ازدواجی را حلال کرده است، البته چنین حکمی فقط مختص پیامبر است و سایرین حق ندارند با زن بدون مهر ازدواج کنند، و هنگام اجرای عقد اگر مهر تعیین نشود باید «مهر المثل» پرداخت شود. در آخر می فرماید: ما می دانیم چه زنی و کنیزی برای مؤمنین حلال است، پس اگر در ازدواج با آنها محدودیتی قایل می شویم، به خاطر مصالح و از روی حساب است. اما این که چرا این حکم مخصوص توست، به این دلیل است که مشکل و حرجی در ادای رسالت بر تو نباشد و بتوانی مسؤولیت های خطیرت را ادا کنی. معلوم می شود که تعدد زوجات پیامبر برای حل یک سری مشکلات اجتماعی و سیاسی بوده است.[۷] باید توجه داشت پیامبر وقتی جوان ۲۵ ساله ای بود، در عنفوان جوانی با حضرت خدیجه (س) که ۴۰ سال داشتند، ازدواج می کند و تا ۵۰ سالگی یعنی سال دهم بعثت فقط با آن بانوی بزرگ زندگی می نمود. جالب این است که یک سال بعد از رحلت خدیجه کبری پیامبر با خانمی به نام سوده که شوهرش در حبشه از دنیا رفته بود و بیوه بود ازدواج نمود. سوده دارای خانواده ای مشرک و دشمن پیامبر بود، و به علت این که مسلمان شده بود هیچ پشتیبانی در خانواده خود نداشت و او را اذیت می کردند. سپس سایر ازدواج های پیامبر در مدینه و حد فاصل سن ۵۳ تا ۶۳ سالگی رخ داد و به طور قطع آن ازدواج ها عوامل گوناگون سیاسی، اجتماعی و الهی داشت زیرا سن۵۳ سالگی اقتضایی برای خوشگذرانی جنسی مرد ندارد. بنابراین علت ازدواج های پیامبر (ص) را در موارد ذیل می توان تحلیل کرد:

الف) اجرای حکم الهی و زدودن افکار غلط جاهلی؛ مانند ازدواج با زینب دختر جحش. ب) تقویت جایگاه اجتماعی زنان آسیب دیده، همچون زنان بیوه و اسیر و رفع تلقی منفی عصر جاهلی در کم ارزش بودن یا بی ارزش جلوه دادن آن زنان (در این دوره، همه زنان پیامبر جز عایشه بیوه بودند). ج) دلجویی از زنان، به دلیل آسیب هایی که آنان به خاطر پذیرش اسلام متحمل شدند، مانند ازدواج با ام حبیبه. د) یک حرکت سیاسی و برقراری پیوند با قبایل و طوایف بزرگ عرب و جلب پشتیبانی آنان، چون پیوند با عایشه. ه) محافظت و تأمین زندگی بیوه زنان درمانده فقیر و یتیمان به جا مانده، مانند ازدواج با ام سلمه، و زینب دختر خزیمه. و) نشان دادن عظمت و شکوه و قدرتمندی اسلام و مسلمین، مانند ازدواج با صفیه. ز) حفظ آنان از خطرات جانی، مانند ازدواج با سوده. ح) آزاد سازی اسیران و بردگان، مانند ازدواج با جویریه.[۸]

قابل توجه این که: عایشه دختر ابوبکر است و در اواخر سال دوم هجرت به خانه رسول الله (ص) آمد، بسیاری از مورخان، سن عایشه را در هنگام ازدواج ۱۷ یا ۱۸ سال ثبت کرده اند. ازدواج با عایشه، یک حرکت سیاسی محسوب می شد، چون پیامبر پس از درگذشت ابوطالب و خدیجه (علیهما السلام)، زیر فشار فراوان از طرف دشمنانی سرسخت چون ابولهب و ابوجهل بود و به شدت به حمایت قبایل مختلف دیگر نیاز داشت. ابوبکر نیز نفوذ قبیله ای بسیار داشت و نیز خودش از پیامبر تقاضای ازدواج با عایشه کرد، از این رو، رد تقاضای اوبه مصلحت نبود، زیرا محکم ترین رابطه در میان عرب جاهلی، رابطه خویشاوندی بود، و پیامبر برای شکستن اتحاد دشمنان و جلب حمایت قبایل، به این کار اقدام نمود. تفاوت سن میان مرد و زنی که با هم ازدواج می کنند در جوامع بدوی، قابل قبول بوده، هیچ قباحت و زشتی نداشته است، و آن را یک عمل غیر اخلاقی نمی دانستند.

تُرْ‌جِي مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاءُ ۖ وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ۚ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰ أَن تَقَرَّ‌ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْ‌ضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ ۚ وَاللَّـهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ ۚ وَكَانَ اللَّـهُ عَلِيمًا حَلِيمًا ﴿٥١

هر کدام از آن زنان را که می خواهی به تاخیر می اندازی و هر کدام را که می خواهی نزد خود جای می دهی، و اگر هر کدام را که دور کرده بودی بطلبی، بر تو باکی نیست، این نزدیک تر است به این که چشم های ایشان روشن شود و محزون نشوند و همگی به آن راضی شوند، و خدا آن چه را در قلوب شماست می داند، و خداوند دانا و بردبار است. (۵۱)

یک رهبر بزرگ الهی همچون پیامبر (ص) آن هم در زمانی که در کوره حوادث سخت گرفتار است، و توطئه های خطرناکی از داخل و خارج برای او می چینند، نمی تواند فکر خود را زیاد مشغول زندگی شخصی و خصوصیش کند، باید در زندگی داخلی خود دارای آرامش نسبی باشد تا بتواند به حل انبوه مشکلاتی که از هر سو او را احاطه کرده است با فراغت خاطر بپردازد. اما گاهی اختلاف میان همسران و رقابت های زنانه متداول آنها، طوفانی در درون خانه پیامبر (ص) برمی انگیخته، و فکر او را به خود مشغول می داشته است. اینجاست که خداوند یکی دیگر از ویژگی ها را برای پیامبرش قایل شده، و برای همیشه به این ماجراها و کشمکش ها پایان داد، و پیامبر (ص) را از این نظر آسوده خاطر کرد. پس آیه فوق نازل شد و پیامبر را درتقسیم اوقاتش در میان آنها کاملا آزاد گذاشت، و ضمنا به آنها اعلام کرد که این حکم الهی است تا هیچ گونه نگرانی و سوء برداشتی برای آنها حاصل نشود. لذا فرمود: می توانی موعد هر یک از این زنان را بخواهی به تأخیر بیندازی و به وقت دیگری موکول کنی، و هر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی، با این که پیامبر می توانست هرگونه اوقات خود را تقسیم کند، ولی با این حال حتی الامکان مساوات و عدالت را چنان چه در تواریخ اسلامی آمده، رعایت می کرد. سپس می افزاید: هرگاه بعضی از آنها را کنار بگذاری بعداً بخواهی او را نزد خود جای دهی گناهی بر تو نیست. و برای این که همسران پیامبر نیز بدانند گذشته از افتخاری که از ناحیه همسری با او کسب می کنند، با تسلیم در برابر این برنامه خاص در مورد تقسیم اوقات پیامبر (ص) یک نوع ایثار و فداکاری از خود نشان داده، و به هیچ وجه عیب و ایرادی متوجه آنها نیست، چرا که در برابر حکم خدا تسلیم شده اند، اضافه می کند: این حکم الهی برای روشنی چشم آنها و این که غمگین نشوند و همه آنها راضی به آن چه در اختیارشان می گذاری، گردند نزدیک تر است. زیرا اولا یک حکم عمومی درباره همه آنهاست و تفاوتی در کار نیست، ثانیاً حکمی است از ناحیه خدا که برای مصالح مهمی تشریع شده است. در پایان می فرماید: خدا آن چه را در قلوب شماست می داند، و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است، و در عین حال حلیم است و در کیفر آنها عجله نمی کند.[۹]

لَّا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ ۗ وَكَانَ اللَّـهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ رَّ‌قِيبًا ﴿٥٢

بعد از این هیچ زنی بر تو حلال نیست، و نیز نمی توانی همسرانت را به همسران دیگران مبدل سازی، هر چند جمال آنها تو را جلب کند، مگر آن چه به ملک تو درآید، و خدا بر هر چیزی مراقب است. (۵۲)

همانطور که قبلا گفته شد پیوند زناشویی حضرت با اقوام و قبایل مختلف برای حل مشکلات اجتماعی و سیاسی بوده، اما اگر از حدّ می گذشت خود مشکل آفرین می شد و توقعات قبایل مختلف برای وصلت با حضرت موجب دردسر فراوان برای آنجناب می شد. لذا خدا با یک فرمان قاطع جلوی این کار را گرفت و او را از هر ازدواج مجدد نهی می فرماید. چون همسران پیامبر غالباً بیوه و مسن و بی بهره از جمال بودند، لذا گاهی حضرت را ترغیب به ازدواج با زنان زیبا می کردند، اما خدای سبحان تأکید می فرماید که حتی اگر زنان صاحب جمالی هم به تو معرفی شوند، باز حق ازدواج با آنها را نداری. باید توجه داشت مشکل حضرت از سوی زنان آزاد بود، لذا ضرورتی نداشت این حکم در مورد کنیزان اجرا شود، ولی آنجناب از این استثنا نیز استفاده نکردند.[۱۰]

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيْرَ‌ نَاظِرِ‌ينَ إِنَاهُ وَلَـٰكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُ‌وا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ ۚ إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ ۖ وَاللَّـهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ ۚ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَ‌اءِ حِجَابٍ ۚ ذَٰلِكُمْ أَطْهَرُ‌ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ ۚ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَ‌سُولَ اللَّـهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا ۚ إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّـهِ عَظِيمًا ﴿٥٣

ای کسانی که ایمان آورده اید! داخل خانه های پیامبر مشوید، مگر آن که برای طعامی به شما اجازه داده شود، بی آن که منتظر آماده شدن غذا باشید، ولی هنگامی که دعوت شدید درآیید، و وقتی غذا خوردید متفرق شوید، و به گفت و گو ننشینید، این عمل، پیامبر را ناراحت می نماید، ولی از شما شرم می کند، امّا خداوند از حقّ شرم ندارد، و هنگامی که چیزی از وسایل زندگی را از آنان می خواهید، از پشت پرده بخواهید، این کار برای پاکی دل های شما و آنها بهتر است، و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسری خود درآورید که این کار نزد خدا بزرگ است. (۵۳)

این آیه احکام دیگری را برای معاشرت مؤمنین با پیامبر بیان می دارد: ای کسانی که ایمان آورده اید! هرگز در اطاق های پیامبر سر زده وارد نشوید، مگر این که برای صرف غذا به شما اجازه داده شود، آن هم مشروط به این که به موقع وارد شوید، نه این که از مدتی قبل بیایید و در انتظار غذا بنشینید. وقتی دعوت شدید و وارد شدید و غذا خوردید، پراکنده شوید و برای مدت طولانی درنگ نکنید، که موجب زحمت میزبان است، یعنی پس از صرف غذا مجلس انس و گفتگو در خانه پیامبر تشکیل ندهید، زیرا دعوت تنها برای صرف غذا بود، امّا اگر غیر از این باشد اشکالی ندارد. علت چنین حکمی اینست که با این کار پیامبر را آزار می دهید، امّا او شرم می کند، امّا خدا از بیان حق شرم نمی کند. باید توجه داشت بیانِ حقِ شخص از ناحیه ی خودش چندان زیبا نیست، در حالی که از ناحیه ی غیر او جالب و مؤثر است. حکم دیگر این است که اگر چیزی از متاع و وسایل زندگی را از همسران پیامبر می خواهید، از پشت پرده بخواهید. گرچه اسلام به زنان مسلمان دستور پرده نشینی نداده و پوشش اسلامی کافی است، ولی زنان پیامبر(ص) به خاطر وجود دشمنان فراوان و عیب جویان مغرض چون ممکن بود در معرض تهمت ها قرار گیرند و دستاویزی به دست سیاهدلان بیفتد این دستور خاص به آنان داده شد که مردم درخواست شان را از پشت پرده بخواهند، زیرا این کار برای پاکی دل های شما و آنها بهتر است. سزاوار نیست پیامبر را با سرپیچی از دستوراتش، چه اوامر مربوط به همسرانش و چه آن چه مربوط به دیگرانست، اذیت کنید. و حق ندارید که همسران او را بعد از او به همسری خویش درآورید، که این کار در نزد خدا جرمی بزرگ است. گویا بعضی از کوردلان سوگند یاد کرده بودند که بعد از پیامبر می خواهیم همسرش را بگیریم، خواه به دلیل توهین و انتقام جویی از حضرت و لکه دار کردن حیثیت ایشان و خواه به این دلیل که با این عمل برای خود موقعیت اجتماعی فراهم کنند، یا به عنوان ا ین که آگاهی خاص از درون خانه پیامبر (ص) و تعلیمات و مکتب او دارند به تحریف اسلام بپردازند، و یا منافقین مطالبی را از این طریق در میان مردم نشر دهند که مخالف مقام پیامبر باشد. از جمله کسانی را که بعضی از مفسران اهل سنت در اینجا نام برده اند طلحه است. امّا خدایی که به تمام اسرار آگاه است با یک حکم قاطع جلوی این نقشه ها را گرفت، و برای تحکیم پایه های آن به همسران پیامبر (ص) لقب ام المؤمنین داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خویش است. البته چون زناشویی با پیامبر افتخاری برای زنان محسوب می شد، لذا می طلبید که آنها نیز چنین فداکاری را بکنند. به همین دلیل همسران پیامبر (ص) بعد از او در میان امت اسلامی بسیار محترم می زیستند، و از وضع خود بسیار راضی و خشنود بودند، و آن محرومیت را در برابر این افتخارات ناچیز می شمردند.[۱۱]

إِن تُبْدُوا شَيْئًا أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّـهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا ﴿٥٤

اگر چیزی را آشکار کنید یا آن را پنهان دارید، خداوند از همه چیز آگاه است. (۵۴)

آیه شریفه به کسانی که پیامبر را اذیت می کردند شدیداً هشدار می دهد که گمان نکنید خدا از برنامه های ایذایی شما نسبت به پیامبرش با خبر نیست، چه آنها که بر زبان جاری کردند و چه آنها که در دل تصمیم داشتند همه را به خوبی می داند، و با هر کس متناسب کار و نیتش رفتار می کند.[۱۲]

لَّا جُنَاحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبَائِهِنَّ وَلَا أَبْنَائِهِنَّ وَلَا إِخْوَانِهِنَّ وَلَا أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلَا أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ وَلَا نِسَائِهِنَّ وَلَا مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ ۗ وَاتَّقِينَ اللَّـهَ ۚ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدًا ﴿٥٥

