ترجمه و توضیح سوره زخرف ۳۵ -۱۹

وَجَعَلُوا الْمَلَائِکَهَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّ‌حْمَـٰنِ إِنَاثًا أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ ۚ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَیُسْأَلُونَ ﴿١٩

و فرشتگانی را که بندگان خداوند رحمانند، مؤنث پنداشتند؛ آیا در آفرینش آنها حضور داشته اند؟ زودا که گواهی ایشان نوشته شود و بازخواست شوند (۱۹)

اگر ملائکه را با جمله ی ( الذین هم عباد الرحمن) توصیف کرده، برای این بوده که گفتار مشرکین را که می ­گفتند: ملائکه از جنس ماده هستند، رد کند؛ چون تعبیر به «عباد» بیان می دارد که فرشتگان در واقع بندگان خدایند که سر به فرمان او دارند، و تسلیم محض اراده­ ی او هستند، و موجوداتی هستند که جنس آنها خارج از مذکر و مؤنث می باشد، چون نری و مادگی که در جانداران زمینی است از لوازم وجودی مادی آنهاست، که باید مجهز به آن باشند، تا نسلشان قطع نشود. ذکرصفت «رحمان» برای اشاره به اینست که فرشتگان مجریان خدای رحمانی هستند که سراسر عالم هستی را بر اساس رحمتش اداره می­کند. در ادامه برای رد ادعای مشرکین بر مؤنث بودن ملائکه، می فرماید: راه عالِم شدن به نری و مادگی حس است، و مشرکین ملائکه را ندیده ­اند، و در هنگام خلقت ملائکه حاضر نبودند، تا به این قسمت آگاه­ گردند، سپس آنها را تهدید کرده و می فرماید: ایشان که بدون علم چنین حرف هایی می زنند، به زودی این شهادت بدون علمشان در نامه ی اعمالشان نوشته می شود، و در قیامت از آن بازخواست خواهند شد. جالب اینست که علی رغم مبارزه­ ی اسلام با مؤنث بودن فرشتگان باز هم زنِ خوب به فرشته توصیف می شود، و نام فرشته برای زنان انتخاب می شود.

وَقَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّ‌حْمَـٰنُ مَا عَبَدْنَاهُممَّا لَهُم بِذَٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُ‌صُونَ ﴿٢٠

و گفتند: اگر خدای رحمان می خواست، آنها را نمی پرستیدیم. آنان به این علم ندارند و جز دروغ نمی­ گویند (۲۰)

این تعبیر ممکن است به این معنی باشد، که آنها معتقد به جبر بودند، و می­ گفتند هرچه از ما صادر می­ شود به اراده ­ی خداوند است، و هرکاری انجام می­ دهیم مورد رضایت اوست. با این که اگر اعمال و عقاید ما مورد رضای او نبود، باید از آن نهی می­کرد، و چون نهی نکرده است دلیل بر خشنودی اوست! در حقیقت آنها برای توجیه عقاید فاسد و خرافی خود دست به خرافات دیگری می زدند، و برای پندارهای دروغین خود دروغ های دیگری به هم می بافتند، در حالی که هرکدام از دو احتمال بالا مقصود آنها باشد فاسد و بی اساس است. آنها حتی به مسأله­ ی جبر یا رضایت خداوند به اعمالشان علم و ایمان ندارند؛ بلکه مانند بسیاری از هواپرستان و مجرمان دیگرهستند که برای تبرئه­ ی خویشتن ازگناه و فساد، موضوع جبر را پیش می­ کشند و می ­گویند: دست تقدیر ما را به اینجا کشانیده! در حالی که خودشان نیز می دانند دروغ می گویند، و اینها بهانه ای بیش نیست.

أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَابًا مِّن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ ﴿٢١ بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّهٍ وَإِنَّا عَلَىٰ آثَارِ‌هِم مُّهْتَدُونَ ﴿٢٢

آیا ما پیش از این کتابی به آنها داده­ ایم، که بدان تمسک می­ جویند(۲۱) بلکه گفتند: ما پدران خود را در آیینی یافته­ ایم و ما بر آثار ایشان هدایت شده­ ایم (۲۲)

یعنی آنها برای اثبات ادعای خود یا باید به دلیل عقلی متمسک شوند، و یا به دلیل نقلی، همان طورکه آیات قبل بیان داشت مشرکین در پرستش بت ها دلیل عقلی ندارند، این آیه نیز می فرماید: آنها دلیل نقلی هم ندارند؛ چون مگر می شود که خدا از طریق وحی فرمان به بت پرستی داده باشد؟ بدیهی است همه­ ی انبیای الهی و کتاب های آسمانی دعوت به توحید می­کردند. سپس به بهانه ی اصلی آنان اشاره کرده که آن هم درواقع خرافه­ای بیش نیست. در حقیقت آنها دلیلی جز تقلید کورکورانه از پدران و نیاکان خود نداشتند، و عجب این که خود را با این تقلید هدایت یافته می پنداشتند، جایی که در مسایل اعتقادی و زیر بنای فکری هیچ انسان فهمیده و آزاده­ ای نمی ­تواند متکی بر تقلید باشد آن هم به صورت تقلید جاهل از جاهل؛ چراکه می­دانیم نیاکان آنها نیز هیچ علم ودانشی نداشتند، مغزهای آنها مملو از خرافات و اوهام، و جهل حاکم بر افکار اجتماع شان بود. تقلید تنها در مسایل فرعی و غیر زیربنایی صحیح است، آن هم تقلید از عالم، یعنی رجوع جاهل به عالم.

وَکَذَٰلِکَ مَا أَرْ‌سَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْ‌یَهٍ مِّن نَّذِیرٍ‌ إِلَّا قَالَ مُتْرَ‌فُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّهٍ وَإِنَّا عَلَىٰ آثَارِ‌هِم مُّقْتَدُونَ ﴿٢٣

و همچنین پیش از تو در هیچ شهری هشدار دهنده نفرستاده­ ایم مگرآن که خوشگذران­ های آن­ گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافته ­ایم و ما به آثار آنها اقتدا می­کنیم (۲۳)

آیه شریفه برای تسلی خاطر پیامبر(ص) می­ فرماید: این تقلید کورکورانه اختصاص به اینها ندارد، بلکه این عادت دیرینه ی امت های مشرک گذشته نیز بوده است، و ما قبل از تو در هیچ شهر و دیاری پیامبری هشدار دهنده نفرستادیم، مگر این که ثروتمندانِ آنجا گفتند: ما نیاکان خود را بر دینی یافتیم، و همان دین را پیروی می­ کنیم، و از آثار پدران دست برنمی داریم، و با آن مخالفت نمی­ کنیم. اگر آیه مورد بحث، این کلام را تنها از توانگران متنعم نقل کرده، برای این است که بفهماند، طبع تنعم و نازپروردگی همین است، که انسان را وادار می­کند، که از بار سنگین تحقیق شانه خالی نموده، دست به دامن تقلید شود.

قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکُم بِأَهْدَىٰ مِمَّا وَجَدتُّمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْ‌سِلْتُم بِهِ کَافِرُ‌ونَ ﴿٢۴ فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانظُرْ‌ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ ﴿٢۵

گفت: حتی اگر برای شما چیزی بیاورم که از آنچه پدران خود را بر آن یافته­ اید،هدایت کننده تر باشد؟ گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شده اید کافریم (۲۴) پس، از آنها انتقام گرفتیم پس بنگر که عاقبت تکذیب کنندگان چگونه شد (۲۵)

پیامبران به ایشان می فرمودند: آیا شما همچنان به دین نیاکان خود پایبندید، هرچند اگر من هدایتی صحیح تر ازآن برای شما آورده باشم؟ در واقع این مؤدبانه ترین پاسخ به قومی لجوج و مغرور است، زیرا به آنها نمی­ گوید: آنچه شما دارید خرافه و دروغ و حماقت است، تا عواطف آنها جریحه دار نشود، اما با این همه آنها به قدری غرق در تعصب و جهل و لجاجت بودند که این گفتار مؤدبانه در آنها مؤثر واقع نشد، وآنها در پاسخ گفتند: ما به آنچه شما به آن مبعوث شده ­اید کافریم. بی آن که کمترین دلیلی بر مخالفت خود بیاورند، درحقیقت پاسخ آنها، پاسخ نیست، بلکه تحکم و زورگویی است. لذا؛ نتیجه­ ی فرستادن انبیا و لجبازی و تقلید کورکورانه مشرکین ­این شدکه ایشان را به جرم تکذیبشان، هلاک­ کردیم، پس بنگرکه عاقبت تکذیب کنندگان چه بود؟ این تهدیدی است به قوم رسول (ص)که باید در انتظار این سرنوشت شوم باشند.

