ترجمه و توضیح سوره احزاب ۱۵ – ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش از آن همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّـهَ وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ ۗ إِنَّ اللَّـهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا ﴿١ وَاتَّبِعْ مَا یُوحَىٰ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ ۚ إِنَّ اللَّـهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا ﴿٢ وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ ۚ وَکَفَىٰ بِاللَّـهِ وَکِیلًا ﴿٣

ای پیامبر! از خدا بترس و کافران و منافقان را اطاعت نکن، بی ­تردید خداوند دانای حکیم است. (۱) و آنچه را که از جانب پروردگارت به تو وحی می­شود، پیروی کن. به یقین خداوند به آنچه می­کنید آگاه است. (۲) و بر خدا توکل کن، و همین بس که خدا نگهبان تو است. (۳)

بعد از جنگ احد ابوسفیان و سران کفر و شرک از پیامبر(ص) امان نامه گرفتند و وارد مدینه شدند، و به پیامبر (ص) عرض کردند: ای محمد! بیا و از بدگویی خدایان ما (بت­هایشان) صرف نظر کن، تا ما هم از تو و یکتا پرستیت دست برداریم، این پیشنهاد پیامبر (ص) را ناراحت کرد، عمر برخاست و گفت: اجازه ده تا آنها را از دم شمشیر بگذرانم، که پیامبر (ص) اجازه ندادند و فرمودند: من به آنها امان دادم، اما دستور داد آنها را از مدینه بیرون کردند. مشرکان مکه و منافقان مدینه بارها کوشیدند که با طرح پیشنهاد­های سازش­کارانه پیامبرگرامی اسلام (ص) را از خط توحید منحرف سازند. این آیات مجموعا چهار دستور مهم به پیامبر (ص) می­دهد: ۱) در زمینه تقوا و پرهیزکاری است که حقیقت تقوا همان احساس مسؤولیت درونی و زمینه ­ساز هر برنامه دیگری می­باشد. ۲) نفی اطاعت کافران و منافقان است، و برای تأکید این موضوع می­فرماید: اگر فرمان ترک پیروی آنها را به تو می­دهد، روی علم و حکمت بی­ پایان اوست، زیرا می­داند در این تبعیت و سازش­کاری چه مصائب دردناک و مفاسد بی­شماری نهفته است. ۳) دستور مسأله بذر افشانی توحید و تبعیت از وحی الهی را مطرح می­کند، و این که خداوند به آن­چه انجام می­دهید آگاه است. و از آنجا که در ادامه این راه مشکلات فراوان است و تهدید و توطئه و کارشکنی بسیار زیاد، می­فرماید: ۴) بر خدا توکل کن و از توطئه­ ها نترس و همین بس که خداوند ولی و حافظ و مدافع انسان باشد، اگر هزار دشمن قصد هلاکت تو را دارند، چون من دوست و یاور توأم از دشمنان باکی نداشته باش.[۱]

مَّا جَعَلَ اللَّـهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ ۚ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ اللَّائِی تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِکُمْ ۚ وَمَا جَعَلَ أَدْعِیَاءَکُمْ أَبْنَاءَکُمْ ۚ ذَٰلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ ۖ وَاللَّـهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ﴿۴

خداوند برای هیچ مردی در درونش دو دل ننهاده است، و آن زنانتان را که ظهار می­کنید، مادران شما نگردانیده، و پسر خواندگان­تان را پسر شما قرار نداده است، این گفتار شما با دهان است، ولی خدا حق را  می گوید، و او به سوی راه هدایت می­کند. (۴)

