ترجمه و توضیح سوره قلم ۳۲ – ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی‎که رحمت عامّش شامل همه و رحمت خاصّش‎از آن مؤمنین است.

نۚ وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿١

سوگند به قلم و آنچه با قلم می نویسند(١)

خدا به قلم و نوشته سوگند یاد می­کند از این جهت که، قلم و نوشته از عظیم ترین نعمت های الهی است که خدا بشر را با آن هدایت کرده، تا به وسیله ی آن حوادثی را که از دیده ها پنهان و یا آنچه در دل هاست ضبط کند و در موقع لزوم آن را حاضر سازد. پس قلم و نوشتن در عظمت، دست کمی از کلام ندارند. و در عظمت این دو نعمت، همین بس که خدای سبحان بر انسان منت نهاده که وی را به سوی کلام و قلم هدایت کرده، و طریق استفاده از این دو نعمت را به او یاد داده.

مَا أَنتَ بِنِعْمَهِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ ﴿٢

که تو به خاطر نعمتی که پروردگارت به تو ارزانی داشته مجنون نیستی(٢)

مراد از این نعمت، نعمت نبوت است، چون دلایلی که دلالت بر نبوت آن جناب می کند، هرگونه اختلال روانی و عقلی را از آن جناب دفع می کند، زیرا اگر دفع نکند بر نبوت هم دلالت ندارد،که دراین صورت ، هدایت الهی که لازمه ی نظام حیات بشری است پا نمی گیرد، و این آیه در مقام رد تهمتی است که به آن جناب می زدند و مجنونش می خواندند.

وَإِنَّ لَکَ لَأَجْرًا غَیْرَ مَمْنُونٍ ﴿٣

و این که برای تو اجری است قطع نشدنی (٣)

مراد از اجر، اجری است که رسالت نزد خدا دارد، و این جمله در مقام دلخوش ساختن رسول خدا (ص) است، می فرماید: تو زحمات رسالت خدا را تحمل کن که برای تو اجری عظیم و همیشگی است و خلاصه زحماتت هدر نمی رود. باید دانست آنچه خدا به بنده اش میدهد تفضلی است از ناحیه ی او، و اگر عطایی را که در مقابل عمل بنده اش اجر و پاداش نامیده، و قراری را که بین اجر خود و عمل بنده اش دارد، معامله نامیده، این تفضل دیگری است، نه این که دینی است که پرداخت می کند. پس منّت تنها برای خداست، اوست که بر تمامی خلایق خود ازانبیا گرفته تا پایین تر منّت دارد.

وَإِنَّکَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ ﴿۴

و این که تو ملکات اخلاقی بس بزرگی داری (۴)

این آیه شریفه هرچند به خودی خود حُسن خلق رسول خدا (ص) را می ستاید، و آن را بزرگ می شمارد، اما به این توجه به آیات، به ویژه به اخلاق پسندیده اجتماعی ایشان نظر دارد، اخلاقی که مربوط به معاشرت است، از قبیل استواری برحق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاکاری های اراذل، و عفو و چشم پوشی از آنها، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اینها.

فَسَتُبْصِرُ وَیُبْصِرُونَ ﴿۵ بِأَییِّکُمُ الْمَفْتُونُ ﴿۶

پس به زودی خواهی دید وآنها نیز می بینند (۵) که کدام یک از شما مجنونید (۶)

یعنی حال که معلوم شد تو دیوانه نبوده بلکه دارای مقام نبوت و مُتَخَلِق به خُلق عظیم هستی و از ناحیه پروردگارت اجر عظیمی خواهی داشت، اینک بدان که، به زودی اثر دعوتت روشن خواهد گشت و برای همه معلوم خواهد شد که چه فردی مجنون است، تو و یا تکذیب گران تو که تهمت دیوانگی به تو می زنند؟

إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ﴿٧

محققا پروردگار تو داناتر است به این که چه کسی از راه او گمراه شده و او داناتر است به هدایت یافتگان (٧)

بعد از آن که با بیانات قبلی فهماند که بالاخره در این میان ضلالت وهدایتی است، در این جمله مطلب را چنین تاکید می کند که خدا بهتر می داند چه کسی از راه او به بیراهه رفته، و چه کسی راه او را یافته است، چون راه، راه اوست و امر هدایت هم به دست اوست، و معلوم است که صاحب راه و راهنما بهتر می داند چه کسی در راه او و چه کسی در آن نیست و به این شکل به پیامبر اطمینان بیشتر می دهدکه او در مسیر هدایت و دشمنان در مسیر ضلالت هستند.