وَإِذْ قَالَ إِبْرَ‌اهِیمُ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَ‌اءٌ مِّمَّا تَعْبُدُونَ ﴿٢۶ إِلَّا الَّذِی فَطَرَ‌نِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ ﴿٢٧

و (به یادآور) هنگامی را که ابراهیم به پدرش و قومش گفت: من از آنچه شما می پرستید بیزارم (۲۶) مگر آن کس که مرا آفرید که البته او به زودی مرا هدایت خواهد کرد (۲۷)

می فرماید: ای پیامبر! به یاد ایشان بیاور آن زمان را که ابراهیم (ع) از خدایان عمو و قومش بیزاری جست، چون آنها فقط به واسطه ی تقلید از پدران خود بتها را می پرستیدند، و هیچ حجت و دلیلی برای کار خود نداشتند، در حالی که ابراهیم تنها به اعتقاد و نظر خود که از جانب خدا به دست آورده بود تکیه می نمود. لذا؛ ابراهیم فرمود: من از هر معبودی بیزارم، مگر آن کسی که مرا ایجاد کرده، و او خدای سبحان است، که هدایتم خواهدکرد. چون کسی که تمام عالم را ایجاد کرده، همان کسی است که امور آنان را نیز تدبیر می­کند، پس تنها اوست که سزاوار پرستیدن است. سپس آیه شریفه به یک اثر دیگر از آثار ربوبیت خدای تعالی اشاره می­کند، و آن عبارت است از هدایت به سوی راه حق، راهی که انسان باید آن را طی کند، چون سوق دادن به سوی کمال هر موجود نیز جزو تدبیر و از تمامیت آن است، پس آن ربّ مدیری که امر مخلوقات خود را تدبیر می­کند، لازم است که او را به سوی کمالش و سعادتش هدایت کند.

وَجَعَلَهَا کَلِمَهً بَاقِیَهً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْ‌جِعُونَ ﴿٢٨

و آن را در نسل او سخنی ماندگار قرار داد، باشد که باز گردند (۲۸)

حضرت ابراهیم (ع) نه تنها در حیات خود طرفدار اصل توحید بود؛ بلکه تمام تلاشش این بودکه کلمه ی توحید همیشه در جهان باقی و برقرار بماند. لذا؛ خدای تعالی برائت(بیزاری) از پرستش غیر خدا را، که همان کلمه­ ی توحید است، یعنی کلمه ی (لا إله إلّا الله ) را که مفادش نفی خدایان دروغین است، کلمه ی باقیه در فرزندان ابراهیم (ع) قرار داد، تا به سوی خدا و عبادت او برگردند. یعنی تا وقتی که نسل آنجناب در روی زمین باقی است، افرادی موحد در بین آنان یافت بشود، و چه بسا این استجابت همان دعایی باشد که ابراهیم علیه السلام داشتند.[ خدایا! مرا و فرزندانم را از این که بتها را بپرستیم، دور بدار ( ابراهیم ۱۵) ]. جالب این است که امروز تمام ادیانی که از توحید حرف می زنند، و سه پیامبر الهی، موسی، عیسی و محمد (ص) ، از دودمان ابراهیم هستند، و این دلیل بارزی برای صدق این پیشگویی قرآن است.