بر آنها در مورد پدران و پسران و برادران و برادرزاده ها و خواهرزاده ها و زنان همکیش خود و بردگان شان گناهی نیست، و از خدا بترسید که خدا بر هر چیزی ناظر است. (۵۵)

از آنجا که در آیه گذشته حکم مطلقی درباره حجاب در مورد همسران پیامبر (ص) آمده بود، این توهّم را به وجود آورده بود که محارم آنها نیز موظف به اجرای آن هستند، که آیه شریفه نازل شد و حکم این مسأله را شرح داد، می فرماید: بر همسران پیامبر (ص) گناهی نیست که با پدران، فرزندان، برادران، برادرزادگان، و خواهرزادگان، و زنان مسلمان، و کنیزان خود بدون حجاب تماس داشته باشند. اگر از عمو و دایی که جزء محارم هستند، نامی به میان نیامده، برای این است که وقتی خواهرزاده ها و برادرزاده ها محرم باشند، محرمیت عمو و دایی روشن می شود، و چون محرمیت همواره دو جانبه است، همان گونه که فرزند برادر نسبت به انسان محرم است او هم (که عمه محسوب می شود) نسبت به فرزند برادرش محرم خواهد بود، و خاله هم به همین نحو محرم است. اگر در آیه ذکری از پدر شوهر و پسر شوهر که جزء محارم هستند، نشد به خاطر آن است که در زمان نزول این آیات پیامبر (ص) نه پدرش در حیات بود، و نه اجدادش و نه فرزند پسری داشت. در پایان همسران پیامبر را مورد خطاب قرار داده می فرماید: درست است که حجاب و پرده، و مانند این ها همه وسایلی برای حفظ از گناه بیش نیست، ریشه اصلی همان تقوا است اگر نباشد حتی این وسایل نیز سودی نخواهد بخشید. [۱۳]

إِنَّ اللَّـهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ ۚ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ﴿٥٦

بی گمان، خدا و فرشتگان او بر پیامبر درود می فرستند، ای کسانی که ایمان آورده اید! بر او درود فرستید و سلام گویید، سلامی. (۵۶)

باید توجه داشت که درود خدا بر پیامبر، به معنای توجه به ایشان، به وسیله رحمتش است، و درود ملائکه برای آنجناب، توجه ایشانست به وی، به این طریق که او را تزکیه نموده، برایش استغفار کنند، و درود مؤمنین بر او، توجه ایشانست به وسیله درخواست رحمت برای او.[۱۴] تفاوت صلّوا و سلّموا در چیست؟ صلّوا امر به طلب رحمت و درود فرستادن بر پیامبر است، امّا سلّموا یا به معنی تسلیم در برابر فرمان های پیامبر گرامی اسلام است، [مؤمنان کسانی هستند که به داوری تو تن دهند و حتی در دل از قضاوتت کمترین ناراحتی نداشته باشند و تسلیم مطلق گردند. (نساء/۶۵)]، یا به معنی سلام فرستادن بر پیامبر (ص) به عنوان السلام علیک یا رسول الله و مانند آن می باشد، که محتوایش تقاضای سلامت پیامبر (ص) از پیشگاه خدا است.[۱۵]

إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّـهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَ‌ةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا ﴿٥٧

بی گمان، کسانی که خدا و پیامبر او را آزار می دهند، خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذاب خفت بار آماده کرده است.  (۵۷)

همه می دانیم که خدای تعالی منزه است از این که کسی او را بیازارد، و یا هر چیزی که بویی از نقص و خواری داشته باشد به ساحت او راه یابد، پس اگر در آیه ی مورد بحث می بینیم که خدا را در اذیت شدن با رسولش شریک کرده می فهمیم که خواسته است از رسولش احترام کرده باشد، و نیز اشاره کند به این که هر کس قصد سویی نسبت به رسول کند، در حقیقت نسبت به خدا قصد سوء داشته، چون رسول خدا هدفی جز خدا ندارد. لعنت به معنای دور کردن از رحمت است، و رحمت عبارت است از هدایت به سوی عقاید حقه، و ایمان حقیقی، و به دنبال آن عمل صالح، در نتیجه دوری از رحمت در دنیا به معنای محرومیت از این هدایت است، [لکن خدا لعنت شان کرد، و در نتیجه دیگر ایمان نمی آورند، مگر اندکی (نساء/۴۶)]. امّا لعنت در آخرت به معنای دور کردن از رحمت قرب الهی است، [ نه، ایشان در امروز از دیدار پروردگار خود در پرده اند (مظففین/۱۵)]. بعد از لعنت آزاردهندگان رسول خدا در دنیا و آخرت، ایشان را به عذاب خوار کننده که متناسب با خوی تکبر آنهاست، تهدید می کند.[۱۶]

وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ‌ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِينًا ﴿٥٨

و کسانی که مردان و زنان مؤمن را با گناهی که نکرده اند آزار می دهند، قطعا متحمل بهتان و گناه آشکاری شده اند. (۵۸)

بهتان عبارت است از دروغ بستن به کسی در پیش روی او، و اگر اذیت مؤمنین را بهتان گفت، برای اینست که شخص آزار دهنده به خاطر علتی که در نظرش جرم می آمده، فرد مؤمن را اذیت می کند، در حالی که واقعا جرم نیست، و این همان دروغ بستن و نسبت جرم به بی گناهی دادن است، که این طور نسبت دادن ها بهتان است. و اگر آن را گناه آشکار خواند، به خاطر این است که گناه بودن افترا و بهتان، از چیزی هایی است که عقل خود انسان آن را درک می کند، و احتیاج به نهی شرع نیست.[۱۷]

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ۚ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰ أَن يُعْرَ‌فْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ ۗ وَكَانَ اللَّـهُ غَفُورً‌ا رَّ‌حِيمًا ﴿٥٩

ای پیامبر! به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو: پوشش های خود را بر خود بپیچند. این برای آن که شناخته شوند و مورد تعرض قرار نگیرند نزدیک تر است، و خدا آمرزنده و مهربان است. (۵۹)

کلمه جلابیب جمع جلباب است، و آن جامه ای است که یا سرتاسری است و تمامی بدن را می پوشاند، و یا پوششی است که از چادر کوچک تر و از روسری بزرگ تر است. و منظور از جمله (مقداری از جلباب خود را پیش بکشند)، این است که آن را طوری بپوشند که زیر گلو و سینه هایشان در انظار ناظرین پیدا نباشد. منظور از (أن یعرفن/تا شناخته شوند) چیست؟ یعنی پوشاندن همه بدن، زنان مؤمنه را به عفت و حجاب و صلاح نزدیک تر می کند، در نتیجه وقتی به این عنوان شناخته شوند، دیگر اذیت نمی شوند، یعنی اهل فسق و فجور متعرض آنها نمی گردند.[۱۸] و از آنجا که نزول این حکم، جمعی از زنان با ایمان را نسبت به گذشته پریشان می ساخت، بلافاصله می فرماید: خداوند غفور و رحیم است، هرگاه از شما تاکنون در این امر کوتاهی شده چون بر اثر جهل و نادانی بوده خداوند شما را خواهد بخشید.[۱۹]

– نمونه، ج۱۷، ص ۳۶۲[۱]

– نمونه، ج۱۷، ص ۳۶۴[۲]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۱۵[۳]

– نمونه، ج۱۷، ص۳۶۶[۴]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۱۶[۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۲۴[۶]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ۹۱۴ – ۹۱۳[۷]

– المیزان، ج۴، ص ۳۱۱ – ۳۰۷[۸]

– نمونه، ج ۱۷، ص ۳۸۸ – ۳۸۵ [۹]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۱۵[۱۰]

– نمونه، ج۱۷، ص ۴۰۵ – ۳۹۹[۱۱]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۰۵[۱۲]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۱۴ – ۴۱۱[۱۳]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۲۹[۱۴]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۱۷[۱۵]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۳۱ – ۵۳۰[۱۶]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۳۱[۱۷]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۳۲[۱۸]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۲۹[۱۹]

ترجمه و توضیح سوره احزاب ۷۳ – ۶۰

لَّئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَ‌ضٌ وَالْمُرْ‌جِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِ‌يَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُ‌ونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا ﴿٦٠

اگر منافقان و کسانی که در دل هایشان مرض است و شایعه افکنان در مدینه، باز نایستند، تو را سخت بر آنان می شورانیم که جز مدت کوتاهی نمی توانند در کنار تو در این شهر بمانند. (۶۰)

می فرماید: سوگند می خورم، اگرمنافقین و بیماردلان دست از فساد انگیزی برندارند، و کسانی که اخبار و شایعات دروغی در مردم انتشار می دهند، تا از آب گل آلود اغراض شیطانی خود را به دست آورند، و یا حداقل در بین مسلمانان دلهره و اضطراب پدید آورند، تو را مأمور می کنیم، تا علیه ایشان قیام کنی، و نگذاری در مدینه در جوارت زندگی کنند، بلکه از این شهر بیرون شان کنی، و جز مدتی کم مهلت شان ندهی.[۱] از لحن آیه چنین استفاده می شود که سه گروه در مدینه مشغول خرابکاری بودند، هر کدام به نحوی اغراض شوم خود را پیاده می کردند، و این به صورت یک برنامه و جریان درآمده بود و جنبه شخصی و فردی نداشت. نخست منافقین بودند که با توطئه های ضد اسلامی برای براندازی اسلام می کوشیدند. دوم اراذل و اوباش که قرآن از آنها تعبیر به بیماردلان کرده. و گروه سوم کسانی بودند که با پخش شایعات در مدینه مخصوصا هنگامی که ارتش اسلام به جنگ می رفتند، به تضعیف روحیه بازماندگان می پرداختند، که به گفته بعضی از مفسران این گروه همان یهود بودند.[۲]

مَّلْعُونِينَ ۖ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا ﴿٦١

مورد خشم و لعنت خدا هستند و هر کجا یافته شوند دستگیر و به سختی کشته می شوند. (۶۱)

اگر سه طایفه نام برده دست از فساد برندارند، تو را علیه آنان می شورانیم، در حالی که این سه طایفه هر جا یافت شوند ملعون باشند، و خون شان برای همه مسلمانان هدر باشد.[۳]

سُنَّةَ اللَّـهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّـهِ تَبْدِيلًا ﴿٦٢

این سنت خدا درباره ی کسانی است که پیش تر بوده اند، و در سنت خدا هرگز تغییری نخواهی یافت. (۶۲)

خدای سبحان می فرماید: این عذابی که به منافقین و آن دو طایفه دیگر وعده دادیم، و گفتیم که تبعیدشان می کنیم، و خون شان را هدر می سازیم، سنتی است از خدا که در امت های پیشین نیز جاری ساخته، هر وقت قومی به راه فساد انگیزی و ایجاد فتنه افتادند، و خواستند تا به منظور استفاده ای نامشروع، در بین مردم اضطراب افکنده، تا در طغیان و سرکشی مانعی برایشان نباشد، ما آنان را به همین طریق گرفتیم، و تو هرگز دگرگونی در سنت خدا نخواهی یافت، پس در بین شما همان جاری می شود، که در امت های قبل از شما جاری شد.[۴]

يَسْأَلُكَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ ۖ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّـهِ ۚ وَمَا يُدْرِ‌يكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِ‌يبًا ﴿٦٣

مردم از تو درباره رستاخیز می پرسند، بگو: علم آن فقط نزد خداست، و تو چه می دانی، شاید رستاخیز نزدیک باشد. (۶۳)

آیه شریفه تنها می فرماید: (مردم از قیامت می پرسند)، و دیگر بیان نمی کند که از چه چیز آن می پرسند، ولی از تعبیر قیامت به ساعت، برمی آید که مرادِ پرسش کنندگان تاریخ وقوع قیامت است، می خواستند بفهمند آیا نزدیک است یا دور، خدای تعالی رسول خدا (ص) را دستور می دهد: در پاسخ ایشان بگوید: نه تنها من از آن اطلاعی ندارم، بلکه جز خدا احدی از آن اطلاع ندارد، و این تنها جوابی است که در همه جای قرآن در مواردی که از تاریخ قیامت سؤال شده به کار رفته است. سپس می فرماید: چه می دانی ای بسا که تاریخ آن خیلی نزدیک باشد، این جمله ابهام در مسأله را بیشتر می کند، تا بفهماند که رسول خدا (ص) نیز در این مسأله مانند سایر مردم است، و قیامت از آن اسراری نیست که خدا به وی گفته، و ایشان از مردم پنهان کرده باشد.[۵]

إِنَّ اللَّـهَ لَعَنَ الْكَافِرِ‌ينَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعِيرً‌ا ﴿٦٤ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۖ لَّا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرً‌ا ﴿٦٥

به یقین، خدا کافران را لعنت کرده و برای آنها آتشی برافروخته آماده کرده است. (۶۴) جاودانه در آن می مانند نه دوستی می یابند و نه یاوری. (۶۵)

خدا کافران را لعنت و از رحمت خویش دور ساخته و برای آنها آتش شعله ور و سوزاننده ای تهیه دیده است، که جاودانه در این آتش خواهند ماند. فرق بین ولی و نصیر این است که: «ولیِّ» هر کسی عبارتست از کسی که تمامی کارهای او را انجام دهد، و آن کس خودش به کلی کنار باشد، ولی کلمه «نصیر» به معنای آن کسی است که در کارهای وی به او کمک کند، و گوشه ای از کارهای او را گردن بگیرد، و در کاری که انجام می شود هم صاحب کار دخالت داشته باشد، و هم نصیر او. امّا این کافران در قیامت سرپرست و یاوری نخواهند یافت.[۶]

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ‌ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّـهَ وَأَطَعْنَا الرَّ‌سُولَا ﴿٦٦ وَقَالُوا رَ‌بَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَ‌اءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا ﴿٦٧

روزی که چهره هایشان در آتش دگرگون می شود، می گویند: ای کاش خدا را فرمان می بردیم و پیامبر را اطاعت می کردیم. (۶۶) و گویند: پروردگارا! ما پیشوایان و بزرگان خود را اطاعت کردیم و آنها ما را از راه به در کردند. (۶۷)

این دگرگونی یا از نظر رنگ چهره هاست که گاه سرخ و کبود می شود و گاه زرد و پژمرده، و یا از نظر قرار گرفتن بر شعله های آتش است که گاه این سمت صورت آنها بر آتش قرار می گیرد، و گاه سمت دیگر (نعوذ بالله). اینجاست که فریادهای حسرت بارشان بلند می شود و می گویند: ای کاش ما خدا و پیامبرش را اطاعت کرده بودیم، که اگر اطاعت می کردیم چنین سرنوشت دردناکی در انتظار ما نبود. می گویند: پروردگارا! ما از رؤسا و بزرگان خود اطاعت کردیم، و آنها ما را گمراه کردند. بدیهی است معیار سیادت و بزرگی در میان آنها همان معیارهای زور و قلدری و مال و ثروت نامشروع و مکر و فریب بود. انتخاب این دو تعبیر (سادتنا و کبراءنا) شاید برای این است که تا حدی عذر خود را موجه جلوه دهند، و بگویند ما تحت تأثیر عظمت ظاهری آنها قرار گرفته بودیم.[۷]