خدا برای هیچ کس دو قلب در درون وجودش نیافریده است. این عبارت کنایه از آنست که امکان ندارد که یک فرد دارای اعتقادات متناقض باشد، پس اگر گفتیم که اطاعت خدا را بکنید، برای این است که اطاعت خدا و اطاعت کفار با هم متناقض هستند و در یک قلب جا نمی­گیرد، و چون انسان دو قلب هم ندارد، لذا در وجود او توحید و شرک با هم جمع نمی­شود، بنابراین شخصیت انسان یک شخصیت واحد و خط فکری او نیز واحد است و معشوق او هم واحد است. سپس می­فرماید: خدا هرگز همسران­تان را به صِرفِ این که بگویید: «پشت تو مانند پشت مادرم است» مادر شما قرار نمی­دهد، یعنی حرف شما از نظر شارع اسلام معتبر نیست. در جاهلیت یک نوع طلاق این بود که می­گفتند پشت تو چون پشت مادرم است و این عمل را «ظهار» می­نامیدند، امّا اسلام آن را لغو کرد. یک رسم جاهلی دیگر این بود که برای فرزند خوانده­های خود همان احکام فرزند صلبی را اجرا می­کردند، امّا آیه می­فرماید: خدا فرزند خوانده­­های شما را چنان قرار نداده که احکام فرزند حقیقی را در حق آنها اجرا کنید، و مثلا مانند فرزندان ارث ببرند. این که شما فرزند دیگران را به خود نسبت می­دهید، سخنی است که با دهان خود می­گویید و جز این اثری ندارد، یعنی یاوه است. قول خدا حق است، و اگر حکمی می­دهد مطابق مصلحت واقعی انسان است، و به راهی هدایت می­کند که سعادت واقعی در آنست، پس بهتر که سخن خود را رها کرده و از وحی پیروی کنید.[۲]

ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّـهِ ۚ فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوَالِیکُمْ ۚوَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ فِیمَا أَخْطَأْتُم بِهِ وَلَـٰکِن مَّا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ ۚ وَکَانَ اللَّـهُ غَفُورًا رَّحِیمًا ﴿۵

آنها را به پدران­شان بخوانید که این نزد خدا منصفانه­ تر است، و اگر پدران­شان را نمی­شناسید، پس برادران دینی و دوستان شمایند، و بر شما در آن چه اشتباه کرده ­اید گناهی نیست، ولی در آن چه دل­هایتان به عمد مرتکب می­شود، و خداوند آمرزنده و رحیم است. (۵)

وقتی می­خواهید پسر خوانده خود را معرفی کنید، یا صدا کنید، طوری صدا بزنید که مخصوص پدران­شان شوند، برای این که نسبت دادن به پدران­­شان، در نزد خدا عادلانه ­تر است و بگویید: ای پسر فلانی و نگویید پسرم. امّا اگر پدران پسر خواندگان خود را نشناسید، باز هم آنها را به غیر پدران­شان نسبت ندهید، بلکه آنان را برادر خطاب کنید، و یا به اعتبار ولایت دینی، آنها موالی شما هستند، یعنی دوست یا غلام آزاد شده. البته گناهی بر شما نیست در مواردی که اشتباهاً و یا از روی فراموشی ایشان را به غیر پدران­شان نسبت دهید، ولی در مواردی که دل­هایتان آگاه است، اگر این کار را بکنید، گناهکار هستید.[۳] خدا گذشته ها را می­بخشد و سهو و نسیان و خطا را مورد عفو قرار می­دهد.[۴]

النَّبِیُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ۖ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ ۗ وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّـهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَىٰ أَوْلِیَائِکُم مَّعْرُوفًا ۚ کَانَ ذَٰلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُورًا ﴿۶

پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان مقدم­تر است و همسرانش مادران ایشانند. و خویشاوندان طبق کتاب خدا، از مؤمنان و مهاجران نسبت به یکدیگر اولویت و تقدم دارند، مگر آن که بخواهید به دوستان خود نیکی کنید، این حکم در کتاب نوشته شده است. (۶)

