ترجمه و توضیح سوره دخان ۳۹ – ۱۹

وأَن لَّا تَعْلُوا عَلَى اللَّـهِ إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ ﴿١٩ وَإِنِّی عُذْتُ بِرَ‌بِّی وَرَ‌بِّکُمْ أَن تَرْ‌جُمُونِ ﴿٢٠ وَإِن لَّمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ ﴿٢١

و این که بر خدا گردنکشی نکنید که من برای شما حجتی آشکار آورده ام (۱۹) همانا من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم از این که مرا سنگسار کنید(۲۰) و اگر به من ایمان نمی آورید، پس از من کناره بگیرید(۲۱)

موسی(ع) فرمود: با تکذیب رسالت من و روی برگردانی از آنچه خدا دستورتان می دهد بر خدا تکبر نورزید، چون تکذیب یک رسول در رسالتش، برتری جویی و تکبر بر کسی است که رسول را فرستاده، در حالی که آیات و معجزاتی که من آورده ام دلالتش بر نبوت و رسالت من بارز و روشن است، پس تکذیب من همان استکبار مقابل خداست. در ادامه می فرماید: من به سوی خدای تعالی پناه می برم از این که مرا سنگسار کنید، یعنی شما قادر نیستید مرا سنگسار کنید. چون قبل از آن که موسی (ع) به سوی فرعونیان روانه شود، خدای تعالی او را از این بابت خاطر جمع کرده بود، و به حکایت قرآن که فرمود: « موسی و هارون گفتند: ما می ترسیم فرعون به ما تجاوز کند، و یا طغیان بورزد، خدای تعالی فرمود: نترسید که من با شما هستم، وهر چه شما بشنوید و ببینید، می­شنوم و می بینم» او را مطمئن کرده بود.سپس فرمود: اگرایمان نمی­ آورید، پس از من کناره گیری کنید، نه دوستی کنید، و نه دشمنی، نه به خیر متعرض من شوید، و نه به شرّ، اما این حرف ها به گوش این جباران نمی رفت.

فَدَعَا رَ‌بَّهُ أَنَّ هَـٰؤُلَاءِ قَوْمٌ مُّجْرِ‌مُونَ ﴿٢٢ فَأَسْرِ‌ بِعِبَادِی لَیْلًا إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ ﴿٢٣ وَاتْرُ‌کِ الْبَحْرَ‌ رَ‌هْوًا إِنَّهُمْ جُندٌ مُّغْرَ‌قُونَ ﴿٢۴

پس پروردگارش را خواند که این­ها مردمی گناهکارند(۲۲) پس بندگان مرا شبانه حرکت بده، که شما مورد تعقیب خواهید بود(۲۳) و دریا را آرام پشت سر بگذار، که آنها سپاهی غرق شدنی هستند(۲۴)

موسی (ع) تمام تلاشش را به کار برد تا فرعونیان هدایت شوند، اما سرانجام مأیوس شد، پس پروردگارش را این چنین خواند: خدایا! این قوم مردمی مجرمند. موسی (ع) دراین دعایش علت این دعا را جرم ایشان معرفی می کند، جرمی که به خاطرآن مستحق هلاکت بودند، البته در این جمله نیامده که از خدا چه خواسته است، ولی از جمله بعدی که پاسخ خدای تعالی به موسی است، فهمیده می شود که وی درخواست هلاکت ایشان را کرده است. می فرماید: ای موسی! بندگان مرا شبانه حرکت بده، تا فرعون و لشگریانش به تعقیب شما برخیزند، شما به دریا می­رسید، با عصا به دریا بزن تا راهی برای عبورتان باز شود، همین که از دریا گذشتی، آب را همچنان باز و به حال خود بگذار، تا فرعونیان برسند، و به امید رسیدن به بنی اسرائیل داخل دریا شده همگی غرق شوند.

کَمْ تَرَ‌کُوا مِن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ ﴿٢۵وَزُرُ‌وعٍ وَمَقَامٍ کَرِ‌یمٍ ﴿٢۶ وَنَعْمَهٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ ﴿٢٧ کَذَٰلِکَ وَأَوْرَ‌ثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِ‌ینَ ﴿٢٨

چه بسیار باغ ها و چشمه سارانی که به جای گذاشتند (۲۵) و کشت زارها و جایگاه های نیکو (۲۶) و نعمتی که در آن شادکام بودند (۲۷) این چنین است، و ما آنها را به قومی دیگر میراث دادیم (۲۸)

با غرق شدن فرعونیان، چه بسیار باغ ها و چشمه ها که از خود برجای گذاشتند، و زراعت ها، قصرها و خانه های زیبایشان را از دست دادند، و هر آنچه که وسیله­ ی برخورداری از نعمت ها بود، ازآنها گرفته شد. مطلب از این قرار است، و ما این سرمایه ها و ثروت سرشار آنها را به اقوام دیگر منتقل­ کردیم، بدون این که برای بدست آوردن آنها متحمل سختی و مشقت بشوند، یعنی همه را میراث اقوام دیگر قرار دادیم.

فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْ‌ضُ وَمَا کَانُوا مُنظَرِ‌ینَ ﴿٢٩

آن گاه نه آسمان به حال آنها گریست و نه زمین، و نه مهلتی به آنها داده شد(۲۹)

منظور ازگریه نکردن آسمان و زمین بر چیزی که فوت شده، کنایه از این است که آسمان و زمین از فوت و نابودی آن تغییر حالت نمی دهد و متأثر نمی شود، و دراین آیه هم کنایه ازاین است که هلاکت قوم فرعون هیچ اهمیتی برای خدا ندارد، چون در درگاه خدا خوار و بی مقدارند، و به همین جهت هلاکتشان هیچ اثری در عالم نداشت. و چنان قضای الهی و عذاب نازل شد که به آنها هیچ مهلتی داده نشد، و هیچ مانعی جلوی این جریان را نگرفت، و آن را برطرف نساخت.

وَلَقَدْ نَجَّیْنَا بَنِی إِسْرَ‌ائِیلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِینِ ﴿٣٠ مِن فِرْ‌عَوْنَ إِنَّهُ کَانَ عَالِیًا مِّنَ الْمُسْرِ‌فِینَ ﴿٣١

و به راستی ما فرزندان اسرائیل را از عذاب خفت آور نجات دادیم (۳۰) از فرعون که او برتری جو و از اسراف کاران بود (۳۱)

ما بنی اسرائیل را از عذاب خوارکننده نجات دادیم، که این عذاب عبارت بود: از اسارت در دست فرعونیان، که فرزندانشان را سر می بریدند، و زنان و دختران را زنده می­گذاشتند و…، زیرا فرعون مردی متکبر و از اسراف کاران بود، یعنی از حدود الهی و راه حق تجاوز می­کرد.

وَلَقَدِ اخْتَرْ‌نَاهُمْ عَلَىٰ عِلْمٍ عَلَى الْعَالَمِینَ ﴿٣٢ وَآتَیْنَاهُم مِّنَ الْآیَاتِ مَا فِیهِ بَلَاءٌ مُّبِینٌ ﴿٣٣

و همانا آنها را از روی علم بر مردم جهان برگزیدیم(۳۲) و آنها را از آیات و معجزات چیزی عطا کردیم که در آن امتحانی آشکار بود(۳۳)

این آیه، بنی اسرائیل را امت برگزیده ­ی زمان خودشان معرفی کرده است، زیرا قرآن در (۱۱۰/ آل عمران)، امت اسلامی را– با وصف امر به معروف و نهی از منکر- بهترین امت معرفی می­کند. بعضی از مفسرین معتقدندکه بنی اسرائیل برتری هایی داشتند که در طول تاریخ منحصر به خودشان بوده: از جمله فراوانی پیامبران؛ چراکه برای هیچ قومی این همه پیامبر فرستاده نشده است. البته این سخن علاوه بر این که مزیت مطلق آنها را ثابت نمی­کند، مزیتی نیست ؛ چرا که ممکن است کثرت انبیا در میان آنها، دلیل بر سرکشی زیاد این قوم باشد؛ همان گونه که حوادث گوناگون بعد از قیام موسی (ع) نشان می دهد که با این پیامبر بزرگ چه کردند. البته با توجه به این که این جمعیت لجوج، طبق گفته ­ی قرآن، همواره پیامبران خود را آزار می دادند و با سرسختی و تعصّب خاصی در برابر احکام الهی می ایستادند و حتّی زمانی که تازه از نیل رهایی یافته بودند، پیشنهاد بت سازی به موسی (ع) کردند، ممکن است گفته شود که منظور از این آیه، بیان امتیاز نیست؛ بلکه بیان حقیقت دیگری است و معنی آیه چنین است : با وجود این که ما علم داشتیم که آنها از مواهب الهی سوء استفاده می­ کنند، به آنها برتری دادیم تا آنان را بیازماییم. مطابق این تفسیر، برتری دادن بنی اسرائیل به دلیل فضیلت آنها نبود؛ بلکه برای امتحان بود، که آنها هم از عهده اش برنیامدند، پس آیه به کنایه یهود را نکوهش می­کند. در ادامه می فرماید: ما ازآیات و معجزات خود نمونه ­هایی به بنی اسرائیل دادیم، که در هیچ امتی سابقه نداشت، به همین دلیل آنها امتحانی روشن شدند. در واقع این ۴ آیه اخیر، نوعی تسلیت و دلخوشی است که به رسول خدا (ص) می دهد، و اشاره می­کند به این که خدای تعالی به زودی او و مؤمنین همراه او را از فراعنه­ ی مکه نجات می دهد، و برکفار برمی­گزیند، و زمین را در اختیارشان قرار می دهد، تا ببیند که چگونه عمل می­کنند.