رَ‌بَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْنًا كَبِيرً‌ا ﴿٦٨

پروردگارا! آنها را دو چندان عذاب ده و لعنت شان کن، لعنتی بزرگ. (۶۸)

اگر عامه مردم از خدا درخواست کرده اند: که بزرگان شان را دو برابر عذاب کند، برای این است که بزرگان قوم هم خودشان گمراه بودند، و هم دیگران را گمراه کردند، و به این دلیل در خواست می کنند: که ایشان را به لعنتی کبیر لعنت کند.[۸]

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَىٰ فَبَرَّ‌أَهُ اللَّـهُ مِمَّا قَالُوا ۚ وَكَانَ عِندَ اللَّـهِ وَجِيهًا ﴿٦٩

ای کسانی که ایمان آورده اید! مانند کسانی نباشید که موسی را آزار دادند، و خدا او را از آن چه گفتند مبرّا ساخت، و او نزد خدا آبرومند بود. (۶۹)

انتخاب موسی (ع) از میان تمام پیامبرانی که مورد آزار قرار گرفتند، به خاطر آن است که موذیان بنی اسراییل بیش از هر پیامبری او را آزار دادند. از این آیه می توان استفاده کرد که هرگاه کسی در پیشگاه خدا وجیه و صاحب قدر و منزلت باشد، خدا به دفاع از او برمی خیزد، هر چند بدخواهان در متهم ساختن او بکوشند. ذکر این نکته نیز لازم به نظر می رسد که این خطاب مخصوص مؤمنان زمان پیامبر (ص) نبود، ممکن است کسانی بعد از او قدم به عرصه وجود بگذارند، امّا کاری کنند که روح مقدسش آزرده شود، آیین او را کوچک بشمرند، زحمات او را بر باد دهند، مواریث او را به فراموشی بسپارند، آنها نیز مشمول این آیه خواهند بود.[۹]

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ﴿٧٠

ای کسانی که ایمان آورده اید! از خدا بترسید و سخن صواب گویید.(۷۰)

قول سدید از ماده سد به معنی محکم و استوار و خلل ناپذیر و موافق حق و واقع است، سخنی است که همچون یک سد محکم جلوی امواج فساد و باطل را می گیرد.[۱۰] پس بر مؤمن لازم است که به راستی آن چه می گوید مطمئن باشد، و نیز گفتار خود را بیازماید، که لغو و یا مایه فساد نباشد.[۱۱]

يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَالَكُمْ وَيَغْفِرْ‌ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَمَن يُطِعِ اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزًا عَظِيمًا ﴿٧١

تا کارهای شما را اصلاح کند و گناهانتان را بر شما ببخشاید. و هر که خدا و رسولش را اطاعت کند، قطعا به کامیابی بزرگ نایل آمده است. (۷۱)

می فرماید: قول سدید بگویید، تا اعمالتان صالح گردد، و گناهانتان آمرزیده شود، چون وقتی نفس آدمی به راستگویی و قول سدید عادت کرد، و به هیچ وجه آن را ترک نکرد، دیگر دروغ و سخن فاسد نمی گوید، لذا از فحشا و منکر، و سخن لغو، دور گشته، در چنین وقتی اعمال انسان صالح می شود، و از عمری که در گناهان صرف کرده پشیمان می شود، و همین پشیمانی توبه است. و وقتی توبه کرد، و خدا هم در ما بقی عمر از ارتکاب گناهان بزرگ محافظتش فرمود، دیگر گناهان کوچک خیلی خطری نیست، چون خود خدا وعده داده: که اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، ما صغیره هایتان را می آمرزیم (نساء/۳۱). سپس خداوند به کسانی که همه اعمال صالحه را بیاورند، و از همه گناهان اجتناب کنند، وعده رستگاری عظیم می دهد، چون فوز عظیم را مترتب بر اطاعت از خدا و رسول خدا (ص) کرده.[۱۲]

إِنَّا عَرَ‌ضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا ﴿٧٢

ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، و آنها از پذیرفتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند، ولی انسان آن را بر دوش گرفت به راستی او ستمگری نادان است. (۷۲)

توضیح این که امانت آن چیزی است که خدا به انسان سپرده تا او آن را برای خدا حفظ کند، و صحیح و سالم آن را به صاحبش خدای سبحان برگرداند. این امانت الهی، استعداد و قابلیت کمالی است که انسان به واسطه ی پیدا کردن عقاید حقه، و انجام اعمال صالحه به آن دست می یابد، و تا بی نهایت نیز ادامه دارد.[۱۳] مراد از «عرضنا» یعنی گفتیم چه کسی این بار را حمل می کند. دو عرض هم نیست که یکی برای سماوات و ارض و جبال باشد، یکی هم برای انسان، بلکه معلوم می شود که این سماوات و ارض و جبال که ذکر می شود، یعنی مجموعه نظام خلقت، می فرماید: ما بر این مجموعه عرض کردیم، گفتیم: چه کسی این بار را بر می دارد، چه کسی این گوهر گرانبها را بر می دارد، بر سماوات و اهلش، زمین و اهلش، که انسان و جنّ و فرشته ها و حیوانات در این مجموعه بودند، پس در این عرض، انسان ها هم داخل بودند، وگرنه اگر عرض ما مخصوص سماوات و ارض و جبال بود، و انسان داخل در این عرض نبود، او از کجا بدون اجازه آمده گفته من بار را برمی دارم؟ پس معلوم می شود ما کلّ این نظام آفرینش را در برابرمان حاضر کردیم، هیچ کس نتوانست خلیفة الله بشود مگر مقام انسانیت، آن وقت این حقیقت انسانیت وقتی در خارج محقق شد افراد فراوانی زیر مجموعه خود دارد، که بعضی ها وفادار به آن هستند، شایسته هستند، و خلیفة الله می شوند، که همان انبیا و اولیا و اهل بیت (علیهم السلام ) هستند، بعضی ها شاگرد این ها هستند که از فیض این ها بهره می برند، و بعضی ها بیراهه رفتند، حالا این درّ گرانبها را یا شکستند، یا ارزان فروختند. پس بار امانتِ ولایت و خلافت را مقام انسانیت حمل می کند. وجود مبارک امام صادق (ع) فرمود: این امانت، ولایت علی بن ابی طالب (ع) است، این به عنوان نمونه و مثال است، یعنی ولایت انبیا، ولایت مرسلین، و ولایت اهل بیت است، از آدم تا خاتم الانبیا (علیهم السلام) و از خاتم الانبیا تا خاتم الاوصیا (علیهم السلام). در واقع زیر مجموعه انسان سه گروه هستند، افرادی که منافق یا مشرک و یا مؤمن هستند.[۱۴] مراد از جمله (انه کان ظلوماً جهولاً) چیست؟ آیا توصیف انسان به این دو صفت که ظاهر آن نکوهش و مذمت اوست به خاطر پذیرش این امانت بوده؟ مسلماً پاسخ این سؤال منفی است، چرا که پذیرش این امانت بزرگ ترین افتخار و امتیاز انسان است، چگونه ممکن است به خاطر چنین مقام بلندی او را مذمت کرد؟ که این توصیف ها به خاطر فراموش کاری غالب انسان ها و ظلم کردن بر خودشان و عدم آگاهی از قدر و منزلت آدمی است. همان کاری که از آغاز در نسل آدم به وسیله قابیل و خط قابیلیان شروع شد و هم اکنون ادامه دارد.[۱۵]

لِّيُعَذِّبَ اللَّـهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِ‌كِينَ وَالْمُشْرِ‌كَاتِ وَيَتُوبَ اللَّـهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ۗ وَكَانَ اللَّـهُ غَفُورً‌ا رَّ‌حِيمًا ﴿٧٣

تا خدا مردان و زنان منافق، و مردان و زنان مشرک را عذاب کند، و به مردان و زنان با ایمان توجه و عنایت کند، و خدا آمرزنده و مهربان است. (۷۳)

عاقبت این حمل امانت این است که، خدا مردان و زنان منافق، و مردان و زنان مشرک را عذاب می کند، چون کسانی که به این امانت خیانت می کنند غالبا اظهار صلاح و امانت می کنند، و این همان نفاق است. علاوه بر عذاب منافقین و مشرکین خدا بر مردان و زنان مؤمن توبه می کند، و توبه خدا رجوع و بازگشت او به بندگان خود با رحمت است، می فرماید: وقتی انسان ها به وی ایمان بیاورند، و خیانت نکنند، خداوند به رحمت خود به آنان برمی گردد، و متولی امورشان می شود، و هدایت شان کرده، ظلم و جهل شان را می پوشاند، و به جای ظلم و جهل آنها را به زیور علم نافع و عمل صالح می آراید، که او آمرزگار و رحیم است.[۱۶]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۳۲[۱]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۳۰[۲]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۳۳[۳]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۳۳[۴]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۴۲ – ۵۴۱[۵]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۴۲[۶]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۴۱ – ۴۴۰[۷]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۴۳[۸]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۴۶ – ۴۴۴[۹]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۴۷[۱۰]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۴۴[۱۱]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۴۴[۱۲]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۴۶ – ۵۴۵،[۱۳]

Taqrir.eshia.ir.   – درس تفسیر آیت الله جوادی آملی، مدرسه فقاهت، ۶ / ۳ / ۹۲، به آدرس درگاه اینترنتی[۱۴]

– نمونه، ج۱۷، ص۴۵۶[۱۵]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۵۰ – ۵۴۹[۱۶]

ترجمه و توضیح سوره سبا ۱۸ – ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش شامل همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

الحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْ‌ضِ وَلَهُ الْحَمْدُ فِي الْآخِرَ‌ةِ ۚ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ‌ ﴿١﴾

ستایش خدایی را که آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است از آن اوست، و در آخرت نیز حمد و سپاس از آن اوست، و او حکیم و آگاه است. (۱)

آیه شریفه اولین دلیل را برای اثبات قیامت در این سوره بیان می دارد. می فرماید: حمد برای خداست، چون مالک مطلق همه ی عالم است، و هر طور که بخواهد می تواند در آنها تصرف کند، یعنی خلق کند، رزق دهد، بمیراند، دوباره زنده کند، پاداش و کیفر دهد، برخلاف مالکیت انسان ها که اعتباری است و هر تصرفی را در ملک خود نمی توانند بکنند. همین طور حمد برای خدا در سرای آخرت است، و اگر دو بار حمد را تکرار کرد برای این بود که نظام آخرت غیر از نظام دنیاست ، به این ترتیب می فهماند که جاکمیت مالکیت هر دو جهان از آن اوست. در آخر می فرماید: او حکیم و خبیر است، یعنی تصرفی که در دنیا می کند، و نظام آخرتی را که به دنبال دنیا پدید می آورد، همه بر اساس حکمت اوست، زیرا اگر نظام آخرتی نباشد، خلقت دنیا لغو و عبث می شود و نیکوکار و بدکار از هم متمایز نمی شدند، و چون خبیر است به هر کس آن جزایی را که باید بدهد، می دهد چون هیچ عملی از اعمال بندگانش از حیطه ی علم او خارج نمی ماند. باید توجه داشت که خبیر، اطلاع به جزئیات دارد، ولی علیم هم جزئیات و هم کلیات را در بردارد.[۱]

يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الْأَرْ‌ضِ وَمَا يَخْرُ‌جُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يَعْرُ‌جُ فِيهَا ۚ وَهُوَ الرَّ‌حِيمُ الْغَفُورُ‌ ﴿٢﴾

آن چه در زمین فرو می رود و آن چه از آن بر می آید و آن چه از آسمان فرود می آید و آن چه در آن بالا می رود همه را می داند، و اوست مهربان آمرزنده. (۲)

این آیه شریفه دومین دلیل را برای اثبات قیامت بیان می کند، و اساس این دلیل، کمال علم خدا است به اشیاء، یعنی علم او به اشیاء از تمام جهات است، و علمش آمیخته با جهل نیست، و دستخوش زوال نمی شود، چون اگر جز این بود نمی توانست هر که را بخواهد زنده کند، و بر تمامی اعمال خیر و شرّش پاداش و کیفر دهد. پس این که فرمود خدا علم دارد به آن چه در زمین فرو می رود، و از زمین بیرون می آید، و آن چه از آسمان فرو می آید، و به آسمان بالا می رود، گویا کنایه باشد از علم خدا به حرکت هر صاحب حرکتی، و آن چه انجام می دهد، و آیه شریفه با دو کلمه ی« رحیم و غفور» ختم شده و گویا در این جمله اشاره باشد به این که خدا رحمتی ثابت دارد، و مغفرتی که مخصوص کسانی است که ایمان داشته باشند.[۲] و هم این که در میان اموری که به آسمان عروج می کند اعمال بندگان و ارواح آنهاست، اوست که آنها را زیر پوشش رحمت و مغفرتش قرار می دهد. و هم این که نزول برکات و مواهب آسمانی مولود رحمت اوست.[۳]

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا لَا تَأْتِينَا السَّاعَةُ ۖ قُلْ بَلَىٰ وَرَ‌بِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ ۖ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّ‌ةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْ‌ضِ وَلَا أَصْغَرُ‌ مِن ذَٰلِكَ وَلَا أَكْبَرُ‌ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ ﴿٣﴾

و کسانی که کافر شدند، گفتند: ما را رستاخیز نخواهد آمد. بگو: چرا، سوگند به پروردگارم که حتما به سراغتان خواهد آمد، خدایی که دانای به غیب است و هم وزن ذرّه ای، نه در آسمان ها و نه در زمین، از او پوشیده نیست، و نه کوچک تر از آن، نه بزرگ تر، مگر این که در کتابی آشکار است. (۳)