آیه می­فرماید: پیامبر (ص) نسبت به مؤمنان از خود آنها اختیاردارتر است، یعنی هم در مسایل اجتماعی، و هم فردی و خصوصی، هم در مسایل مربوط به حکومت، و هم قضاوت و دعوت، از هر انسانی نسبت به خودش اولی است، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وی می­باشد. از این مسأله نباید تعجب کرد چرا که پیامبر (ص) معصوم است و نماینده خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمی­­گیرد، هرگز تابع هوی و هوس نیست، و هیچ گاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمی­شمرد. پس این سخن مفهومش این نیست که خداوند بندگانش را در بست تسلیم تمایلات یک فرد کرده باشد، بلکه با توجه به این که پیامبر (ص) دارای مقام عصمت است و به مصداق [هرچه می­گوید سخن خداست، و از ناحیه او است، (نجم/۳-۴)[، حتی از پدر هم مهربان­تر و دلسوزتر است، که البته مسؤولیت­های سنگینی بر دوش پیامبر (ص) می­گذارد. سپس به یک حکم دیگر اشاره می­فرماید: همسران پیامبر (ص)، به منزله مادر برای همه مؤمنان محسوب­     می شوند، البته مادر معنوی و روحانی، و این پیوند معنوی، تنها تأثیرش مسأله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پیامبر بود. چنان که در آیات همین سوره، حکم صریح تحریم ازدواج با آنها بعد از رحلت پیامبر (ص) آمده است، وگرنه از نظر مسأله ارث و همچنین سایر محرمات نسبی و سببی، کمترین اثری ندارد، و نیز مسأله محرمیت و نگاه کردن به همسران پیامبر برای هیچ کس جز محارم آنها مجاز نبود. سومین حکم، مسأله اولویت خویشاوندان در مورد ارث نسبت به دیگران است، زیرا در آغاز اسلام که مسلمانان بر اثر هجرت پیوند خود را با بستگان­شان گسسته بودند، قانون ارث بر اساس هجرت و عقد اخوت تنظیم شد، یعنی مهاجرین از یکدیگر، و یا از انصار که با آنها عقد اخوت بسته بودند ارث می­بردند.، این یک حکم موقتی بود، که با وسعت یافتن اسلام ادامه این حکم ضرورتی نداشت، لذا آیه فوق نازل شد و اولویت خویشاوندان را نسبت به دیگران تثبیت کرد.[۵] مگر این که انسان بخواهد برای دوست یا کسی که به آن علاقه دارد وصیت کند از یک سوم مالش به او بدهند، که این حکم، و وصیت کردن چیزی از مال، در لوح محفوظ یا در قرآن نوشته شده.[۶]

وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثَاقَهُمْ وَمِنکَ وَمِن نُّوحٍ وَإِبْرَاهِیمَ وَمُوسَىٰ وَعِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ۖ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِّیثَاقًا غَلِیظًا ﴿٧ لِّیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ ۚ وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا أَلِیمًا ﴿٨

و یاد کن هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم و از تو و از نوح و از ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم، و از آنان پیمانی استوار گرفتیم. (۷) تا راستگویان را از صدق­شان سؤال کند، و برای کافران عذابی دردناک آماده کرده است. (۸)

آیه مورد بحث هر چند بیان نکرده که آن عهد و میثاقی که از انبیا گرفته شده چیست، و تنها اشاره ­ای دارد به این که عهد نامبرده چیزیست که مربوط به پست نبوت است، لکن ممکن است با استفاده از این آیه: [چون خدا میثاق انبیا از ایشان بگرفت که وقتی که کتابی و حکمتی به شما دادم و رسولی دیگر آن را که نزد شما است تصدیق کرد باید به آن ایمان بیاورید و آن را یاری کنید، آن­گاه پرسید آیا اقرار کردید و تحمل این تکلیف را پذیرفتید؟ گفتند: آری اقرار داریم. (آل عمران/ ۸۱)]، که آن میثاق عبارتست از وحدت کلمه در دین، و اختلاف نکردن در آن، همچنان که­ این آیه فرموده: [این است دین شما که دینی است واحد، و منم پروردگار شما پس مرا بپرستید. (انبیا/ ۹۲)]. در آیه مورد بحث «نبیین» را به لفظ عام آورد، تا شامل همه شود، آن­گاه از بین همه آنان پنج نفر را با اسم ذکر کرده تا تعظیم و احترامی برای ایشان باشد، چون اولواالعزم و صاحب شریعت و دارای کتاب بودند، سپس چهار نفر از ایشان را به ترتیب عصرشان ذکر کرد، ولی رسول خدا (ص) را بر آنان مقدم داشت، تا برتری و شرافت و تقدم حضرت را نشان دهد. در پایان می­فرماید: پیمان نامبرده بسیار غلیظ و محکم بود.[۷]دو آیه مورد بحث از آیاتی است که از عالم ذر خبر می­دهند، گویا فرموده: ما از انبیا میثاقی غلیظ گرفتیم، مبنی بر این که بر دین واحد متفق الکلمه باشند، و همان را تبلیغ کنند، تا در نتیجه خدای تعالی از صادقان بخواهد که صدق باطنی خود را اظهار کنند، و در دو مرحله ­ی عمل و گفتار آن را نمایش دهند، و با تکلیف و هدایت خود از ایشان صدق در اعتقاد و عمل را مطالبه کنند، انبیا هم همین کار را کردند، و خداوند پاداشی برای آنان مقدر فرمود، و برای کافران عذابی دردناک آماده کرد.[۸]