فَلَا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ ﴿٨ وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ ﴿٩

پس تکذیب گران را اطاعت نکن (٨) آنها آرزو دارند نرمش نشان دهی تا آنها هم نرمش نشان دهند(٩)

یعنی وقتی معلوم شد که تکذیب گران تو مجنون و گمراهند پس با ایشان به هیچ وجه، نه زبانی و نه عملی موافقت و همراهی نکن. زیرا آنها دوست دارند تو با نزدیک شدن به دین آنها روی خوش به ایشان نشان دهی، ایشان هم با نزدیک شدن به دین تو روی خوش به تو نشان دهند، و خلاصه این که دوست دارند کمی تو از دینت مایه بگذاری، کمی هم آنان از دین خودشان مایه بگذارند، و هر یک درباره ی دین دیگری مسامحه روا بدارد.

وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَّهِینٍ ﴿١٠

و نیز هر فرومایه‎ ی عیبجو که برای هر حق و باطلی سوگند می خورد اطاعت نکن(١٠)

 حلّاف: به معنای کسی است که بسیار سوگند می­خورد، و لازمه ی بسیار سوگند خوردن، این است که سوگند خورنده احترامی برای صاحب سوگند قایل نباشد، و چون سوگند ها به نام خدا بوده، پس معلوم می شود سوگند خورنده، عظمتی برای خدای عزّ و جلّ قایل نیست، و همین بس است برای رذلی او. مهین: کسی است که از نظر فکری پست و حقیر است.

هَمَّازٍ مَّشَّاءٍ بِنَمِیمٍ ﴿١١

و کسی را که در بین مردم سخن چین و افساد می کند(١١)

 همّاز: یعنی بسیار عیب جو و طعنه زن. مشاء: به معنای نقل کننده سخنان مردم به سوی مردم دیگری، به منظور ایجاد فساد و تیرگی بین آنها.

مَّنَّاعٍ لِّلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ ﴿١٢

و کسی را که مانع رسیدن خیر به خلق می شودو تجاوزگر و گناهکار است (١٢)

منّاع خیر: به معنای کسی است که منع خیرش بسیار باشد، یا از همه مردم منع خیر می کند و یا نسبت به اهلش چنین است و نمی گذارد چیزی به آنان برسد. معتدی: به معنای از حد گذراندن ظلم و بیداد است. أثیم: به معنای کسی است که اثم و گناه بسیار کند، به حدّی که کار همیشگی و دائمیش شود و از آن دست برندارد.

عُتُلٍّ بَعْدَ ذَٰلِکَ زَنِیمٍ ﴿١٣

کسی‎که علاوه برهمه ی‎آن عیب ها، بددهن وخشن است وبی اصل‎ ونسب است (١٣)

عُتُل: به معنای شخص بداخلاق و جفاکار، پرخور، کینه توز و بهانه گیر. زنیم: به کسی گفته می‌شود که اصل و نسبی نداشته باشد. این آیات ٩ صفت رذیله ی کفاری که پیامبر را به اطاعت خود و سازش دعوت می کردند توصیف می کندو می فرماید: که نباید از فردی که صاحب این صفات است اطاعت کنی و باید چنین فردی از هر جامعه ای طرد شود.

أَن کَانَ ذَا مَالٍ وَبَنِینَ ﴿١۴

به صرف این که مال دار و صاحب پسران است (١۴)

درحقیقت علت پیدایش آن صفات را بیان می کند و آن این است که مال داری و دلبستگی به اولاد یاغیش کرده، به نعمت خدا کفران می ورزد، و درنتیجه ی بیگانه بودن با خدا، تمامی صفات خبیثه در دلش پیدا شده، به جای این که شکر خدا را دربرابر آن اموال به جا آورد، و نفس خود را اصلاح کند، کفر می ورزد.