در این آیه شریفه انکار منکرین معاد را به رخ ایشان می کشد، چون وقتی مالک مطلق خداست، و علمش به همه ی موجودات تعلق می گیرد، پس جایی برای شک و تردید در آمدن قیامت نمی ماند، تا چه رسد به این که با قاطعیت آن را انکار کنند، به همین دلیل به رسول گرامی خود دستور داده: به سخن ایشان پاسخ دهد، که: آری به پروردگارم سوگند، قیامت شما به طور قطع و مسلم خواهد آمد. علت عمده انکار ایشان این بوده که فکر کرده اند بدن های مردگان همه با هم مخلوط گشته، و صورت ها تغییر و تبدیل یافته، خاکی که دیروز انسان بود، و چند صباحی دیگر چیز دیگر می شود، با این حال چگونه ممکن است بار دیگر همان انسان با همان خصوصیات موجود شود؟ لذا برای دفع این توهم، می فرماید: خدای تعالی عالم به غیب است، و کوچک ترین موجود از علم او دور نیست، حتی سنگینی یک ذره (معلق در فضا) در همه ی آسمان ها و زمین از علم او پنهان نیست، با این حال چگونه ممکن است ذرات وجودی هر انسانی را با دیگری اشتباه کند؟ البته علم خدا تنها به موجودات نظیر ذره تعلق نمی گیرد، بلکه هر چیز بزرگ و کوچک را شامل می شود، نکته ای که در این آیه به آن اشاره کرده، این است که اشیاء هر چه باشند در کتاب مبین خدا (لوح محفوظ) ثبت هستند، که دستخوش تغییر و تبدیل نمی شود، و انسان و هر موجود دیگر هر چند اجزای دنیویش از هم متلاشی گردد، و به کلی آثارش از صفحه ی روزگار محو و نابود شود، باز هم برگرداندن آن برای خدا کاری ندارد.[۴] لوح محفوظ چیست؟ همان لوح علم پروردگار است، که همه چیز در آن ثبت و ضبط است، و هیچ گونه تغییر و دگرگونی در آن راه ندارد. قابل توجه این که: تکیه روی کلمه «ربّ» به خاطر این است که قیامت از شؤون ربوبیّت است، چگونه ممکن است خداوند مالک و مربی انسان ها باشد و آنها را در مسیر تکامل پیش ببرد، امّا نیمه کاره رها کند و با مرگ همه چیز پایان گیرد، و زندگی او بی هدف و آفرینش وی هیچ و پوچ شود؟[۵]

لِّيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ۚ أُولَـٰئِكَ لَهُم مَّغْفِرَ‌ةٌ وَرِ‌زْقٌ كَرِ‌يمٌ ﴿٤﴾

تا کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند پاداش دهد، برای آنها آمرزش و روزی کریمانه خواهد بود. (۴)

این آیه یکی از اهداف قیام قیامت را بیان می کند، یا به تعبیر دیگر دلیل بر لزوم چنین عالمی را بعد از جهان کنونی در برابر منکران شرح می دهد، می فرماید: هدف این است که آنها را که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند پاداش دهد. آیا اگر مؤمنان صالح العمل به پاداش خود نرسند، اصل عدالت پروردگار بدون آن مفهومی می تواند داشته باشد؟ در حالی که در این جهان بسیاری از این گونه افراد را می بینیم که هرگز به جزای اعمال نیک خود نمی رسند، بنابراین باید جهان دیگری باشد تا این اصل در آنجا محقق شود. مقدم داشتن «مغفرت» بر « رزق کریم» ممکن است به خاطر این باشد که بیشترین نگرانی مؤمنان از لغزش هایی است که احتمالاً داشته اند، لذا قبل از هر چیز از طریق بیان آمرزش به آنها آرامش خاطر می بخشد، به علاوه تا مورد آمرزش پروردگار قرار نگیرند شایسته رزق کریم نخواهند بود. رزق کریم به معنی هر روزی ارزشمندی است، یعنی بهشت با تمام نعمت های مادی و معنویش.[۶]

وَالَّذِينَ سَعَوْا فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ أُولَـٰئِكَ لَهُم عَذَابٌ مِّن رِّ‌جْزٍ أَلِيمٌ ﴿٥﴾

و کسانی که در آیات ما کوشش می کنند که ما را به عجز آورند، برایشان عذابی دردناک از شکنجه است. (۵)

این آیه سبب دوم برپایی قیامت را بیان می دارد، یعنی بخش دیگر عدالت، مجازات گنهکاران و مجرمان است، می فرماید: کسانی که سعی در تکذیب آیات ما و ابطال و انکار آن داشتند، و تصور می کردند از حوزه قدرت ما می توانند بگریزند، برای آنها عذابی از بدترین و دردناک ترین عذاب ها خواهد بود. (معاجزین) به کسانی اطلاق می شود که از دست کسی بگریزند به طوری که او نتواند بر آنها سلطه یابد، بدیهی است این توصیف برای مجرمان به خاطر پنداری است که آنها عملا نشان می دادند، کار آنها به کسانی شباهت داشت که تصور می کردند می توانند هر جنایتی می خواهند بکنند و سپس از حوزه قدرت خداوند فرار نمایند.[۷]

وَيَرَ‌ى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّ‌بِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَىٰ صِرَ‌اطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ ﴿٦﴾

و کسانی که از دانش بهره یافته اند، می دانند که آن چه که از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، حق است و به راه خدای شکست ناپذیر ستوده هدایت می کند. (۶)

می فرماید: اگر کفار از روی عناد و لجبازی معاد را انکار می کردند، علمای الهی می بینند که قرآن و قیامتی که از آمدن آن خبر می دهد، حق است، و این قرآن به سوی صراط کسی هدایت می کند که شکست ناپذیر و سزاوار حمد و ثنا است، چون اقتدار و عزت او سبب نمی شود تا افعال ناشایسته از او سر بزند، بلکه هر چه می کند زیبا و جمیل است. [۸]

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَىٰ رَ‌جُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ ﴿٧﴾

و کسانی که کافر شدند، گفتند: آیا مردی را به شما نشان دهیم که شما را خبر می دهد که چون کاملا متلاشی شدید، قطعا آفرینشی جدید خواهید یافت. (۷)

کفار از روی تمسخر به رسول خدا (ص) که ایشان را از قیامت و جزای آن می ترساند به یکدیگر می گفتند: آیا می خواهید شما را به مردی راهنمایی کنیم که به شما خبر می دهد که شما مردم وقتی در قبر خود پاره پاره شدید دوباره خلق می شوید؟ و بعد از مردن دوباره زندگی جدیدی پیدا می کنید؟[۹]

أَفْتَرَ‌ىٰ عَلَى اللَّـهِ كَذِبًا أَم بِهِ جِنَّةٌ ۗ بَلِ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَ‌ةِ فِي الْعَذَابِ وَالضَّلَالِ الْبَعِيدِ ﴿٨﴾

آیا بر خدا دروغ بسته یا جنونی در اوست؟ بلکه آنان که به آخرت ایمان نمی آورند، در عذاب و گمراهی بس دوری هستند. (۸)

چون در نظر کفار زنده شدن اجساد، بعد از پوسیدن، امری عجیب بود، و معاد جسمانی و وقوع قیامت در نظرشان محال می نمود، لذا سخن رسول خدا (ص) را یا افتراء بستن به خدا تلقی می کردند، و یا دیوانگی می پنداشتند، آن وقت از یکدیگر می پرسیدند: که به نظر شما این مرد کدام یک از این دو انحراف را دارد، آیا به خدا افتراء می بندد، تا به خواسته های خود برسد، یا آن که به نوعی جنون مبتلا شده؟ آیه شریفه در ردّ سخن کفار می فرماید: این مرد نه به خدا افتراء می بندد، و نه دچار جنون شده، بلکه این کفار به دلیل بی ایمانی به آخرت در عذابی قرار گرفته اند که به زودی برایشان ظاهر می شود، و چون اهل عذاب شده اند، از حق دور گشته اند، و در ضلالتی دور قرار گرفته اند، آن قدر دور که به این زودی ها نمی توانند حق را بفهمند، و به آن ایمان بیاورند.[۱۰]

أَفَلَمْ يَرَ‌وْا إِلَىٰ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُم مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْ‌ضِ ۚ إِن نَّشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْ‌ضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفًا مِّنَ السَّمَاءِ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّكُلِّ عَبْدٍ مُّنِيبٍ ﴿٩﴾

آیا به آن چه پیش رو و پشت سرشان از آسمان و زمین است، نگاه نکردند؟ اگر بخواهیم آنها را در زمین فرو می بریم، یا قطعاتی از آسمان بر سرشان می افکنیم. قطعا در این برای هر بنده توبه کاری عبرت است. (۹)

این آیه کفار را اندرز می دهد، و تهدید می کند، و تکذیب آیات خدا و استهزای رسول خدا (ص) را جرمی بزرگ دانسته، لذا می فرماید: آسمان و زمینی که از بالا و پایین ایشان را احاطه کرده، با تدبیر ما می گردند، و اداره می شوند، و مسخر ما هستند، اگر ما بخواهیم زمین دهن باز کرده، ایشان را در خود فرو می برد، و همه ی آنها را به این وسیله هلاک می کنیم، و یا آن که قطعه ای از آسمان را بر سرشان می کوبیم، و نابودشان می سازیم، پس چرا از این حرف ها دست برنمی دارند؟ همین کلام خود آیتی است برای هر بنده ای که بخواهد به خود آید و به خدایش برگردد، و اگر برای این مردم اثر ندارد، به خاطر این است که متکبرند، و روح سرکششان به آنها اجازه نمی دهد که در برابر خدا تسلیم شده، و توبه نموده، به اطاعت او برگردند.[۱۱]می دانیم هر شبانه روز صدها هزار سنگ های سرگردان کوچک و بزرگ در حوزه جاذبه زمین قرار گرفته و به سوی آن جذب می شوند، اگر برخورد آنها با قشر هوای محیط زمین که سبب داغ شدن و سوختن آنها می شود نبود، ساکنان زمین به طور مرتب از ناحیه آسمان سنگ باران می شدند، هم اکنون نیز قدرت و شدت آنها به قدری است که گاهی این مانع را پشت سر گذارده و بر زمین فرو می ریزند و این یک اخطار الهی است. هم چنین می دانیم درون کره زمین مذاب و سوزان و در حال فوران است، و در حقیقت زندگی همه انسان ها بر روی مجموعه ای از آتشفشان های بالقوه قرار دارد، یک فرمان کوچک الهی کافی است که یکی از این آتشفشان ها سر بر آورد و منطقه ی عظیمی را بلرزاند. بنابراین اگر ما انسان ها در میان این دو منبع خطر به فرمان خدا در نهایت آرامش زندگی می کنیم، همین کافی نیست که به قدرت عظیم او پی ببریم و سر بر آستانش بگذاریم.[۱۲]

وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا ۖ يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّيْرَ‌ ۖ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ ﴿١٠﴾

و به راستی داوود را از جانب خویش مزیّتی عطا کردیم، ای کوه ها، ای پرندگان! با او هم آواز شوید، و آهن را برای او نرم کردیم. (۱۰)

حضرت داود مشمول مواهب بسیاری چه در جنبه معنوی و چه در جنبه مادی از سوی پروردگار شده بود که آیات قرآنی گویای آن است. این آیه قسمتی از فضایل معنوی و مادی داود را به این گونه شرح می دهد: گرچه همه ذرات جهان ذکر و تسبیح و حمد خدا می گویند، خواه داودی با آنها هم صدا بشود یا نشود، ولی امتیاز داود این بود که به هنگام بلند کردن صدا و سر دادن نغمه تسبیح، آن چه در درون این موجودات بود آشکار می گشت و زمزمه درونی به نغمه بیرونی تبدیل می شد، همان گونه که در مورد تسبیح سنگریزه در دست پیامبر اسلام (ص) نیز در روایات آمده است. در روایتی از امام صادق (ع) آمده: داود به سوی دشت و بیابان خارج شد، و هنگامی که زبور را تلاوت می کرد، هیچ کوه و سنگ و پرنده ای نبود مگر این که با او هم صدا می شد. سپس می فرماید: ما آهن را برای او نرم کردیم. ظاهر آیه نشان می دهد که، نرم شدن آهن در دست داود به فرمان الهی و به صورت اعجاز انجام می گرفت.[۱۳]

أَنِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَقَدِّرْ‌ فِي السَّرْ‌دِ ۖ وَاعْمَلُوا صَالِحًا ۖ إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ‌ ﴿١١﴾

که زره های فراخ بساز و بافت آن را یک نواخت کن، و کار شایسته کنید و همانا من به آن چه انجام می دهید بینایم. (۱۱)

این آیه شرح زره ساختن داود و فرمان بسیار پر معنی پروردگار در این زمینه است. در واقع خدای تعالی به داود دستور می دهد که باید سرمشقی برای همه ی صنعتگران و کارگران با ایمان جهان باشد، دستور محکم کاری و رعایت دقیق در کیفیت و کمیت در مصنوعات، آن چنان که مصرف کنندگان به خوبی و راحتی بتوانند از آن استفاده کنند، و از استحکام کامل برخوردار باشد. به داود می فرماید: زره را گشاد و راحت درست کن، تا جنگ جو به هنگام پوشیدن در زندان گرفتار نشود، نه حلقه ها را بیش از اندازه کوچک و باریک کن که حالت انعطاف خود را از دست بدهد، و نه زیاد درشت و بی قواره که گاه نوک شمشیر و خنجر و نیزه و تیر از آن بگذرد، همه چیزش به اندازه و متناسب باشد. در پایان آیه داود و خاندانش را مخاطب ساخته که عمل صالح انجام دهید، چرا که همه این مسایل مقدمه برای عمل صالح است. به هر حال داود از این توانایی که خدا به او داده بود در بهترین طریق یعنی ساختن وسیله جهاد، آن هم وسیله حفاظت در برابر دشمن، استفاده می کرد، و طبق بعضی از روایات از درآمد آن، علاوه بر این که زندگی ساده خود را اداره می کرد، چیزی هم به نیازمندان انفاق می کرد.[۱۴]

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّ‌يحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ‌ وَرَ‌وَاحُهَا شَهْرٌ‌ ۖ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ‌ ۖ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَ‌بِّهِ ۖ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِ‌نَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ‌ ﴿١٢﴾

و باد را مسخّر سلیمان کردیم، که صبحگاهش یک ماه و عصرگاهش یک ماه بود، و چشمه مس مذّاب را برای او روان ساختیم، و عدّه ای از جنّ به فرمان پروردگارشان پیش روی او کار می کردند، و هرکس از آنها از دستور ما سرمی تافت، از عذاب سوزان به او می چشاندیم. (۱۲)

می فرماید: ما باد را به گونه ای مسخر سلیمان کردیم که او از صبح تا به غروب می توانست به اندازه ی دو ماه مسافت را طی کند. هم چنین ما معدن مس را مانند آب برای او روان و جاری ساختیم، و همین طور جمعی از طایفه جنّ را مسخر سلیمان گردانیدیم، که به اذن پروردگار نزد او کار می کردند، و هر یک از آنها که از امر ما منحرف می شدند، و از سلیمان اطاعت نمی کردند، از عذاب آتش دنیا به او می چشاندیم.[۱۵]

يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِن مَّحَارِ‌يبَ وَتَمَاثِيلَ وَجِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ‌ رَّ‌اسِيَاتٍ ۚ اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرً‌ا ۚ وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ‌ ﴿١٣﴾