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّـهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا ۚ وَکَانَ اللَّـهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرًا ﴿٩

ای کسانی که ایمان آورده­ اید! نعمت خدا بر خودتان را یاد کنید، آن­گاه که شما را لشکرهایی آمدند، پس بر سر آنان تند بادی و لشکرهایی که آنها را نمی­دیدید فرستادیم، و خدا به آن­چه می­کنید ناظر است. (۹)

این آیه مؤمنین را یادآوری می­کند که در ایام جنگ خندق چه نعمت­هایی به ایشان ارزانی داشت، ایشان را یاری و شرّ لشگر مشرکین را از ایشان برگردانید، با این که لشگریانی مجهز، و از شعوب و قبایل گوناگون بودند، از قطفان، قریش، کنانه، یهودیان بنی قریظه، و بنی النضیر جمع کثیری آن لشگر را تشکیل داده بودند، و مسلمانان را از بالا و پایین احاطه کرده بودند، با این حال خدای تعالی باد را بر آنان مسلط کرد، و فرشتگانی را که شما ایشان را نمی­دیدید، فرستاد تا بیچاره­شان کردند. و خدای سبحان به آن­چه شما می­کنید آگاه و بیناست.[۹]

إِذْ جَاءُوکُم مِّن فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّـهِ الظُّنُونَا ﴿١٠ هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِیدًا ﴿١١

یاد کنید آن­گاه که از بالا و پایین­تان بر شما تاختند، و آن­گاه که چشم­ها خیره شد و جان­ها به گلوگاه رسید و به خدا گمان­های گوناگون می­بردید. (۱۰) آن­جا بود که مؤمنان امتحان شدند و سخت تکان خوردند. (۱۱)

به یاد آورید لشگری که از بالای سر مسلمانان یعنی از طرف مشرق مدینه آمدند، قبیله عطفان، و یهودیان بنی­ قریظه، و بنی النضیر بودند، و لشگری که از پایین مسلمانان آمدند، یعنی از طرف غرب مدینه آمدند، قریش و هم پیمانان آنان از احابیش و کنانه بودند، و مسلمانان در آن روز آن قدر ترسیدند که به حال جان دادن افتادند، که در آن حال چشم تعادل خود را از دست می­دهد، و جان به گلوگاه می­رسد. در آن روز درباره خدا گمان­ها کردند، بعضی­ها گفتند: کفار به زودی غلبه می­کنند، و بر مدینه مسلط می­شوند، و بعضی گفتند: به زودی اسلام از بین می­رود و اثری از دین نمی­ماند، جاهلیت دوباره جان می­گیرد، و بعضی دیگر گفتند: خدا و رسول او مسلمانان را گول زدند، و از این قبیل پندارهای باطل. در آن زمان سخت، مؤمنین امتحان شدند، و از ترس دچار اضطرابی سخت گشتند.[۱۰]

وَإِذیَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّـهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا ﴿١٢

و هنگامی که منافقان و کسانی که در دل­هایشان بیماری است می­گفتند: خدا و فرستاده­ اش جز فریب به ما وعده ندادند. (۱۲)

منظور از آنهایی که در دل­هاشان مرض دارند، افراد ضعیف الایمان از مؤمنین­ اند، و این دسته غیر منافقین هستند که اظهار اسلام نموده و کفر باطنی خود را پنهان می­دارند. وعده ­ای که منافقین آن را فریبی از خدا و رسول خواندند، وعده فتح و غلبه اسلام بر همه ادیان است، و این وعده در کلام خدای تعالی مکرر آمده، هم چنان که در روایات هم آمده، که منافقین گفته بودند: محمد (ص) به ما وعده می­دهد که شهرهای کسری و قیصر را برای ما قتح می­کند، با این که ما جرأت نداریم در خانه خود تا مستراح برویم![۱۱]

