ترجمه و توضیح سوره عبس

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش شامل همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ ﴿١﴾ أَن جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ ﴿٢﴾

چهره درهم کشید و روی برتافت (١) که نابینایی به نزد او آمده بود (٢)

عده‌ای از مفسران معتقدند که آیات فوق در واقع پیامبر (ص) را توبیخ می کند، امّا دلایل روشنی وجود ندارد؛ بلکه شواهدی هست که نشان می دهد منظور رسول (ص) نیست ١) همه می دانیم عبوس بودن از صفات حضرت رسول نبوده و آن جناب حتی به کفار هم عبوس نمی شده، چه رسد به مؤمنین رشد یافته ٢) در طول زندگی آن حضرت سابقه نداشته که ایشان دل أغنیا را به دست آورده و از فقرا روبرگردانده باشد و خدا قبل از نزول این سوره خُلق آن جناب را عظیم شمرده است ٣) خدا در اوایل دعوت به حضرت رسول دستور داد که با کفار هر چند از عشیره نزدیک تو باشند با انذار و خشونت رفتار کن و پر و بال تواضع پیش پای مؤمنین (هرچند که بیگانه باشند) بگستران ۴) علاوه بر اینها، زشتی این عمل‌ به قدری است که هر عاقلی از آن متنفر است تا چه رسد به این که خاتم الأنبیاء مرتکب چنین عمل زشتی بشود. به هرحال، غرض این سوره سرزنش هر کسی است که ثروتمندان را بر مؤمنین فقیر مقدم می¬دارد و اهل دنیا را احترام کرده و اهل آخرت را خوار می شمارد.

وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّىٰ ﴿٣﴾ أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّکْرَىٰ ﴿۴﴾

تو چه‌ می¬دانی شاید او پاکی و تقوا پیشه کند (٣) یا متذکر گردد و این تذکر به حال او مفید باشد (۴)

یعنی تو که از آن شخص روگردانیدی شاید آن مرد نابینا با اعمال صالح ناشی از ایمان، خود را پاکیزه کرده باشد، یا آمده بود با تذکر و پندگرفتن به تطهیر خود موفق گردد.

أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَىٰ ﴿۵﴾ فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّىٰ ﴿۶﴾ وَمَا عَلَیْکَ أَلَّا یَزَّکَّىٰ ﴿٧﴾

اما آن کس که اظهاربی نیازی می‎کند (۵) تو به او می پردازی (۶) در حالی که اگر او خود را پاک نسازد تکلیفی بر تو نیست (٧)

مراد از مستغنی کسی است که خود را توانگر نشان می دهد و ثروت خود را به رخ دیگران می کشد. آیه می فرماید: تو خیلی به وضع مستکبران و اعراض کنندگان از پیروی حق می پردازی، در حالی که آنها دچار غرور و نخوت هستند، از پیروی حق عار دارند و اگر نخواهند خود را پاک کنند و راه تقوا و ایمان پیش گیرند، بر تو تکلیفی نیست چون نخواهی توانست آنها را هدایت نمایی.

وَأَمَّا مَن جَاءَکَ یَسْعَىٰ ﴿٨﴾ وَهُوَ یَخْشَىٰ ﴿٩﴾ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ ﴿١٠﴾

و اما آن کسی که با شتاب نزد تو می آید (٨) و او از خدا ترسان است (٩) تو از او غافل می شوی (١٠)

و آن فردی که به خاطر ترس از خدا به شتاب نزد تو می آید تا به وسیله‎ی معارف دین و مواعظی که از تو می شنود خود را پاک کند، خود نشانه ی آن است که او به وسیله ی قرآن متذکر شده است. آن وقت تو از او غافل می مانی و خود را سرگرم کار دیگر می کنی. معلوم می‌شود قرآن اهمیت خاصّی برای جستجو گران راه حق به ویژه از طبقات مستضعف قایل است.