إِنَّ هَـٰؤُلَاءِ لَیَقُولُونَ ﴿٣۴ إِنْ هِیَ إِلَّا مَوْتَتُنَا الْأُولَىٰ وَمَا نَحْنُ بِمُنشَرِ‌ینَ ﴿٣۵ فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴿٣۶

البته این کافران حتما خواهند گفت: (۳۴) پایان کار جز همین مرگ نخستین ما نیست وما زنده شدنی نیستیم (۳۵) پس پدران ما را بیاورید اگر راستگو هستید.(۳۶)

مشرکین و منکرین معاد برای این که معاد را انکار کنند، می گویند: عاقبت کار ما و نهایت وجود و زندگی ما، همان مرگ اوّلمان است، که باآن مرگ نابود می­شویم، و دیگر بعد از آن هرگز حیاتی نخواهیم داشت. یعنی، مرگ دوّم را که مستلزم زندگی بعد از مرگ، و در برزخ است نفی کردند، چون مرگ آدمی را نابودی و بطلان ذات او می پنداشتند. سپس برای اثبات حرف خود می­گویند: اگر راست می­ گویید که بعد از مرگ حیات دیگری هست، پدران گذشته­ ی ما را با دعای خود و یا با هر وسیله که در دست دارید زنده کنید، و نزد ما بیاورید.

أَهُمْ خَیْرٌ‌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِ‌مِینَ ﴿٣٧

آیا آنها بهترند یا قوم تُبّع و کسانی که قبل از آنها بودند؟ آنها را هلاک کردیم، چون آنها مجرم بودند (۳۷)

این آیه شریفه تهدیدی است به کفار مشرک، که خدا هلاک شان خواهد کرد، همان­طور که قوم تُبّع و اقوام قبل ازایشان را هلاک کرد. تُبّع که در این آیه شریفه نامش­ آمده، یکی از پادشاهان حمیر است، که در یمن حکومت می­کردند، و به طوری که نقل کرده اند نامش «سعد ابو کرب» بوده، که درآیه شریفه نوعی اشاره هست به این که خود تُبّع از هلاکت سالم بوده است. جمعی از مفسران معتقدند که او مرد حق جو و مؤمنی بوده و تعبیر به قوم تُبّع در این آیه، بیانگر این معنا است که شخص او مذمت نشده، بلکه قوم او مذمت شده. این قوم تمدن درخشانی در سرزمین یمن داشتند و به واسطه همسایگی با حجاز، کفار قریش کم و بیش از سرگذشت آنها مطّلع بودند. امام صادق (ع) فرمودند: تُبّع به دو قبیله ی اوس و خزرج، که دو فامیل از لشگریان وی بودند، و با لشگر او به مدینه آمده بودند، تا یهود را از آنجا بیرون کنند، دستور داد درمدینه بمانند، تا ظهور خاتم انبیا را درک کنند؛ چون از یهودیان شنید که گفتند: ما به اینجا نیامده ایم مگر به خاطر این که ازکتاب آسمانی خود چنین استفاده کرده ­ایم، که این سرزمین محل هجرت آخرین پیامبرخداست، آمده ایم تا شاید ظهور او را درک کنیم، تُبع گفت: پس شما اوس و خزرج در این سرزمین منزل کنید، تا شاید ظهور آن جناب را درک کنید، من نیز اگردرک کنم به خدمتش درمی­ آیم، و با او خروج می­کنم.

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ ﴿٣٨ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَ‌هُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴿٣٩

و ما آسمان ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است به بازی نیافریدیم(۳۸) ما آنها را جز به حق نیافریدیم، ولی بیشتر آنها نمی دانند(۳۹)

مضمون این دوآیه شریفه حجتی است برای اثبات معاد، چون اگر فرض ­کنیم ماورای این عالم، عالم دیگری نیست، بلکه خدای تعالی پیوسته موجوداتی خلق کند، و درآخر معدوم نموده، بازدست به خلقت موجوداتی دیگر بزند، باز همان­ها را معدوم کند، و… و همین طور تا ابد این عمل را تکرارکند، کارش بازیگری و عبث و بیهوده است، و کار بیهوده بر خدا محال است، پس عمل او هر چه باشد حق و هدفمند است. وقتی خلقت هدفمند باشد آن وقت باید قبول کنیم که در ماورای این عالم، عالم دیگری هست، باقی و دایمی، که تمامی موجودات به آنجا منتقل می شوند، و آنچه که در این دنیای فانی ناپایدار هست، مقدمه است برای انتقال به آن عالم و آن عالم عبارت است از همان زندگی آخرت.