وَإِذْ قَالَت طَّائِفَهٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا ۚ وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَهٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَهٍ ۖ إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَارًا ﴿١٣

و آن­گاه که گروهی از آنان گفتند: ای مردم مدینه! دیگر برای شما جای ماندن نیست، پس برگردید، و گروهی از آنان از پیامبر اجازه می­خواستند و می­گفتند: خانه ­های ما بی ­حفاظ است، در حالی که بی­ حفاظ نبود، و جز فرار قصدی نداشتند. (۱۳)

می­فرماید: به خاطر بیاور هنگامی که گروهی از منافقان و کسانی که در دل بیماری سستی ایمان داشتند به مردم یثرب (مدینه) گفتند: دیگر معنا ندارد در اینجا اقامت کنید، چون در مقابل لشگرهای مشرکین تاب نمی ­آورید، و ناگزیر باید برگردید. گروهی دیگر نیز از پیامبر (ص) اجازه بازگشت می­خواستند، و در هنگام اجازه خواستن می­گفتند: خانه­ های ما در و دیوار درستی ندارد، و ایمن از آمدن دزد و حمله دشمن نیستیم، البته این ها دروغ می­گفتند و خانه ­هایشان بدون در و دیوار نبود، بلکه می­خواستند از جهاد فرار کنند.[۱۲]

وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَهَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا یَسِیرًا ﴿١۴

و اگر از اطراف مورد هجوم واقع می­شدند، سپس از آنها فتنه ­گری خواسته می­شد، حتما آن را می­ پذیرفتند، جز اندک زمانی در آن درنگ نمی­کردند. (۱۴)

می­فرماید: اگر لشگرهای مشرکین از اطراف داخل خانه ­های ایشان شوند، و ایشان در خانه ­ها باشند، آن­گاه از ایشان بخواهند که از دین برگردند، حتما پیشنهاد آنان را می ­پذیرند، جز اندکی از زمان درنگ نمی­کنند، همان­قدر که پیشنهاد کفار طول کشیده باشد، و منظور این است که این عده تا آنجا پایداری در دین دارند، که آسایش و منافع­شان از بین نرود، اما اگر با هجوم دشمن منافع­شان در خطر بیفتد، و یا پای جنگ پیش بیاید، دیگر پایداری نمی­کنند، و بدون درنگ از دین برمی­گردند.[۱۳]

وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّـهَ مِن قَبْلُ لَا یُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ ۚ وَکَانَ عَهْدُ اللَّـهِ مَسْئُولًا ﴿١۵

در حالی که آنها پیش از این با خدا پیمان بسته بودند که پشت نکنند، و پیمان خدا همواره بازخواست شدنی است. (۱۵)

سپس قرآن، این گروه منافق را به محاکمه می­کشد و می­گوید: آنها قبلا با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند، و بر سر عهد خود در دفاع از توحید و اسلام و پیامبر بایستند، و اصولا هر کسی ایمان می­ آورد و با پیامبر (ص) بیعت می­کند این عهد را با او بسته که از اسلام و قرآن تا سر حد جان دفاع کند. تکیه بر عهد و پیمان در اینجا به خاطر این است که حتی عرب جاهلی به مسأله عهد و پیمان احترام می­گذاشت، چگونه ممکن است کسی بعد از ادعای اسلام، پیمان خود را زیر پا بگذارد؟[۱۴]

-نمونه، ج۱۷، ص۱۸۹ – ۱۸۷[۱]

– خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۰۱[۲]

– المیزان، ج۱۶، ص۴۳۲ – ۴۳۱[۳]

– نمونه، ج۱۷، ص۱۹۹[۴]

– نمونه، ج۱۷، ص ۲۰۷ – ۲۰۲[۵]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۳۵[۶]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۳۶ – ۴۳۵[۷]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۳۸[۸]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۶[۹]

– المیزان، ج۱۶، ص ۴۴۷ – ۴۴۶[۱۰]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۸ – ۴۴۷[۱۱]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۹ – ۴۴۸[۱۲]

– المیزان، ج ۱۶، ص ۴۴۹[۱۳]

– نمونه، ج۱۷، ص ۲۳۱ – ۲۳۰[۱۴]