کَلَّا إِنَّهَا تَذْکِرَهٌ ﴿١١﴾ فَمَن شَاءَ ذَکَرَهُ ﴿١٢﴾

این چنین نیست که می پندارید، این قرآن یک تذکر و یادآوری است (١١) پس هرکس بخواهد از او پند می گیرد (١٢)

یعنی آیات قرآن تذکر و یادآوری است و هر فردی را که پندپذیر باشد از خود بهره مند می سازد و تا انسان، خود اراده نکند و نخواهد که هدایت شود‌ نمی تواند از آیات قرآن بهره گیرد. اشاره است به این که در دعوت قرآن به تذکر، هیچ اکراه و اجباری نیست و دعوت کننده اسلام که این دعوت را می کند برای این نیست که نفعی عاید خودش شود‌، تنها و تنها نفع آن عاید خود متذکر می‌شود، حال اختیار با اوست.

فِی صُحُفٍ مُّکَرَّمَهٍ ﴿١٣﴾ مَّرْفُوعَهٍ مُّطَهَّرَهٍ ﴿١۴﴾

در صحیفه‏های پرارزش ثبت است (١٣) الواحی والاقدر و پاکیزه (١۴)

ظاهر آیه آن است که قرآن به دست ملائکه در صحفی متعدد نوشته شده بود و فرشتگان وحی آن را با خود می آوردند، صحفی که بسیار گرانقدر و پرارزش و پاکیزه از هر پلیدی و از هر باطل و لغو و شک و تناقض است، چون بالاتر از آن است که دست نا اهلان قادر به تحریف و آلوده کردن آن باشد.

بِأَیْدِی سَفَرَهٍ ﴿١۵﴾ کِرَامٍ بَرَرَهٍ ﴿١۶﴾

به دست سفیرانی است (١۵) والامقام و فرمانبردار و نیکوکار (١۶)

آیات قرآن به دست سفیرانی نوشته شده که نزد پروردگارشان بزرگوارند و در عمل‌ نیز نیکوکار بوده و تابع فرمان خدایند و از هر گناهی پاک می باشند. معلوم می شود‌ برای وحی، فرشتگان مخصوصی است که صحف را حمل می‌کنند و به رسول (ص)
می رسانند، آنان یاران جبرئیل هستند و تحت فرمان او کار می‌کنند.

قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ ﴿١٧﴾

مرگ بر این انسان، چقدر کافر و ناسپاس است؟ (١٧)

این جمله نفرینی است بر انسان که طبعش،طبع پیروی ازشهوات وهوای نفس و فراموش کردن پروردگار و سرپیچی کردن از دستوراتش است و این که چگونه بر کفران و پوشاندن حق اصرار دارد، با این که می بیند و احساس می کند که جز خدا کس دیگری تدبیر کننده امور او نیست. پس مراد از کفر در این جمله مطلق حق پوشی است، که دو مصداق دارد یکی انکار ربوبیّت خدا، و دیگری ترک عبادت او.

مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ﴿١٨﴾ مِن نُّطْفَهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ﴿١٩﴾

خدا او را از چه چیز آفرید؟ (١٨) از نطفه ای ناچیز او را آفرید، سپس اندازه گیری کرد و موزون ساخت (١٩)

خدای تعالی انسان را از چه چیز خلق کرده که به خود اجازه‎ی طغیان و سرکشی را می دهد، یعنی این اصرار بشر در کفران و حق پوشی عجیب است، آیا در خلقت او علتی بوده که سبب شده این طور کفران کند؟ خدا پاسخ می دهد که هیچ دلیل و عذری وجود ندارد که حق پوشی انسان را توجیه کند، چون او از آبی پست و ناچیز خلق شده و چیزی از خلقت و تدبیر امور زندگی و مرگ خود را مالک نیست؛ پس فردی که اصل و نسبش چنین ناچیز است حق ندارد کفران کند و از اطاعت خدا استکبار ورزد.

ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ ﴿٢٠﴾

سپس راه را بر او آسان ساخت (٢٠)

ممکن بود فکر شود که اگر خلقت، تقدیر و تدبیر خدا از هر جهت به انسان احاطه دارد، پس دیگر انسان در افعال و صفاتش اختیاری ندارد بنابراین، در کفر و فسقش دخالتی ندارد و همه به تقدیر خداست. آیه جواب می دهد که گرچه خلقت و تقدیر خاص خداست امّا این منافات با اختیار انسان ندارد، چون خدا تقدیر کرده انسان به اراده خودش چنین و چنان کند و به دنبال سعادتش باشد به همین جهت فرموده: راه سعادت و شقاوت را برای او آسان ساخت و نفرمود او را مجبور به پیمودن این راه کرد.

ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ ﴿٢١﴾ ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنشَرَهُ ﴿٢٢﴾

بعد او را می میراند و در قبر پنهان نمود (٢١) سپس هر زمان بخواهد او را زنده می‎کند (٢٢)

در واقع آیه دفن کردن مرده را به خدا نسبت می دهد، همان طور که میراندن را کار خدا می داند و این به خاطر آن است که خدا انسان را هدایت کرد و به او الهام نمود که مردگان را دفن کند، آن گونه که در داستان هابیل به وسیله ی کلاغ این را نشان داد، سپس خدا هر وقت بخواهد مردگان را مبعوث می کند، پس جز خدا کسی روز زنده شدن مردگان را نمی داند.

کَلَّا لَمَّا یَقْضِ مَا أَمَرَهُ ﴿٢٣﴾

چنین نیست که او می پندارد، هنوز آنچه را خدای تعالی دستور داد به انجام نرساند (٢٣)

یعنی با توجه به این که انسان مخلوقی است که از لحظه ی اول وجود تا انتهای عمر خود تحت تدبیر خداست و اوست که وی را خلق کرده، تقدیر نموده، راه را برایش هموار ساخته، می میراند و مجدد زنده اش می کند، انتظار می رفت که شکرگزار نعمات الهی و پیرو دستورات او باشد، امّا تعجب دار‌د که هنوز این وظیفه را انجام نداده، بلکه کفران و نافرمانی می کند.

فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ ﴿٢۴﴾

پس انسان باید به غذای خویش بنگرد (٢۴)

با این که نعمت طعام یکی از میلیون ها نعمتی است که تدبیر ربوبی آنها را برای رفع نیازهای بشر فراهم کرده، با این حال دستور می دهد که اگر در این یک نعمت مطالعه‌ کند، وسعت تدبیر ربوبی را مشاهده خواهد کرد و آن وقت خواهد فهمید که چقدر خدا نسبت به مصلحت انسان توجه داشته است.

أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبًّا ﴿٢۵﴾

ما آب فراوانی را از آسمان فرو ریختیم (٢۵)

این آیه و چند آیه بعد تدبیر خدا را در آفرینش طعام انسان به نحو مفصل تری شرح می دهد، قبل از هر چیز به هنگام مطالعه‌ طعام، انسان به نظام بارش باران متوجه می‌شود که چگونه خورشید و ابر و باد و سایر عوامل موجب بارش قطرات باران می شوند.

ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا ﴿٢۶﴾ فَأَنبَتْنَا فِیهَا حَبًّا ﴿٢٧﴾

سپس زمین را از هم شکافتیم (٢۶) پس در آن دانه های فراوانی رویاندیم (٢٧)

منظور، شکافتن زمین به وسیله ی جوانه های گیاهان یا شخم زدن زمین و آماده شدن برای زراعت یا آماده شدن زمین بعد از بارش باران برای کشاورزی است. منظور از دانه ها، گندم، جو، نخود و … است که رکن مهم طعام انسان می باشند.

وَعِنَبًا وَقَضْبًا ﴿٢٨﴾ وَزَیْتُونًا وَنَخْلًا ﴿٢٩﴾

و انگور و سبزی بسیار (٢٨) و زیتون و نخل فراوان رویاندیم (٢٩)

اگر به انگور اشاره می کند برای این است که در میان میوه ها یک غذای کامل است و نیز اگر انواع سبزی های خوردنی را یادآوری می کند به خاطر این است که ارزش غذایی فوق‌العاده دارند، بعد روی زیتون و خرما تأکید می کند که از مهمترین مواد غذایی نیروزا و سلامت بخش هستند.