إِذَا تُتْلَىٰ عَلَیْهِ آیَاتُنَا قَالَ أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ﴿١۵

هنگامی‎که‎آیات ما بر او خوانده می‌شود، می‎گوید‎ افسانه‎های خرافی پیشینیان است (١۵)

یعنی همین افراد، با آن صفات رذیله دربرابر آیات الهی موضع گیری می‌کنند و با برچسب زدن به آیات الهی، از آن فاصله می گیرند پس نباید از چنین افرادی اطاعت کنی و پیشنهاد سازش با آنها را بپذیری.

سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ ﴿١۶

به زودی بر بینی اش علامت و داغ ننگ می نهیم(١۶)

خرطوم تنها بینی فیل و خوک است، به کار بردن این تعبیر درحقیقت نوعی توبیخ و ملامت است، و به این ترتیب آن شخص با آن صفات رذیله اش را به خاطر عداوت شدیدی که با خدا و رسول او داشت، تهدید می کند. و ظاهرا منظور از علامت گذاری در بینی او این باشد که بی نهایت او را خوار می کنیم و ذلّتی نشان دار به او می دهیم، به طوری که هرکس او را ببیند با آن علامت او را بشناسد. و نزد همگان رسوا گردد.

إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّهِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ ﴿١٧ وَلَا یَسْتَثْنُونَ ﴿١٨

قطعا ما آنها را گرفتار و مبتلا می‎کنیم، همچنان که صاحبان باغ را مبتلا کردیم، آنگاه که سوگند خوردند که صبحگاهان آن را خواهیم چید (١٧) و استثنا نکردند (۱۸)

 آیات مورد بحث (١٧تا٣٣) تکذیب گران نبوت رسول خدا (ص) را که به آن جناب تهمت جنون می زدند، تهدید می کند، و تشبیهی که در آن آمده دلالت دارد بر این که، این تکذیب گران هم به طور قطع عذاب خواهند شد. می­فرماید: صاحبان باغ قسم خوردند که میوه های باغ را صبحگاهان و دور از انظار مستمندان بچینند و هیچ از آن استثنا نکنند و برای مستمندان چیزی باقی نگذارند، و این نهایت ضعف ایمان و بخل ایشان را می رساند. بعضی نیز احتمال داده اند که منظور از استثنا نکردن این است که آنها إن شاءالله نگفتند بلکه همه اعتمادشان بر نفس خودشان و اسباب ظاهری بود.

فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّکَ وَهُمْ نَائِمُونَ ﴿١٩ فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ ﴿٢٠

پس بلایی فراگیر از ناحیه پروردگارت آن باغ را دور زد، درحالی که ایشان در خواب بودند (١٩) پس آن باغ همچون شب سیاه شد (٢٠)

 اما به هنگام شب، در آن زمان که همه در خواب بودند عذاب و بلایی فراگیر از سوی پروردگار به تمام باغ فرود آمد. آتش سوزان و صاعقه ای مرگبار چنان بر آن مسلط شد که آن باغ خرّم و سرسبز همچون شب سیاه و ظلمانی گردید و جز مشتی خاکستر از آن باقی نماند و باغ نامبرده مانند زمین بایر شد.

فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ ﴿٢١ أَنِ اغْدُوا عَلَىٰ حَرْثِکُمْ إِن کُنتُمْ صَارِمِینَ ﴿٢٢ فَانطَلَقُوا وَهُمْ یَتَخَافَتُونَ ﴿٢٣ أَن لَّا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُم مِّسْکِینٌ ﴿٢۴

پس صبح زود یکدیگر را صدا زدند (٢١) که بامدادان به سوی کشت خود برویداگر میوه چین هستید (٢٢) پس به راه افتادند و آهسته به هم می گفتند (٢٣) که مبادا امروز فقیری در آنجا برشما وارد شود (٢۴)

 به هرحال صاحبان باغ به گمان این که درخت های پربارشان آماده برای چیدن میوه است، در آغاز صبح یکدیگر را صدا زدند که صبح شده برخیزید و به سوی باغ خود، روان شوید اگر می خواهید میوه های خود را بچینید. پس به سوی باغشان روانه شدند درحالی که به طور آهسته و مخفیانه باهم مشورت می کردند که باید رفتنمان از انظار مخفی باشد تا فقرا و مساکین خبردار نشوند وگرنه آنها هم داخل باغ می شوند و ناچارمان می‌کنند که سهمی از میوه ها را به آنان اختصاص دهیم.