برای او هر چه می خواست از معبدها و مجسمه ها و ظروف بزرگ مانند حوضچه ها و دیگ های ثابت می ساختند، ای خاندان داوود! شکرگزار باشید، و تعداد کمی از بندگان من سپاس گزارند. (۱۳)

آیه به کارهای مهم تولیدی که گروه جنّ به فرمان سلیمان انجام می دادند اشاره می فرماید. در پایان خدای تعالی خطاب به دودمان داود کرده که شکرگزار باشید، و از مواهب ما در مسیر اهداف حق استفاده نمایید، امّا عده ی کمی از بندگان من شکرگزارند، و این نشان می دهد که مقام شاکران چقدر بالاست، و باز معلوم می شود که شکر بیشتر از مقوله ی عمل است تا زبان.[۱۶]

فَلَمَّا قَضَيْنَا عَلَيْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَىٰ مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْ‌ضِ تَأْكُلُ مِنسَأَتَهُ ۖ فَلَمَّا خَرَّ‌ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَّوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ ﴿١٤﴾

هنگامی که مرگ را برای او مقرر داشتیم، آنها را به مرگ او آگاه نساخت مگر موریانه ای که عصای او را می خورد. پس چون فرو افتاد، جنیّان دریافتند که اگر غیب می دانستند، در عذاب خفّت بار نمی ماندند. (۱۴)

حضرت سلیمان (ع) در حالی که تکیه به عصا داده بود، از دنیا می رود، و کسی متوجه ی مردنش نمی شود، و هم چنان در حال تکیه به عصا بوده، و از انس و جنّ کسی متوجه واقع مطلب نبوده، تا آن که خداوند موریانه ای را مأمور می کند، تا عصای سلیمان را بخورد، و عصا از کمر بشکند، و سلیمان به زمین بیفتد، آن وقت مردم متوجه شدند، که وی مرده بود، و جنّیان فهمیدند که ای کاش علم غیب می دانستند، تا زودتر از مرگ سلیمان با خبر می شدند، و این عذاب خوار کننده را بیهوده تحمل نمی کردند.[۱۷]

لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ ۖ جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَشِمَالٍ ۖ كُلُوا مِن رِّ‌زْقِ رَ‌بِّكُمْ وَاشْكُرُ‌وا لَهُ ۚ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَرَ‌بٌّ غَفُورٌ‌ ﴿١٥﴾

همانا برای مردم سبا در محل سکونتشان نشانه ای بود دو باغستان داشتند در جانب راست و چپ، از روزی پروردگارتان بخورید و او را شکر کنید که شهری است پاکیزه و پروردگاری آمرزگار. (۱۵)

مردم سبأ قومی قدیمی از عرب بودند، که در یمن زندگی می کردند، آنها با مهارت توانسته بودند آبهای ویرانگر را پشت سد جمع آوری کنند و باغ هایی را در دست راست و چپ آبادی به وجود بیاورند، این دو باغ از شدت حاصلخیزی تمام اقتصاد آن مردم را اداره می کرد. آیه شریفه بعد از امر به خوردن رزق، امر به شکر پروردگار می کند، که چنین نعمتی و رزقی مرحمت کرده، و چنین سرزمین پاکیزه و ملایم طبع، و حاصلخیزی به آنها داده. و پروردگاری که بسیار می آمرزد، و با یک گناه و دو گناه و ده گناه بنده خود را مؤاخذه نمی کند.[۱۸]

فَأَعْرَ‌ضُوا فَأَرْ‌سَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِ‌مِ وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَيْءٍ مِّن سِدْرٍ‌ قَلِيلٍ ﴿١٦﴾

ولی روی گردانیدند پس بر آنها سیل ویرانگر فرستادیم، و دو باغستان آنها را به دو باغی با میوه های تلخ و شورگز و اندکی از درخت سدر مبدل ساختیم. (۱۶)

مردم سبأ از شکر خدا و عبادت او که بدان مأمور شده بودند، روی برگردانیدند، و ما هم کیفرشان را کف دستشان گذاردیم، و سیل ویرانگر را فرستادیم، تا همه ی شهر و باغات و مزارع آن را غرق کند، وآن دو باغ پر برکت را به دو سرزمین با میوه های تلخ و درخت شوره گز، و بوته های سدر مبدل کردیم.[۱۹]

ذَٰلِكَ جَزَيْنَاهُم بِمَا كَفَرُ‌وا ۖ وَهَلْ نُجَازِي إِلَّا الْكَفُورَ‌ ﴿١٧﴾

این را به سزای کفرانشان به آنها دادیم و آیا جز ناسپاس را مجازات می کنیم. (۱۷)

یعنی اگر ما با فرستادن سیل و تبدیل دو باغ پربرکت به دو سرزمین کذایی، این چنین به مردم سبأ  پاداش دادیم، چون کافر شدند، و از شکر ما روی برگرداندن، و ما جزای بد نمی دهیم، مگر کسی راکه بسیار کفران نعمت های ما کند.[۲۰]

وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَ‌ى الَّتِي بَارَ‌كْنَا فِيهَا قُرً‌ى ظَاهِرَ‌ةً وَقَدَّرْ‌نَا فِيهَا السَّيْرَ‌ ۖ سِيرُ‌وا فِيهَا لَيَالِيَ وَأَيَّامًا آمِنِينَ ﴿١٨﴾

و میان آنها و میان شهرهایی که در آنها برکت نهاده بودیم، آبادی های پیدا پدید آوردیم، و در آنها سیر و سفر را به اندازه کردیم، شب ها و روزها به ایمنی در آنها سفر کنید. (۱۸)

این آیه داستان قوم سبأ را تکمیل می کند و می فرماید: در میان آنها و سرزمین های پر برکت (آبادی های صنعا و مآرب بود که هر دو در منطقه یمن قرار داشتند) آبادی های متصل و زنجیره ای وجود داشت، و فاصله این آبادی ها به اندازه ای کم بود که از این قریه آن قریه دیده می شد. علاوه بر چنین عمران و آبادانی مردم در نهایت امنیت بودند، به گونه ای که می توانستند بدون هیچ خوف و ترس از جهت نا امنی راه یا کمبود آب و آذوقه، شب ها و روزها با آرامش خاطر سفر کنند.[۲۱]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۲۱[۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۵۸ – ۵۵۷[۲]

– نمونه، ج۱۸، ص ۱۲ – ۱۱[۳]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۵۹ – ۵۵۸[۴]

– نمونه، ج ۱۸، ص ۱۵ – ۱۳[۵]

– نمونه، ج ۱۸، ص ۱۶ – ۱۵[۶]

– نمونه، ج۱۸، ص ۱۷ – ۱۶[۷]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۶۰[۸]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۶۱[۹]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۶۲ – ۵۶۱[۱۰]

– المیزان، ج ۱۶، ص۵۶۳ – ۵۶۲[۱۱]

– نمونه، ج ۱۸، ص ۲۵[۱۲]

– نمونه، ج ۱۸، ص ۳۰ – ۲۹[۱۳]

– نمونه، ج ۱۸، ص ۳۲ – ۳۰[۱۴]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۶۸[۱۵]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۲۵[۱۶]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۶۹[۱۷]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۷۰[۱۸]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۷۰[۱۹]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۷۱ – ۵۷۰[۲۰]

– نمونه، ج ۱۸، ص ۶۴[۲۱]

ترجمه و توضیح سوره سبا ۳۵ – ۱۹

فَقَالُوا رَ‌بَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِ‌نَا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ‌ شَكُورٍ‌ ﴿١٩﴾

ولی گفتند: پروردگارا! میان سفرهایمان دوری افکن، و بر خویشتن ستم کردند پس آنها را افسانه هایی گردانیدیم، و سخت تار و مارشان کردیم، قطعا در این ماجرا برای هر صبر پیشه سپاسگزاری، عبرت هاست (۱۹)

یعنی ما نعمت ها در اختیار آنان قرار دادیم، میوه های فراوان، نزدیکی قریه ها به یکدیگر، و امنیت راه ها، و آسانی سیر در آنها، و فراخی زندگی به آنها دادیم، از زیادی نعمت ملول شدند، و به تنگ آمدند، و گفتند: پروردگارا! بین سفرهای ما دوری بینداز، یعنی سفرهایمان را طولانی کن، تا مسافت های دور برویم، و بار سفر دور ببندیم، بیابان ها و بادیه ها بپیماییم، و این کفران و طغیانی بود از ایشان، همان طور که بنی اسراییل کفران و طغیان کردند، و از «منّ و سلوی» به ستوه آمدند، و تقاضای سیر و پیاز کردند. خداوند هم در عذابی که خودشان خواستند شتاب نمود و شهرها و دیارشان را خراب، و جمعیت آنها را پراکنده ساخت. و این نتیجه ستمی بود که با ارتکاب گناهان، به خود کردند. آیه می فرماید: اثری از آنان باقی نگذاشتیم، نه شهر سبائی، و نه قُرایی، و نه مردمی، فقط سخنی و حکایتی از ایشان به جای ماند، حتی اجزای وجودشان را هم متفرق کردیم، به طوری که دو جزء از اجزای آنهامتصل به هم باقی نماند، و بعد از آن که جامعه ای نیرومند و دارای شوکت بودند، غباری شدند، که حتی شبحی هم از ایشان نماند، و برای نسل های بعدی ضرب المثل شدند. در این داستان برای هر کسی که در راه خدا صبر بسیار پیشه کند، و شکرش در برابر نعمت های بی شمار خدا نیز زیاد باشد، اندرزها و عبرت ها دارد، و از شنیدن و خواندن این آیات استدلال کند بر این که بر انسان واجب است که پروردگارش را از درِ شکر عبادت کند، و این که در ماورای این زندگی، روز قیامتی هست، که در آن روز به کرده هایش جزا داده می شود.[۱]

وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِ‌يقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ ﴿٢٠﴾

و همانا شیطان گمان خود را در مورد آنها راست یافت، و جز گروهی از مؤمنان، همه از او پیروی کردند. (۲۰)

شیطان ظنّ و پنداری که در باره ی قوم سبأ داشت، محقق کرد، و به کرسی نشاند، و آنان نیز همگی از او پیروی کردند، جز گروه اندکی از مؤمنان، چون شیطان درباره ی تمام ابنای بشر این آرزو را دارد که همگی آنان را گمراه کند. و خود گفته بود: ( لاغوینکم اجمعین، همه شان را گمراه می کنم).[۲]

وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَ‌ةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ ۗ وَرَ‌بُّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ ﴿٢١﴾

او را بر آنها تسلطی نبود، جز آن که کسی را که به آخرت ایمان دارد از کسی که در باره آن مردّد است باز شناسیم، و پروردگار تو بر هر چیزی نگاهبان است. (۲۱)

شیطان ایشان را مجبور به گمراهی نکرد، که به اجبار او را پیروی کنند، تا آنها معذور باشند، بلکه خود آنان با سوء اختیارشان شیطان را پیروی کردند، و خود آنها می خواستند که از روی اختیار پیرو شیطان باشند، و او هم بر آنان مسلط شد، و گمراهشان کرد، در جای دیگر می فرماید: [بندگان من مجبور و محکوم تو نیستند، که تو بر آنها مسلط شوی، مگر آنهایی که خودشان بخواهند در ضلالت پیرویت کنند. (حجر/ ۲۴)]، و از ابلیس حکایت می کند که: [به من چه که شما جهنمی شدید، من که بر شما مسلط نبودم، که به گمراهی مجبورتان کنم، من شما را دعوت کردم، و شما با اختیار خود دعوتم را پذیرفتید،پس من را ملامت نکنید، و در عوض خود را ملامت کنید. ( ابراهیم/۲۲)]. امّا منشأ پیرویشان از شیطان شکی است که در مورد مسأله ی آخرت دارند، پس این که خدای تعالی به ابلیس اجازه داد تا به این مقدار، که پای جبر درکار نیاید، بر ابنای بشر مسلط شود، برای همین بود که اهل شک از اهل ایمان متمایز و جدا شوند، و معلومشان گردد، چه کسی به روز جزا ایمان و باور دارد، و چه کسی ندارد. و این می فهماند تنها جلوگیر آدمی از نافرمانی خدا، و تنها وادارکننده اش به اطاعت او، ایمان به آخرت است، نه ایمان به خدا، و رسول جدای از ایمان به آخرت، خدای سبحان می فرماید: [کسانی که مردم را از راه خدا گمراه می سازند، عذاب شدیدی دارند، به خاطر این که روز حساب را فراموش کردند. (ص/۲۶)]. در پایان برای تهدید و انذار کفار می فرماید: خدا درباره هر چیزی علمی دارد که با فراموشی و یا سهو و یا غیر ذلک این علم از او فوت نمی شود.[۳] پس چیزی از اعمال و گفتار آنها در این جهان از بین نمی رود، یا خدا فراموش نمی کند، بلکه همه چیز را برای روز جزا نگاه می دارد.[۴]

قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّـهِ ۖ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّ‌ةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْ‌ضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْ‌كٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِّن ظَهِيرٍ‌ ﴿٢٢﴾

بگو: کسانی را که به جای خدا پنداشته اید بخوانید، آنها به اندازه ذرّه ای را نه در آسمان ها و نه در زمین مالک نیستند، و در آن دو هیچ شرکتی ندارند، و از آنها کسی مددکار خدا نیست. (۲۲)

آیه شریفه برای ابطال الوهیت خدایان مشرکین به این گونه استدلال می آورد: ای رسول ما! به ایشان بگو: آن خدایانی را که پنداشته اید به جای خدا معبود شما هستند، بخوانید و از ایشان حاچات خود را بخواهید، امّا خواهید دید که هیچ حاجتی از شما را مستجاب نمی کنند، چون حتی مالک ذرّه ای در آسمان ها و زمین نیستند، اگر مالک بودند، به همان مقدار می توانستند استجابت کنند. نه تنها آنها مالک نیستند، بلکه در امر خلقت و مالکیت آسمان ها و زمین نیز شریک خدا نیستند، و باز از این بالاتر، معاونت خدایان را ردّ می کند و می فرماید: آنها یاور و ظهیر خدا هم نیستند، زیرا اگر در بعضی از امور کمک کار خدا باشند، به همان اندازه در عالم مؤثرند، و می توانند دعای دعا کننده را مستجاب نمایند، نتیجه آن که چون می بینیم خدایان نمی توانند دعایی را مستجاب کنند، پس نه تنها مالک مطلق بلکه مالک جزیی و حتی کمک کار خدا نیستند.[۵]

وَلَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ۚ حَتَّىٰ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَ‌بُّكُمْ ۖ قَالُوا الْحَقَّ ۖ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ‌ ﴿٢٣﴾