وَحَدَائِقَ غُلْبًا ﴿٣٠﴾ وَفَاکِهَهً وَأَبًّا ﴿٣١﴾ مَّتَاعًا لَّکُمْ وَلِأَنْعَامِکُمْ ﴿٣٢﴾

و باغ های پر درخت (٣٠) و میوه و چراگاه ها را رویاندیم (٣١) تا وسیله ای برای بهره گیری شما و چهارپایانتان باشد (٣٢)

در واقع آیات فوق به اهمیت گیاهان، حبوبات و میوه ها در تغذیه‎ی انسان اشاره می کند و شاید گوشزد می کند که غذای حقیقی انسان همین ها هستند. آنچه از خوردنی ها که رویاندیم برای این بود که شما و چهارپایانتان از آنها بهره مند شوید.

فَإِذَا جَاءَتِ الصَّاخَّهُ ﴿٣٣﴾

پس هنگامی که آن صدای مهیب بیاید (٣٣)

یعنی آخر تمام آن تدبیرات الهی و دادن نعمت ها، قیامت است. لطف و رحمت خدا به انسان مقدمه ای  است برای بندگی او و در قیامت معلوم می شود که چه فردی از مواهب الهی به درستی بهره گرفته ، اهل سعادت و چه فردی اهل شقاوت خواهد بود.

یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ﴿٣۴﴾ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ ﴿٣۵﴾ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ ﴿٣۶﴾

در آن روز که انسان از برادر خود فرار می کند (٣۴) و از مادر و پدرش (٣۵) و از زن و فرزندانش (٣۶)

یعنی که صیحه‎ی بیداری و حیات ، چنان شدید و عظیم و تکان دهنده است که انسان از هر چیز خودش و اعمالش غافل می ماند. شدت آن روز به حدی است که نه فقط نزدیک ترین نزدیکانش را که یار و پناه خود می دانست و یک روز هم طاقت دوریشان را نداشت و همواره به آنها پناه می برد، فراموش می کند، بلکه از آنها فرار می کند و این می رساند که هول و وحشت آن روز تمام پیوندها و علاقه‌ها را از بین می برد.

لِکُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ ﴿٣٧﴾

در آن روز هرکدام از آنها وضعی دارد که او را به خود مشغول می سازد (٣٧)

آیه دلیل فرار را بیان می کند: در آن روز آن قدر انسان به خود مشغول است که به دیگری نمی پردازد و حوادث به قدری شدید و هولناک است که برای هر فردی از ایشان، به قدر کفایت که نگذارد به چیز دیگری بیندیشد گرفتاری هست.

وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَهٌ ﴿٣٨﴾ ضَاحِکَهٌ مُّسْتَبْشرهٌ ﴿٣٩﴾

صورت هایى در آن روز گشاده و نورانی اند(٣٨) خندان و شادمانند(٣٩)

آیات تا به آخر سوره بیان می‌کنند که در آن روز مردم دو دسته می شوند؛ اهل سعادت و اهل شقاوت و این که هر طایفه با سیما و قیافه شان شناخته می شوند. اهل سعادت چهره‌هایی نورانی و درخشنده دارند، که فرح، سرور و انتظار آینده ای خوش از آن چهره ها هویداست، پس معنای “مستبشره” همین است که از دیدن منزلگاه خود (که به زودی به آنجا منتقل می شوند) خندان و خوشحالند.

وَوُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهَا غَبَرَهٌ ﴿۴٠﴾ تَرْهَقُهَا قَتَرَهٌ ﴿۴١﴾ أُولَـئِکَ هُمُ الْکَفَرَهُ الْفَجَرَهُ﴿۴٢﴾

و صورت هایی در آن روز غبار آلود است (۴٠) و دود و تاریکی آنها را پوشانده (۴١) آنها همان کافران فاجر هستند (۴٢)

چهره، آینه‎ی دل است همان طور که مسرّت درونی در آن جلوه می کند، اندوه و گرفتاری نیز در او ظاهر می شود. به طور کلّی در قیامت آثار اعمال و عقاید در چهره نمایان می شود، اهل شقاوت در سیمایشان نشانه های غم و اندوه است و سیاهی و تاریکی بر چهره آنها نشسته است. این طایفه دو صفت کفر و فجور را دارند، کفر نشانه‎ی فساد عقیده و قلب آنهاست و فجور اشاره به فساد عمل و گناهان شنیع می کند.