وَغَدَوْا عَلَىٰ حَرْدٍ قَادِرِینَ ﴿٢۵ فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ ﴿٢۶ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ﴿٢٧

و صبح کردند براین که قدرتمندانه مانع فقیران شوند (٢۵) پس هنگامی که باغ را دیدند، گفتند: محققا ما راه را گم کرده ایم (٢۶) بلکه ما محروم شدگانیم(٢٧)

 صبح زود به طرف باغ روان شدند درحالی که قرار آنها این بود که میوه ها را بچینند و حتی یک دانه آن را به فقرا ندهند. اما صاحبان باغ همین که باغ را بدان وضع مشاهده کردند و دیدند که چقدر اوضاع به هم ریخته است گفتند: این باغ ما نیست ما راه را گم کرده ایم. بعضی از مفسرین احتمال داده‌اند که منظور این است که، ما چه گمراه بودیم که به خود وعده دادیم میوه­ها را چیده و به فقرا چیزی ندهیم. در این میان یکی از آنها می­گوید: نه تنها گمراهیم بلکه از رزق هم محروم شدیم، ما که می خواستیم مستمندان را محروم کنیم حالا خودمان محروم شدیم.

قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ لَوْلَا تُسَبِّحُونَ ﴿٢٨

عاقل ترشان گفت : آیا به شما نگفتم چرا خدا را تسبیح نمی گویید؟ (٢٨)

 درمیان آنها فرد مؤمنی بود که آنها را از بخل و حرص منع می کرد و چون در اقلیت بود هیچ کس حرفش را گوش نمی داد، اما پس از رخ دادن حادثه ی دردناک با اطمینان بیشتر آنها را مورد ملامت و سرزنش قرار داد که چرا بر قدرت خود و سایر اسباب ظاهری اعتماد کرده و از دخالت و تأثیر خدا غفلت کردید و إن شاءالله نگفتید، این همان شرک است و من شما را از آن زنهار دادم.

قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ ﴿٢٩ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ یَتَلَاوَمُونَ ﴿٣٠

گفتند: پروردگار ما منزه است، ما قطعا ستمگر بوده ایم (٢٩) پس بعضی بر بعضی روی کرده یکدیگر را ملامت می کردند (٣٠)

صاحبان باغ بعد از سرزنش آن شخص عاقل میانه رو، متوجه خطای خود شده و گفتند: خدا منزه است و ما چون برای خدا شریک قایل شدیم پس مسلما ستمکار بوده ایم. گرچه آنها به خطای خویش اعتراف کردند، اما با ملامت کردن یکدیگر، هرکس گناه اصلی را به گردن دیگری می انداخت و او را شدیداً سرزنش می کرد که تو عامل بدبختی ما شدی.

قَالُوا یَا وَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا طَاغِینَ ﴿٣١ عَسَىٰ رَبُّنَا أَن یُبْدِلَنَا خَیْرًا مِّنْهَا إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا رَاغِبُونَ ﴿٣٢

گفتند: وای برما که طغیانگر بودیم (٣١) امید است که پروردگارمان بهتر از آن را به ما عوض دهد، چون ما به پروردگارمان روی آورده ایم (٣٢)

 به این ترتیب صاحبان باغ از فرط شرمساری، خود را مستحق شدیدترین سرزنشها می دانستند، زیرا “ویل” معمولاً در اظهار انزجار بسیار شدید به کار می رود. به هرحال آنها اعتراف به طغیانگری خود می‌کنند که از حد و قانون الهی خارج شده و برای خدا شریک قایل شدند و به این ترتیب مرتکب ظلم بر خود و سایرین شدند.