بَلْ مَتَّعْتُ هَـٰؤُلَاءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّىٰ جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَرَ‌سُولٌ مُّبِینٌ ﴿٢٩ وَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هَـٰذَا سِحْرٌ‌ وَإِنَّا بِهِ کَافِرُ‌ونَ ﴿٣٠

بلکه اینان و پدرانشان را برخوردارکردم تا این که حق و فرستاده ای روشنگر به سویشان آمد (۲۹) و چون حق به سویشان آمد گفتند: این افسون است و ما بدان کافریم (۳۰)

این آیه در حقیقت پاسخ به این سؤال است که چگونه خداوند مشرکان مکه را عذاب نمی­کند؟ مگر درآیات قبل نخواندیم: ما از اقوام گذشته که انبیا را تکذیب کردند و درکار خود اصرار ورزیدند انتقام گرفتیم. آیه در پاسخ می­فرماید: عرب مدعی بودند از دودمان ابراهیم هستند، اما برخلاف خواسته­ ی حضرت از شرک به توحید برنگشتند، با این حال باز هم به این مشرکان مهلت دادم، وایشان و پدرانشان را ازمواهب دنیا بهره مندساختم، تا آن که حق (قرآن) و رسول مبین (محمد«ص») به سوی آنها آمدند تا شاید از شرک بازگردند؛ ولی به جای آن که به توحید بازگردند گروه کثیری به مخالفت برخاستند و گفتند : این سحرست و ما نسبت به آن­ کافریم. آری قرآن را سحر و پیامبر بزرگ خدا را ساحر خواندند، واگر باز نمی­­ گشتند حتما عذاب الهی دامانشان را می­گرفت.

وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَـٰذَا الْقُرْ‌آنُ عَلَىٰ رَ‌جُلٍ مِّنَ الْقَرْ‌یَتَیْنِ عَظِیمٍ ﴿٣١

و گفتند: چرا این قرآن بر مردی بزرگ از آن دو شهر نازل نشده است؟ (۳۱)

مقصود مشرکان از این کلام این بوده که، رسالت مقام شریف و الهی است، و چنین مقامی سزاوار نیست به هرکس داده شود، وچون در نظرافراد مادی و دنیاپرست ملاک عظمت و شرافت، داشتن مال و نفوذ زیاد و قدرت بسیار می باشد، لذا؛ می گفتند: محمد(ص) مردی فقیر است، و به همین جهت چنین شرافت و مقامی را ندارد، پس اگر قرآن او از ناحیه ی خدا نازل شده، باید بر مرد بزرگی در مکه یا طایف نازل می شد، که دارای مال بسیار و نفوذ بی اندازه اند.

أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَ‌حْمَتَ رَ‌بِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَرَ‌فَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَ‌جَاتٍ لِّیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِ‌یًّا وَرَ‌حْمَتُ رَ‌بِّکَ خَیْرٌ‌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ ﴿٣٢

مگر رحمت پروردگار تو را آنها تقسیم می ­کنند؟ این ماییم که معیشت آنها را در زندگی دنیا میانشان تقسیم کرده ­ایم، و بعضی از آنها را بر بعضی برتری دادیم تا یکدیگر را به خدمت گیرند، و رحمت پروردگار تو از آنچه می ­اندوزند بهتر است (۳۲)

آیه مورد بحث و دو آیه بعدی پاسخی است به مشرکین مکه، که اعتراض کردند چرا قرآن بر یکی از مردان مکه و طایف نازل نشد؟ می­فرماید: آنها اختیاردار نبوت، که رحمت خاصه خداوند است، نیستند، تا به تقسیم آن بپردازند، از تو منعش کنند، و به هرکس دیگر که خواستند آن را بدهند؛ چون از تقسیم چیزی که به مراتب پایین تر از نبوت است عاجزند، و آن معیشت زندگی دنیایشان است، که ما در بینشان تقسیم کرده ایم، آن وقت چگونه می خواهند چیزی را تقسیم کنند که بسیار ارجمندتر و دارای قدر و منزلت بیشتر است؟ اما دلیل این که اختیار ارزاق و معیشت ها به دست انسان نیست، اختلاف مردم در دارایی و اموال، عافیت و صحّت، اولاد و سایر چیزهایی است که رزق شمرده می شود، پس اگر اختیار ارزاق به دست انسان بود، هیچ فردی ندار و فقیر و بیمار و بدون فرزند و کارگر و….یافت نمی شد. پس اختلافی که در آنان می بینیم روشن ترین دلیل است، بر این که رزق دنیا به وسیله مشیتی از خدا در بین خلق تقسیم شده، نه به مشیت انسان. پس اراده و عمل انسان ها در به دست آمدن رزق یکی از صدها شرایط آن است، بقیه شرایطش در دست آدمی نیست؛ بلکه به دست خدایی است که تمامی شرایط و اسباب به او منتهی می شود. بنابراین؛ اگر خدای سبحان این اختلاف را بین ارزاق مردم قرار داده، به خاطر تفاوت در مقامات معنوی آنها نیست؛ بلکه به جهت اینست که زندگی اجتماعی انسان تداوم یابد؛ زیرا زندگی بشر یک زندگی دسته جمعی است که حیات آن جز از طریق تعاون و خدمت متقابل امکان پذیر نیست. هرگاه همه­ ی مردم در یک سطح از استعدادها و توانایی و دارایی بودند، نیاز آنها به یکدیگر از بین می­رفت، و در نتیجه رشته ­ی ارتباطات گسسته و اجتماع ویران می شد. پس نباید تفاوت دارایی ها و پست ها و مقام ها انسان را بفریبد، زیرا این مقام و ثروت ها در برابر رحمت الهی به اندازه ی بال مگسی قیمت ندارد؛ بلکه رحمت پروردگار تو از آنچه آنها گردآوری می کنند برتر و بهتر است.