و شفاعت در پیشگاه او سود نمی بخشد، مگر درباره کسی که او را اجازه دهد تا چون هراس از دل هایشان برطرف شود، گویند: پروردگارتان چه گفت؟ گویند: حق را، و او بلند مرتبه و بزرگ است. (۲۳)

مشرکین درباره ی خدایان خود قائل به شفاعت بودند، و منظورشان از شفاعت، شفاعت روز قیامت که قرآن آن را اثبات کرده، نبود، چون به طور کلی مشرک به قیامت اعتقاد ندارد، بلکه مراد آنان شفاعت در دنیا، و برآورده شدن حاجاتشان توسط خدایانشان بوده، که سبب سعادت دنیایی آنان می شود، آیه شریفه این را نیز باطل نموده، می فرماید: خدایان شما مخلوق و مملوک خدای سبحانند، لذا از پیش خود مالک شفاعتی نیستند، مگر آن که خدا چنین اجازه ای به آنها داده باشد، پس اصل شفاعت خدایان شما، به فرضی هم که شقاعت داشته باشند، از خداست. بنابراین ملائکه هم که واسطه هایی برای اجرای اوامر الهی هستند، از این امر مستثنی نیستند، زیرا اگر چه ملائکه همه شان شفیع هستند، امّا نه در هر امری، و برای هر کسی، بلکه در اموری که خدا اجازه داده باشد، و برای کسانی که باز خدا اجازه داده باشد. در ادامه می فرماید: ملائکه در دل هایشان دچار پریشانی و فزع هستند، و در ذاتشان آن چنان تذلل و خضوع هست، که جز از پروردگارشان از هر چیز دیگر در غفلتند، تنها یادی که در دل های آنانست، یاد خداست، تنها کاری که می کنند، پروانه آسا چرخیدن در پیرامون ساحت عظمت و کبریایی خداست، و تنها انتظاری که دارند، صدور اوامر الهی است، و این فزع دل هایشان هم چنان هست، تا با صدور امری از ناحیه ی خدا، فزع دل هایشان زایل شود. ملائکه نخست به اذن خاص از پروردگارشان فرمان الهی را دریافت می کنند، و سپس آن حادث را پدید می آورند، نه این که خود در امری از امور مستقل از پروردگارشان باشند، یا استبداد در رأی داشته باشند، با این وضعیتی که ملائکه دارند، چگونه خودش ربّی و معبودی مستقل می شود؟ چون ملائک طوایف مختلف، و دارای مقامات متفاوت هستند، بعضی بالاتر، و بعضی پایین ترند، و هر طبقه ای واسطه رساندن امر خدا به مادون خویش است. پس آنها که مادون هستند از مافوق خود می پرسند که فرمان الهی چه بود؟ می گویند: حق، یعنی چیزی گفت که ثابت است، و تغییر و تبدیلی در آن راه ندارد. جمله (و هو العلی الکبیر) می رساند که ملائکه مکرمین، آنهایی که مافوق سایر ملائکه هستند، جز دریافت سخن حق از خدا، و امتثال و اطاعت وی، کاری و پستی ندارند، امّا آن مافوقی که خود این ملائکه نیز مادون اویند، و آن کبیری که همه چیز در برابرش صغیر است، تنها و تنها خداست.[۶]

قُلْ مَن يَرْ‌زُقُكُم مِّنَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ ۖ قُلِ اللَّـهُ ۖ وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَىٰ هُدًى أَوْ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ﴿٢٤﴾

بگو: کیست که شما را از آسمان ها و زمین روزی می دهد؟ بگو: خدای، در حقیقت ما و شما یا بر هدایتیم یا در گمراهی آشکار. (۲۴)

آیات قبل با نفی شفاعت و استجابت دعاها توسط خدایان، عقیده ی مشرکین را باطل ساخت، امّا مشرکین در پرستش بت، این مستمسک را برای خود درست کرده بودند، که پرستش بت ها مایه ی خشنودی خدایان است، و وقتی از ما راضی شدند، رزق ما را توسعه می دهند، و در نتیجه سعادتمند می شویم. خدای تعالی رسول گرامی خود را دستور می دهد: از ایشان بپرسد: چه کسی از آسمان و زمین رزق ایشان را فراهم می کند؟ چون رزق خودش مخلوقی از مخلوقات خداست، و در نظر خود مشرکین هم جز خدا کسی خالق نیست، امّا مشرکین با این که در دل به آن ایمان داشتند، ولی به آن اعتراف نمی کردند، به همین دلیل خدای سبحان به رسول خدا (ص) دستور داد از طرف ایشان پاسخ بگوید الله. در ادامه رسول خدا (ص) مأمور می شود از مشرکین بخواهد که انصاف به خرج دهند و خودشان اذعان کنند که کدام یک از ما حق می گوید، و مفاد کلام حضرت این است که هر سخنی و اعتقادی یا هدایت است و یا ضلالت، و ما و شما که دو اعتقاد مختلف داریم، ممکن نیست هر دوی ما در هدایت، و یا هر دو در ضلالت باشیم، پس ناچار یکی بر هدایت و دیگری بر ضلالت است، حالا خودتان با انصاف بنگرید، آیا حجت و دلیل من حق است، یا دلیل شما؟ آن وقت خودتان گمراه را از راه یافته تشخیص دهید. قابل توجه این که فرمود: «بر هدایت» و « در ضلالت» تا بفهماند که هدایت یافته مثل کسی می ماند که بر بالای بلندی قرار دارد، و راه را و منتهی إلیه راه را که به سعادت او ختم می شود، می بیند، ولی گمراه از آنجا که در ظلمت فرو رفته است، حتی جای پای خود را نمی بیند، که کجا قدم بگذارد، تا چه رسد به این که منتهی إلیه راه خود را ببیند، و بفهمد که چه وظیفه ای دارد.[۷]

قُل لَّا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَ‌مْنَا وَلَا نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿٢٥﴾

بگو: از آن چه ما گناه کرده ایم بازخواست نمی شوید، و از آن چه شما انجام می دهید بازخواست نخواهیم شد. (۲۵)

یعنی عمل و مخصوصاً عمل جرم و شرّ از عامل خود به دیگری تجاوز نمی کند، و عمل زشت کسی وبالش به غیر خود او نمی رسد، پس غیر او کسی از آن بازخواست نمی شود، بنابراین نه شما مسؤول جرم ما هستید، و نه ما مسؤول کارهای شما هستیم، و هر کس مسؤول کار خویش است. این آیه مقدمه و زمینه است برای آیه بعدی است، چون دو گروه وقتی از نظر عمل با هم مختلف شدند، واجب است که این دو گروه از هم متمایز شوند، تا جزای عمل هر گروه به خود او برگردد.[۸]

قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَ‌بُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ ﴿٢٦﴾

بگو: پروردگارمان ما و شما را جمع می کند، سپس میان ما به حق داوری می کند و اوست داور دانا. (۲۶)

از آن جایی که واجب است جزای عمل هر کسی از نیکوکاران و بدکاران به خود او برگردد، پس باید قیامتی باشد، تا همه یک جا جمع شده، سپس بین آنان جدایی بیفتد، و هر طایفه ای در صفی جداگانه قرار بگیرند، و این کار فقط از عهده ی کسی که مدبّر امور انسان ها است، برمی آید، و او پروردگار متعال است، لذا در این آیه به رسول گرامی خود دستور می دهد: به ایشان تذکر دهد: که آن کسی که ما و شما را در قیامت جمع نموده، و سپس محق را در یک طرف، و مبطل را در طرف دیگر قرار می دهد، خداست، پس او ربّ هر دو طایفه است، و هر یک ربّی جداگانه ندارد. و از این طریق ربوبیت خدایان مشرکین را باطل می کند. می فرماید: اوست که فتّاح علیم است، فتّاح است، چون با تدبیر بین انسان ها بر حسب اعمالشان جدایی می اندازد، و علیم است و دانای به همه چیز پس در این جداسازی خطا نمی کند.[۹]

قُلْ أَرُ‌ونِيَ الَّذِينَ أَلْحَقْتُم بِهِ شُرَ‌كَاءَ ۖ كَلَّا ۚ بَلْ هُوَ اللَّـهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿٢٧﴾

بگو: کسانی را که به عنوان شریکان به او ملحق کرده اید، به من نشان دهید. چنین نیست، بلکه اوست خدای شکست ناپذیر حکیم. (۲۷)

در این آیه دستور دیگری به رسول گرامیش صلوات الله علیه و آله می دهد، و آن این است که از مشرکین بپرسد: و بخواهد خدایان خود را به وی نشان دهند تا آن جناب ببیند، آیا آن صفاتی که واجب است در یک خدا و معبود باشد، در خدایان ایشان هست؟ یا نه، مثلاً آیا استقلال در حیات دارند؟ و آیا علم و قدرت و سمع و بصر دارند یا خیر؟ آن گاه خودش این تقاضا را ردّ نموده، و فرموده: (کلا) نه، بت ها شرکای خدا نیستند، چون مشرکین یا بت ها را به عنوان معبود خود به ایشان نشان می دهند که یک مشت سنگ و چوبند که فاقد حیات و علم و قدرتند، و یا ارباب آن بت ها، که یا ملائکه اند و یا غیر آنان، نشان می دهند، و می گویند: ما ملائکه را می پرستیم، و بت ها سمبل فرشتگانند، که در این صورت هرچند خدایان ایشان خالی از حیات و علم و قدرت نیستند، امّا خودشان در داشتن آن صفات استقلال ندارند، و خدای سبحان به ایشان افاضه فرموده. به همین دلیل می فرماید: او عزیز است، تا بفهماند کسی در حریم ربوبیت و کمال خدا راهی ندارد، یعنی کسی یا چیزی شریک در صفات کمال او مانند ربوبیت و الوهیت نمی باشد، و چون حکیم است، پس خودش کسی را شریک خودش در تدبیر امور نمی سازد.[۱۰]

وَمَا أَرْ‌سَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرً‌ا وَنَذِيرً‌ا وَلَـٰكِنَّ أَكْثَرَ‌ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿٢٨﴾

و ما تو را نفرستادیم جز بشارتگر و هشدار دهنده برای همه مردم لیکن بیشتر مردم نمی دانند. (۲۸)

آیه می فرماید: مشرکین نمی توانند شریکی برای خدا نشان دهند، در حالی که ما تو را نفرستادیم مگر برای این که بازدارنده ی جمیع مردم از کفر و گناه باشی، و در حالی که بشیر و نذیر باشی، و اگر مشرکین خدایان دیگری می داشتند، ما نمی توانستیم تو را به سوی همه مردم بفرستیم، چون عده ای بسیار از ایشان بندگان خدایی دیگر هستند، و این چیزی است که اکثر مردم آن را نمی فهمند. آیه شریفه ادامه دهنده بحث توحید است، زیرا رسالت از لوازم ربوبیت و تدبیر است، یعنی خدایی که ربّ و مدبّر مردم است، برای رساندن آنها به سعادتشان رسولانی را می فرستد. پس عمومیت رسالت خاتم المرسلین، که رسول اوست، خود دلیل براین است که خدا تنها ربّ است، چون اگر غیر او ربّی دیگر می بود، او هم به مقتضای ربوبیتش رسولی می فرستاد، و این با عمومیت رسالت حضرت محمد (ص) نمی سازد. علی علیه السلام می فرماید: اگر برای پروردگار تو شریکی می بود، رسولان آن شریک نیز برای رساندن پیام هایش نزد شما می آمدند. به همین دلیل در آخر آیه می فرماید: امّا اکثر مردم نمی دانند که انحصار رسالت در رسول خدا (ص) دلالت می کند بر انحصار ربوبیت در خدای عزیز.[۱۱]

وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هَـٰذَا الْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿٢٩﴾ قُل لَّكُم مِّيعَادُ يَوْمٍ لَّا تَسْتَأْخِرُ‌ونَ عَنْهُ سَاعَةً وَلَا تَسْتَقْدِمُونَ ﴿٣٠﴾

و می گویند: این وعده کی خواهد بود، اگر راست می گویید. (۲۹) بگو: برای شما وعده گاه بزرگی است که نه ساعتی از آن تأخیر می کنید و نه پیش می افتید. (۳۰)

در این آیه مشرکین در رابطه با آیه ۲۶ که فرمود: همه مردم را در روز قیامت جمع کرده و میان آنها داوری می کند، پرسشی کرده اند،آن هم از روی استهزا، که اگر شما راست می گویید این وعده کی خواهد بود؟ خدای تعالی به رسول گرامیش دستور می دهد که این طور پاسخشان بدهد: که میعادی حتمی و معین دارند، و ممکن نیست تخلف بپذیرد، بلکه قطعاً واقع خواهد شد، به این معنا که خدا به آمدن آن وعده ای داده که خلف آن نمی کند، چیزی که هست وقت وقوع آن پوشیده است، و کسی جز خود او از آن خبر ندارد.[۱۲]

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا لَن نُّؤْمِنَ بِهَـٰذَا الْقُرْ‌آنِ وَلَا بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ ۗ وَلَوْ تَرَ‌ىٰ إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَ‌بِّهِمْ يَرْ‌جِعُ بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُ‌وا لَوْلَا أَنتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ ﴿٣١﴾

و کسانی که کافر شدند گفتند: نه به این قرآن و نه به آن که پیش از آن است هرگز ایمان نخواهیم آورد. و ای کاش این ظالمان را هنگامی که در پیشگاه پروردگارشان بازداشت شده اند ببینی که سخن را به یکدیگر برمی گردانند، مستضعفان به مستکبران می گویند: اگر شما نبودید ما مؤمن بودیم. (۳۱)

مشرکین گفته بودند: که نه به این قرآن ایمان داریم، و نه به کتاب های آسمانی قبل از آن، و این بدان جهت است که اصولاً مسلک شرک و بت پرستی معتقد به نبوت و کتاب های آسمانی نیست. کلمه «لن» برای نفی ابدی است و لجاجت آنها را می رساند، یعنی تا ابد ایمان نمی آوریم. نتیجه ی این کفر که اساس آن گمراهی پیشوایان کفر، و گمراه کردن پیروان خویش است، به زودی به آنان می رسد، چیزی نمی گذرد که پشیمان می شوند، در حالی که پشیمانی سودی ندارد. آنهایی که به کتاب ها ی خدا و فرستادگان او کفر ورزیدند، با این عمل خود، به خود ظلم کردند، در روز قیامت برای حساب و جزا در پیشگاه پروردگارشان می ایستند، در حالی که با یکدیگر مجادله می کنند، نخست آنها که پیرو ستمگران بودند، به ستمگران و پیشوایان ضلالت می گویند: اگر شما نبودید، ما مؤمن بودیم، منظورشان این است که شما ما را مجبور و وادار به کفر کردید، و بین ما و ایمان حایل شدید.[۱۳]

قَالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُ‌وا لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنَاكُمْ عَنِ الْهُدَىٰ بَعْدَ إِذْ جَاءَكُم ۖ بَلْ كُنتُم مُّجْرِ‌مِينَ ﴿٣٢﴾

مستکبران به مستضعفان می گویند: مگر ما بودیم که شما را از هدایت پس از آن که به سوی شما آمد بازداشتیم؟ بلکه خودتان گناهکار بودید. (۳۲)

مستکبران در برابر تهمتی که ضعفا به ایشان زدند و گفتند که شما ما را مجبور کردید، چنین پاسخ می دهند: آیا ما مانع شدیم که هدایت را بعد از آن که به وسیله دعوت رسولان در اختیارتان قرار گرفت، نپذیرید؟ حاشا، زیرا بهترین دلیل بر این که ما شما را مجبور نکردیم، این است که شما در ایمان و کفر مختار بودید، بلکه خودتان مجرم بودید، و می خواستید بر جرم خود ادامه دهید، و به همین دلیل جرم خود را تا مرز کفر کشاندید، و با این که هدایت الهی در اختیارتان قرار گرفت، زیر بار نرفتید، پس کفر شما مستند به خود شماست.[۱۴]

وَقَالَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُ‌وا بَلْ مَكْرُ‌ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ‌ إِذْ تَأْمُرُ‌ونَنَا أَن نَّكْفُرَ‌ بِاللَّـهِ وَنَجْعَلَ لَهُ أَندَادًا ۚ وَأَسَرُّ‌وا النَّدَامَةَ لَمَّا رَ‌أَوُا الْعَذَابَ وَجَعَلْنَا الْأَغْلَالَ فِي أَعْنَاقِ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا ۚ هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿٣٣﴾

مستضعفان به مستکبران گویند: بلکه نیرنگ شب و روز شما بود، آن گاه که ما را وادار می کردید به خدا کافر شویم و برای او همتایانی قرار دهیم. و هنگامی که عذاب را ببینند پشیمانی را پنهان می دارند و در گردن های کسانی که کافر شدند غُل و زنجیرهایی می نهیم، آیا جز آن چه عمل می کردند به آنها جزا داده می شود؟ (۳۳)

ضعفا و پیروان در پاسخ مستکبران می گویند: نه، شما بی تقصیر نیستید، چون نقشه های پیگیر، و مکر شبانه روزی شما ما را به کفر واداشت، چون شما همواره به ما دستور می دادید به خدا کفر بورزیم، و به خدایان دروغین معتقد شویم، آنها همين که عذاب را دیدند، و فهمیدند که دیگر راه فراری ندارند، ندامت خود را پنهان می کنند، چون این پنهان کاری برای آنان عادت شده، آنها در دنیا همواره ندامت خود را از ترس شماتت دشمنان پنهان می داشتند، لذا در قیامت هم با این که روز بروز و ظهور اسرار پنهانی است، با این وجود دست از عادت دنیایی خود برنمی دارند، و به مقتضای ملکه دروغ، باز دروغ می گویند با این که می دانند که دروغشان هویدا است. خدای سبحان سپس کیفیت گرفتارشدن به عذابشان را بیان می فرماید: که غل و زنجیر به گردنشان می افکنیم تا نتوانند از عذاب بیرون بیایند.[۱۵] و این چیزی جز اعمال و رفتار ایشان نیست، که به صورت زنجیرهای اسارت بر گردن و دست و پاهای ایشان نمایان می شود، همان طور که در دنیا اسیر هوای نفس بودند در قیامت این اسارت تجسم می یابد.[۱۶]

وَمَا أَرْ‌سَلْنَا فِي قَرْ‌يَةٍ مِّن نَّذِيرٍ‌ إِلَّا قَالَ مُتْرَ‌فُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْ‌سِلْتُم بِهِ كَافِرُ‌ونَ ﴿٣٤﴾

و در هیچ شهری هشدار دهنده ای نفرستادیم جز آن که خوشگذرانان آنها گفتند: ما به آن چه فرستاده شده اید کافریم. (۳۴)

کلمه (مترف) به معنای زیاده روی در لذت گرفتن از نعمت هاست، و در این آیه اشاره ایست به این که زیاده روی در لذایذ کار آدمی را به اینجا می کشاند که از پذیرفتن حق استکبار ورزد. در واقع خاصیت (اتراف)، غوطه ور شدن در نعمت های مادی همین است، که قلب آدمی به آنها متعلق شود، و آنها را عظیم بشمارد، و سعادت خود را در داشتن آنها بداند، حالا چه این که موافق حق باشد، یا مخالف آن، در نتیجه همواره بیاد حیات ظاهری دنیا بوده، ماورای آن را فراموش می کند.[۱۷]

وَقَالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ‌ أَمْوَالًا وَأَوْلَادًا وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ﴿٣٥﴾

و گفتند: اموال و اولاد ما بیشتر است، و عذاب نخواهیم شد. (۳۵)

خدای سبحان از چنین افرادی حکایت می کند که گفتند: ما اموال و اولاد بیشتری داریم، و ما در آخرت عذاب نمی شویم، یعنی وقتی این غافلان و بی خبران از ماورای بسیاری اموال و اولاد، می پنداشتند که سعادت و فلاح تنها در داشتن مال و اولاد بیشتر است، معلوم است که عذابی هم برایشان نیست، مگر در نداشتن آن، و با داشتن آن عذابی نخواهد بود. احتمال دیگری هم برای تفسیر آن داده شده، و آن این است که مشرکین از آنجا که برخوردار از مال و اولاد بودند، مغرور شدند، و پنداشتند که در درگاه خدا احترامی دارند که این همه اموال و اولاد به آنها داده، وپنداشتند این کرامت و حرمت را همیشه خواهیم داشت، و اگر هم عذابی باشد، ما معذب نخواهیم شد. همان طور که در این آیه شریفه آمده: [و اگر رحمتی از خود به او بچشانیم، بعد از ناملایمی که به او رسیده بود، تازه می گوید: این حق من از آن من بود، و اصلاً گمان نمی کنم قیامتی برپا شود، و به فرضی هم بشود و من بار دیگر به سوی پروردگارم برگردم، باز هم نزد او نعمت و خوبی دارم، (حم سجده/ ۵۰)].[۱۸]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۷۲ – ۵۷۱[۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۷۳ – ۵۷۲[۲]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۷۴ – ۵۷۳[۳]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۲۷[۴]

– همان، ص ۹۲۸ – ۹۲۷[۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۸۶ – ۵۸۱[۶]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۸۷ – ۵۸۶[۷]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۵۸۷[۸]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۸۸[۹]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۸۹ – ۵۸۸[۱۰]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۹۱ – ۵۹۰[۱۱]

– المیزان، ج۱۶، ص۵۹۲ – ۵۹۱[۱۲]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۹۸[۱۳]

– المیزان، ج۱۶، ص ۵۹۹[۱۴]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۰ – ۵۹۹[۱۵]

– نمونه، ج۱۸، ص ۱۰۳[۱۶]

– المیزان، ج۱۶، ص۶۰۰[۱۷]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۱ – ۶۰۰[۱۸]

ترجمه و توضیح سوره سبا ۵۴ – ۳۶

قُلْ إِنَّ رَ‌بِّي يَبْسُطُ الرِّ‌زْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ‌ وَلَـٰكِنَّ أَكْثَرَ‌ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿٣٦﴾

بگو: پروردگار من روزی را برای هر کس که بخواهد وسعت می دهد یا تنگ می گیرد ولی بیشتر مردم نمی دانند. (۳۶)

خدای سبحان در پاسخ به مترفین می فرماید: رزق از اموال و اولاد، و کمی و زیادی آن، به دست خداست، که هر کسی را به مقتضای حکمت و مصلحت از آن روزی می کند، و اسباب به دست آوردنش را هم فراهم می کند، و خواست انسان و کرامت حرمتی که نزد خدا دارد، هیچ اثری در کمی و زیادی رزقش ندارد، امّا بیشتر مردم نمی دانند، اگر از رزق چیزی نصیبشان نشده باشد، محرومیت خود را به اسباب ظاهری، و اتفاقی نسبت می دهند، و اگر نصیبشان بشود، آن را زرنگی و حسن تدبیر خود نسبت می دهند، و همین برای حماقت آنان کافی است. کلمه (ربّی) به این دلیل آمده، چون طرف خطاب مشرکین هستند که خدا را ربّ خود نمی دانستند، لذا رازق بودن خدا را هم که از شؤون ربوبیت او است را انکار می کردند.(۱)

وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّ‌بُكُمْ عِندَنَا زُلْفَىٰ إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَأُولَـٰئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِي الْغُرُ‌فَاتِ آمِنُونَ ﴿٣٧﴾ وَالَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ أُولَـٰئِكَ فِي الْعَذَابِ مُحْضَرُ‌ونَ ﴿٣٨﴾

و اموال و فرزندانتان چیزی نیست که شما را به پیشگاه ما نزدیک گرداند، مگر کسانی که ایمان آورده و کار شایسته کرده باشند، که آنها را بدان چه کرده اند دو برابر پاداش است، و آنها در غرفه ها آسوده خاطر خواهند بود. (۳۷) و کسانی که در آیات ما می کوشند که ما را به عجز درآورند، آنها احضار شوندگان در عذاب خواهند بود. (۳۸)

باز در جواب مترفین می فرماید: اموال و اولاد شما که بدان در سعادت خود اعتماد می کنید، و آن را دلیل بر نداشتن عذاب خدا می دانید، چیزی نیست که شما را نزد ما نزدیک سازد. مگر آن کسی که ایمان آورد، و با مال و فرزندان خود عمل صالح کند، مال خود را در راه خدا انفاق نموده، و با آن ایمان و عمل صالح را ترویج و تبلیغ کرده، و در سایرین نیز منتشر سازد ، و اولاد خود را با تربیت دینی بارآورد، چنین افرادی پاداش دو چندان خواهند داشت، و دو چندان بودنش برای این است که هم خود راه یافتند، و هم دیگران را هدایت کردند، علاوه بر این که خداوند حسنات آنان را به ده برابر و بیشتر مزد می دهد، آنها در غرفه هایی بلند، از عذاب در امانند، پس چنین افرادی عذاب نمی شوند. و کسانی که در آیات ما جدیت می کنند که آن را از اثر بیندازند، و آن چنان مغرور شده که فکر می کنند می توانند خدا را عاجز کنند و از چنگال الهی فرار کنند، اینان هر چند که مال و اولادشان بیشتر باشد، سرانجام در آتش احضار می شوند.(۲)

قُلْ إِنَّ رَ‌بِّي يَبْسُطُ الرِّ‌زْقَ لِمَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ‌ لَهُ ۚ وَمَا أَنفَقْتُم مِّن شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ ۖ وَهُوَ خَيْرُ‌ الرَّ‌ازِقِينَ ﴿٣٩﴾

بگو: در حقیقت، پروردگار من روزی را برای هر کس از بندگانش بخواهد وسعت می دهد یا برای او تنگ می گیرد. و هر چه انفاق کردید خدا عوضش را می دهد، و او بهترین روزی دهندگان است. (۳۹)

یعنی تنگی و گشایش روزی به دست خداست، خدایی که اگر کم روزی دهد، خزینه اش زیاد نمی شود، و اگر زیاد بدهد، خزینه اش کم نمی گردد. سپس می فرماید: هر چه انفاق کنید، چه کم و چه زیاد و آن مال هم هر چه باشد، خدا جانشین جا پر کن آن است، و عوض آن را به شما می دهد، حال یا در دنیا، و یا در آخرت، و او بهترین روزی رسان است، برای این که اگر او می دهد، بلا عوض و صرفاً از در جود و سخا می دهد، ولی دیگران اگر بدهند، به عنوان قرض و معامله می دهند، آری می دهند تا روزی پس بگیرند، علاوه بر این که او رازق حقیقی است، و دیگران واسطه ی وصول رزق او هستند.(۳)

وَيَوْمَ يَحْشُرُ‌هُمْ جَمِيعًا ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلَائِكَةِ أَهَـٰؤُلَاءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ ﴿٤٠﴾

و روزی که همه ی آنها را گرد می آورد، آن گاه به فرشتگان می گوید: آیا اینان شما را می پرستیدند؟ (۴۰)

از آنجا که مترفین مشرک ادعا می کردند که ما فرشتگان را می پرستیم تا شفیع ما باشند، آیه پاسخ می دهد که به خاطر بیاور روزی را که عابدان و معبودان را جمع می کنیم، و سپس از فرشتگان می پرسیم که آیا اینها شما را پرستش می کردند و شما راضی به عبادت مشرکین بودید یا خیر؟ تا به مشرکین فهمانده شود امیدی که به شفاعت ملائک بسته بودید بیجا بوده و هر چقدر در دنیا به این منظور ملائک را عبادت کردید همه به هدر رفته و بی فایده بوده است.(۴)

قَالُوا سُبْحَانَكَ أَنتَ وَلِيُّنَا مِن دُونِهِم ۖ بَلْ كَانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ ۖ أَكْثَرُ‌هُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ ﴿٤١﴾

گویند: منزّهی تو، سرپرست ما تویی نه آنها، بلکه جنیّان را می پرستیدند بیشترشان به آنها ایمان داشتند. (۴۱)

ملائکه در پاسخی که به سؤال خدای تعالی داده اند تمامی مراسم ادب را رعایت کرده اند، نخست او را به طور مطلق و بدون قید و شرط منزه از این دانسته اند که کسی غیر او سزاوار پرستش باشد، و در ثانی رضایت خود را از این که معبود مشرکین واقع شوند، نفی نموده و عرضه داشته اند: که ما به چنین خطایی راضی نبوده ایم، ثانیاً عدم رضایت خود از پرستیده شدن را صریح نگفتند و نخواستند چنین خطایی را به زبان آورند، بلکه در پاسخ گفتند: که ما به غیر تو سرپرستی برای خود نمی شناسیم، و با نفی ولایت غیر خدا، عدم رضایت خود را به طور کنایه رساندند، چون اگر به پرستش مشرکین راضی می شدند، قهراً بین آنان و مشرکین رابطه ی موالات برقرار می شد، و این مولات با انحصار ولایت در خدا منافات دارد، چون آنها ولایت را منحصر در خدای تعالی کردند، پس راضی به پرستش مشرکین نبودند. ملائکه ادامه می دهند: که بت پرست ها جنیان را می پرستیدند، چون آنها راضی به پرستیده شدن بودند، آیه شریفه می فرماید: بیشتر مشرکین به جنّ ایمان داشتند، چون این جنیان همان کسانی هستند که وثنی ها آنها را مبادی شرور، و پیدایش فساد در عالم می دانستند، و آنها را می پرستیدند، که به اصطلاح باج سبیلی به آنها داده، و از شرّشان محفوظ بمانند.(۵)