وَلَوْلَا أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَهً لَّجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ‌ بِالرَّ‌حْمَـٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفًا مِّن فِضَّهٍ وَمَعَارِ‌جَ عَلَیْهَا یَظْهَرُ‌ونَ ﴿٣٣ وَلِبُیُوتِهِمْ أَبْوَابًا وَسُرُ‌رً‌ا عَلَیْهَا یَتَّکِئُونَ ﴿٣۴ وَزُخْرُ‌فًا وَإِن کُلُّ ذَٰلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَالْآخِرَ‌هُ عِندَ رَ‌بِّکَ لِلْمُتَّقِینَ ﴿٣۵

اگر بیم آن نبود که مردم (در گمراهی) یک امت گردند، قطعا سقف خانه های کسانی را که به خدای رحمان کافر می ­شوند، از نقره می ­کردیم و برآنها نردبان ها می نهادیم که از آن بالا روند (۳۳) و بر خانه هایشان درها و تخت هایی ( نقره ای) قرارمی دادیم که برآن تکیه کنند (۳۴) و زر و زیورهایی، ولی تمام اینها فقط بهره­ ی زندگی دنیاست، و آخرت نزد پروردگار از آنِ پرهیزکاران است (۳۵)

یعنی این­که، این سرمایه های مادی و این وسایل تجملاتی دنیا به قدری در پیشگاه پروردگار بی ارزش است که می بایست تنها نصیب افراد بی ارزشی همچون کفار و منکران حق باشد، و اگر مردم کم ظرفیت و دنیا طلب به سوی بی ایمانی و کفر متمایل نمی شدند، خداوند این سرمایه ها را تنها نصیب این گروه منفور و مطرود می­کرد، تا همگان بدانند مقیاس ارزش و شخصیت انسان این امور نیست؛ البته باید به این نکته توجه داشت که هدف درآیات مورد بحث شکستن ارزش­های­ دروغین است، هدف این است که مقیاس شخصیت انسان ها را ثروت و زینت آنها نشمارند، نه این که امکانات مادی بد چیزی است، مهم این است که به آنها به صورت یک ابزار نگاه شود، نه یک هدف متعالی و نهایی. وانگهی اینها در صورتی ارزش دارد که در حد معقول و شایسته و خالی از هرگونه اسراف و تبذیر باشد، نه ساختن کاخ هایی از طلا و نقره و گردآوردن زینت های انبوهی از سیم و زر. و از اینجا روشن می شود که نه بهره مند بودن گروهی از کفار و ظالمان از این مواهب مادی، دلیل بر شخصیت آنهاست، و نه محروم بودن مؤمنان از آن، و نه استفاده از این امور درحد معقول به صورت یک ابزار، ضرری به ایمان و تقوای انسان می­زند، و این است تفکر صحیح اسلامی و قرآنی. درادامه­ می­ فرماید: همه­ ی اینها متاع زندگی دنیای مادی است، در حالی که زندگی آخرت، (که همان زندگی نیک بختان سعید است، چون زندگی دوزخیان زندگی نیست)، به حکمی از خدای تعالی مختص پرهیزگاران در بهشت است.