فَالْيَوْمَ لَا يَمْلِكُ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ نَّفْعًا وَلَا ضَرًّ‌ا وَنَقُولُ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ‌ الَّتِي كُنتُم بِهَا تُكَذِّبُونَ ﴿٤٢﴾

پس امروز برای یکدیگر سود و زیانی ندارید، و به کسانی که ستم کرده اند می گوییم: بچشید عذاب آتشی را که آن را دروغ می پنداشتید. (۴۲)

یعنی نه فرشتگان که معبود آنها بودند، می توانند شفاعت کنند و نه مشرکین می توانند نسبت به یکدیگر کمک و یاری برسانند. اینجاست که به این ظالمان می گوییم بچشید عذاب آتشی را که تکذیب می کردید. تعبیر «ظلم» نشان می دهد که کفر و شرک بعد از ظلمی است که انسان نسبت به خود می کند و خود را از جایگاه عبودیت خدا بیرون می کند.(۶)

وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَـٰذَا إِلَّا رَ‌جُلٌ يُرِ‌يدُ أَن يَصُدَّكُمْ عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُكُمْ وَقَالُوا مَا هَـٰذَا إِلَّا إِفْكٌ مُّفْتَرً‌ى ۚ وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ إِنْ هَـٰذَا إِلَّا سِحْرٌ‌ مُّبِينٌ ﴿٤٣﴾

و چون آیات روشن ما بر آنها خوانده شود گویند: این نیست جز مردی که می خواهد شما را از آن چه که پدرانتان می پرستیدند، بازدارد و گویند: این جز دروغی بافته شده نیست. و کسانی که کافر شدند، درباره ی حق وقتی به سویشان آمد گفتند: این جز افسونی آشکار نیست. (۴۳)

می فرماید: مشرکین بعد از شنیدن آیات قرآنی یکدیگر را هشدار می دهند: که در تمسک به دین آباءشان کوشا باشند، و نیز یکدیگر را تحریک می کنند که علیه رسول خدا (ص) به پا خیزند. خدای تعالی آیات خود را به وصف (بیّنات) توصیف فرموده، خواسته است به نوعی ایشان را مورد سرزنش قرار دهد، و گویی فرموده: وقتی این آیات بر آنان خوانده می شود، با این که آیاتی بینات و روشنند، و هیچ تردیدی و شکی در آنها نیست، به جای این که عموم هم مسلکان خود را دعوت کنند، که بیایید و این آیات را بپذیرید، بر عکس آنها را دعوت می کنند: که تا در تقلید کورکورانه از پدران خود پافشاری کنند. مشرکین قبلاً گفتند: این مرد مقصودی جز این ندارد که شما را از راه پدرانتان باز بدارد، و نیز گفتند: که سخنان این مرد جز افتراء به خدا چیز دیگری نیست. و کلمه (هذا / این) تحقیر آیات الهی از سوی مشرکان را می رساند. در پایان خدای سبحان با آوردن جمله (قال الذین کفروا….)، می فرماید: کسانی که کافر شدند، کفرشان علت شد، تا حق صریح و روشنی را که به ایشان رسید سحر و باطل بخوانند.(۷)

وَمَا آتَيْنَاهُم مِّن كُتُبٍ يَدْرُ‌سُونَهَا ۖ وَمَا أَرْ‌سَلْنَا إِلَيْهِمْ قَبْلَكَ مِن نَّذِيرٍ‌ ﴿٤٤﴾

و ما هیچ کتابی به آنها نداده بودیم که آن را بخوانند، و پیش از تو هشدار دهنده ای به سویشان نفرستاده بودیم. (۴۴)

این آیه شریفه برای این که اصرار کفار در پیروی هوای نفس، و مقاومت بدون دلیلشان در برابر حق را تأکید کند، فرمود: کسانی که کافر شدند، حق صریح و روشن را سحر خواندند، در حالی که ما هیچ کتابی به ایشان ندادیم، که بخوانند، و به استناد آن، این قرآن را باطل بدانند و رسولی هم قبل از تو به سوی ایشان نفرستاده بودیم، تا انذارشان کرده باشد، حق و باطل را برایشان بیان نموده باشد، تا با استناد به گفته های آن رسول، این کتاب را باطل تشخیص دهند.(۸)

وَكَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ‌ مَا آتَيْنَاهُمْ فَكَذَّبُوا رُ‌سُلِي ۖ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ‌ ﴿٤٥﴾

و کسانی که پیش از اینان بودند نیز تکذیب کردند، در حالی که اینان به ده یک آن چه به آنها داده بودیم نمی رسند، فرستادگان مرا تکذیب کردند، پس چگونه بود عقوبت من؟ (۴۵)

می فرماید: کسانی که قبل از کفار قریش از امت های سابق بودند و کفار قریش ده یک آنها نیرو و شوکت ندارند، وقتی فرستادگان ما را تکذیب کردند، دیدید که چگونه به عذاب خود گرفتمشان، دیگر گرفتن قریش برای ما کاری ندارد. در این جمله تعبیر به ( عذاب من)، برای بزرگ شمردن جرم آنها، و نشان دادن سختی و هول انگیزی عذاب است.(۹)

قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ ۖ أَن تَقُومُوا لِلَّـهِ مَثْنَىٰ وَفُرَ‌ادَىٰ ثُمَّ تَتَفَكَّرُ‌وا ۚ مَا بِصَاحِبِكُم مِّن جِنَّةٍ ۚ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ‌ لَّكُم بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيدٍ ﴿٤٦﴾

بگو: من فقط به شما یک اندرز می دهم که: دو تا دو تا و یک یک برای خدا به پاخیزید، سپس بیندیشید که این دوست شما هیچ گونه جنونی ندارد، او صرفا شما را از عذاب سختی که در پیش است هشدار می دهد. (۴۶)

به ایشان بگو: من شما را به چیزی سفارش می کنم، و آن این است که بی سر و صدا و جدا جدا، برای خاطر خدا، قیام کنید، و در گوشه ای به فکر فرو روید، چون در تنهایی فکر بهتر کار می کند، در چنین حالی درباره وضع من که در طول عمرم در بین شما زندگی کردم، نیک بیندیشید و بیاد آورید که جز رأی سدید (محکم)، و فکر صائب و بلند، صدق در گفتار، و امانت از من ندیدید، آن وقت خواهید فهمید که من مبتلا به جنون نیستم، و من جز بیم رسانی که قوم خود را از عذاب شدیدی که در پیش رو دارند هشدار می دهد، چیز دیگری نیستم، و غرض دیگری ندارم، و خواهید فهمید که من خیر خواه شمایم، نه خائن به شما.(۱۰)

قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ‌ فَهُوَ لَكُمْ ۖ إِنْ أَجْرِ‌يَ إِلَّا عَلَى اللَّـهِ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴿٤٧﴾

بگو: هر مزدی که از شما خواستم به نفع خودتان است، مزد من جز بر خدا نیست و او بر هر چیزی گواه است. (۴۷)

آیه شریفه برای این که کفار پیامبر را متهم به این نکنند که دعوت خود را بهانه کرده برای رسیدن به مال و ریاست، می فرماید: بگو من از شما در برابر دعوتم مزدی نمی خواهم، من آنچه از شما خواستم دوستی خویشانم بود، که آن هم چون سودش به شما برمی گردد، در واقع مال شماست و نه برای من، (شوری / ۲۳). سپس برای این که به حضرت ایراد نگیرند که، هیچ انسان عاقلی بدون هدف کاری نمی کند، می فرماید: من بدون هدف نیستم، و بدون مزدکار نمی کنم، ولی مزدم بر خداست، نه بر شما، و خدا شاهد و ناظر عمل من است، و او بر هر چیزی ناظر است نه تنها بر عمل من.(۱۱)

قُلْ إِنَّ رَ‌بِّي يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ﴿٤٨﴾

بگو: بی گمان ، پروردگارم حق را می افکند، و او داننده غیب هاست. (۴۸)

مراد به کلمه (حق)، قرآن است، که به وسیله وحی از خدای تعالی به رسول خدا (ص) نازل شده، قرآنی که قول فصل، و جدا سازنده ی حق از باطل است، قرآنی که حق را تحقق داده، باطل را باطل می سازد، آری حقی که از سوی علام الغیوب به سوی وی افکنده شده، کارش این است که باطل را رسوا نموده، و از بین می برد.(۱۲)

قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا يُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا يُعِيدُ ﴿٤٩﴾

بگو: حق آمد و باطل از سر نمی گیرد و برنمی گردد. (۴۹)

یعنی با آمدن حق (قرآن)، باطل چنان ساقط می شود که از اصل و اساس اثرش ور می افتد، و به این ترتیب باطل نمی تواند چیزی را از نو بیاورد تا رونق قبلی خود را تجدید نماید. ممکن است سؤال شود پس چگونه باطل هنوز سلطه و سیطره دارد؟ بهترین پاسخ این است که برای تحقق حکومت حق و زوال باطل هم نسخه ی نجات بخش لازم است هم پیروان حرف شنو و قرآن آن نسخه ی شفابخش است که به تنهایی علت درمان نیست، مگر آن که پیروان حرف شنویی داشته باشد و اگر مسلمین قابلیت لازم را پیدا کنند باطل، ابتکار را از دست داده و بی رنگ شده و سرانجام محو می شود.(۱۳)

قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَىٰ نَفْسِي ۖ وَإِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِمَا يُوحِي إِلَيَّ رَ‌بِّي ۚ إِنَّهُ سَمِيعٌ قَرِ‌يبٌ ﴿٥٠﴾

بگو: اگر گمراه شوم، فقط به زیان خود گمراه شده ام، و اگر هدایت یابم به خاطر آن است که پروردگارم به من وحی می کند، که او شنوا و نزدیک است. (۵۰)

آیه شریفه بیانگر اثری است که حق دارد، همان حقی که وحی الهی است، و خدای تعالی آن را حق مطلق معرفی کرده، لذا در رساندن به واقع از هیچ جهتی خطا نمی کند، و همواره هدایت می کند. به همین جهت در تأکید این مطلب می فرماید: ای پیامبر! بگو: به فرض این که در من گمراهی باشد، این گمراهی علیه خودم، و از ناحیه خودم خواهد بود، و ربطی به حقی که به من وحی شده ندارد، آری هر انسانی حتی انبیا اگر حفظ و حمایت خدا نباشد، در خطر ضلالت هستند، چیزی که هست خداست که انبیا را مصون از آن کرده، پس حقی که به من وحی شده، جز هدایت اثر دیگری ندارد.آنگاه بار دیگر این مطلب را با این جمله ( انه سمیع قریب) تاکید نموده، چون بر این دلالت دارد که خدا دعا را می شنود، و هیچ چیز و از آن جمله دوری، بین او، و شنیدن دعا، حایل نمی شود، قبلاً هم زمینه را برای این تاکید فراهم کرده بود که، خدا علام الغیوب است، پس هیچ امری که مخل کار او باشد، و از نفوذ مشیت او و هدایت مردم به وسیله وحی جلوگیری شود، از او غایب نمی شود.(۱۴)

وَلَوْ تَرَ‌ىٰ إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّكَانٍ قَرِ‌يبٍ ﴿٥١﴾

و ای کاش می دیدی هنگامی را که وحشت زده اند، و گریزی نمانده است و از مکانی نزدیک دستگیر می شوند. (۵۱)

از این آیه تا آخر سوره، وصف حال مشرکین قریش و امثال ایشان در ساعت مرگ است. چون مشرکین به فزع و جان کندن بیفتند، نمی توانند از چنگ خدا بگریزند، و یا به جایی پناهنده گشته، یا چیزی را بین خدا و خود حایل سازند. این جمله (اخذوا من مکان قریب) کنایه از این است که بین آنان و کسانی که مأمور گرفتن ایشانند، هیچ فاصله ای نیست، با در نظر گرفتن این آیات، و این که می دانیم گیرنده در جمله (اخذوا) خود خداست، دیگر چگونه تصور می شود که آدمی بتواند از چنگال خدا فرار کند؟ با این که خدا از من به من نزدیک تر است، و یا چگونه ممکن است آدمی از چنگال ملائکه اش بگریزد، و از قلم بیفتد، با این که ملائکه مکرم که اوامر را از خدا می گیرند، دیگر هیچ حایلی بین آنان و خدا نیست، حتی واسطه ای هم در کار ندارند.(۱۵)

وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ وَأَنَّىٰ لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَّكَانٍ بَعِيدٍ ﴿٥٢﴾ وَقَدْ كَفَرُ‌وا بِهِ مِن قَبْلُ ۖ وَيَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِن مَّكَانٍ بَعِيدٍ ﴿٥٣﴾

و گویند: به آن ایمان آوردیم، ولی چگونه از مکانی دور دستیابی برای آنها میسر است. (۵۲) و حال آن که پیش از این منکر آن شدند و از جایی دور به نادیدنی، تیر انکار می افکندند. (۵۳)

مشرکین وقتی گرفتار می شوند، می گویند: ما به حق که همان قرآن است ایمان آوردیم، کجا و کی می توانند ایمان به قرآن را تناول کنند و بگیرند، ایمانی که فایده نجات داشته باشد، برای این که در مکانی دور از دنیا گرفتار شده اند، و حال آن که آنها در دنیا بدان کفر ورزیدند، و آخرت را با ظنّ و اوهام و از مکانی بسیار دور انکار می کردند.(۱۶)

وَحِيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِم مِّن قَبْلُ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا فِي شَكٍّ مُّرِ‌يبٍ ﴿٥٤﴾

و میان آنها و آن چه از لذایذ می خواستند جدایی افتاد، همان گونه که پیش از این با امثال ایشان چنین رفتار شد، زیرا آنها سخت در تردید بودند. (۵۴)

می فرماید: مرگ بین مشرکین که به عذاب خدا گرفتار شدند، و بین لذایذی که در دنیا داشتند، جدایی انداخته، همان طور که با مشرکین امت های گذشته همین معامله شد، به خاطر این که درباره اوامر الهی و آخرت در شک بودند، و سخنانی بدون دلیل درباره اش می گفتند.[۱۷]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۲ – ۶۰۱[۱]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۲[۲]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۳[۳]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص۹۳۳[۴]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۶ – ۶۰۴[۵]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۳۴[۶]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۷ – ۶۰۶[۷]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۷[۸]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۸[۹]

– المیزان، ج۱۶، ص۶۰۹[۱۰]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۶۰۹[۱۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۶۱۰[۱۲]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۳۵[۱۳]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۱۱ – ۶۱۰[۱۴]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۱۲ – ۶۱۱[۱۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۶۱۳[۱۶]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۶۱۳[۱۷]