ترجمه و توضیح سوره یس ۸۳- ۵۵

إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّهِ الْیَوْمَ فِی شُغُلٍ فَاکِهُونَ ﴿۵۵ هُمْ وَأَزْوَاجُهُمْ فِی ظِلَالٍ عَلَى الْأَرَ‌ائِکِ مُتَّکِئُونَ ﴿۵۶ لَهُمْ فِیهَا فَاکِهَهٌ وَلَهُم مَّا یَدَّعُونَ ﴿۵٧ سَلَامٌ قَوْلًا مِّن رَّ‌بٍّ رَّ‌حِیمٍ ﴿۵٨

اهل بهشت در این روز به شادمانی سرگرمند. (۵۵) آنها و همسرانشان در سایه­ها بر تخت­ها تکیه زده­اند. (۵۶) در آن جا برای آنها میوه است و هرچه دلشان بخواهد برایشان هست. (۵۷) و سلامی است که سخنی از پروردگار مهربان است. (۵۸)

اهل بهشت در آن روز چنان در گفت و شنودهای لذتبخش، که ایشان را غرق در سرور و نشاط می­سازد، مشغول هستند، که توجهشان را از هر چیز دیگری قطع می­کند. اهل بهشت و همسرانشان، که در دنیا محرم ایشان بودند، و از مؤمنات بودند، و یا حورالعین که همسران بهشتی ایشانند، در سایه­ای از درختان بهشتی قرار دارند، و بر پشتی به عزت تکیه می­کنند، و این حاکی از آرامش و نشاط ایشان است. برای آنها در بهشت انواع میوه­های لذت بخش است، و نیز هر چه را تمنا و اشتها کنند و بطلبند، در اختیار دارند[۱]. امّا مهم­تر از این مواهب، موهبت معنوی است که از ناحیه­ی خدا به ایشان می­رسد، و آن سلام و تهنیت الهی است، این ندای روح افزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت خدای تعالی، چنان روح انسان را در خود غرق می­کند، و به او لذت و شادی و معنویت می­بخشد، که با هیچ نعمتی برابر نیست، آری شنیدن ندای محبوب، ندایی آمیخته با محبت، و آکنده از لطف، سر تا پای بهشتیان را غرق در سرور می­کند. جالب این که ظاهر آیه این است که این سلام پروردگار که نثار مؤمنان بهشتی می­شود، سلامی است مستقیم و بی­واسطه، سلامی است از ربّ و پروردگار، آن هم سلامی که از رحمت خاصه­ی او یعنی مقام رحیمیتش سرچشمه می­گیرد، و تمام الطاف و کرامات در آن جمع است.[۲]

 وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِ‌مُونَ ﴿۵٩

امروز جدا شوید ای تبهکاران! (۵۹)

می­فرماید: روز قیامت به مجرمان می­گوییم امروز از بهشتیان جدا شوید، و این آیه وعده­ای را که در سوره ص داده بود تحقق می­بخشد، [آیا کسانی که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، همچون مفسدان در زمین قرار می­دهیم؟ و یا این که با متقیان مانند فجّار معامله می­کنیم؟ (ص/۲۸)]، و نیز فرمود: [و یا کسانی که مرتکب گناهان می­شوند، پنداشته­اند که با ایشان به مانند مؤمنین نیکوکار عمل می­کنیم؟ زندگی و مرگشان یکسان است؟ (جاثیه/۲۱)].[۳]

 أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ  إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ ﴿۶٠ وَأَنِ اعْبُدُونِی هَـٰذَا صِرَ‌اطٌ مُّسْتَقِیمٌ ﴿۶١ وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنکُمْ جِبِلًّا کَثِیرً‌ا  أَفَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ ﴿۶٢

مگر با شما پیمان نبستم ای فرزندان آدم! که عبادت شیطان نکنید که وی دشمن آشکار شماست. (۶۰) و این که تنها مرا بندگی کنید که راه راست همین است. (۶۱) و حقاً که او بسیاری از شما را به بیراهه کشاند. چرا تعقل نمی­کردید؟ (۶۲)

کلمه­ی (عهد) به معنای وصیت (سفارش) است و منظور از عبادت کردن و پرستیدن شیطان، اطاعت کردن از وسوسه­ها و دستورات اوست، غیر از خدا و کسانی را که خدا دستور داده، نباید اطاعت کرد، در این آیه علت اطاعت نکردن از شیطان را چنین فرموده: او دشمن شماست، و در دشمنی­اش مُصّر است و به هیچ عنوان خیر کسی را نمی­خواهد و همواره در تلاش است تا فرزندان آدم را از صراط مستقیم منحرف کند. امّا آن عهدی که خدای تعالی به بنی­آدم کرد، که شیطان را عبادت و پرستش نکنند، همان عهدی است که به زبان انبیا و رسولان خود به بشر ابلاغ فرمود، و تهدیدشان کرد از این که بخواهند دنبال او بروند، مانند این آیه: [ ای بنی آدم! شیطان فریبتان ندهد، همان طور که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد، (اعراف/۲۷)] و نیز فرمود: [شیطان جلو راهتان را نگیرد، که او برای شما دشمنی آشکار است، (زخرف/۶۲)] .[۴] پس خدا از یک سو پیمان گرفته که شیطان را اطاعت نکنید، و در مقابلش پیمان گرفته که فقط از او اطاعت شود، و علتش هم اینست که صراط مستقیم همین است، و این تنها طریقی است که عابرش را حتماً به مقصد و سعادتش می ­رساند. آیه هم چنان کفار را توبیخ و عتاب می­کند: که چگونه از کسی اطاعت می­کنید که قبل از شما، جماعت­های بسیاری را گمراه کرد، چرا تعقل نمی­کنید؟ مطالعه­ی تاریخ پیشینیان برای هر کسی که کمترین تعقلی بکند، دشمنی آشکار شیطان و سرانجام تبعیت او را روشن می­سازد[۵].

هَـٰذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ ﴿۶٣ اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُ‌ونَ ﴿۶۴ الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَىٰ أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْ‌جُلُهُم بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿۶۵

این همان دوزخی است که به شما وعده داده می­شد. (۶۳) هم اکنون در شعله­های آن بسوزید به سزای آن که کفر می­ورزیدید. (۶۴) امروز بر دهان­هاشان مُهر می­نهیم و دست­هایشان با ما سخن می­گوید و پاهایشان بدانچه فراهم می­کردند، گواهی می­دهد. (۶۵)

از جمله­ی (بما کنتم تکفرون)، معلوم می­شود که خطاب آیه به کفار است، لذا منظور از مجرمین در چند آیه قبل هم همان کفارند. و جمله­ی (کنتم توعدون) استمرار را می­رساند،  و به کفار می­فهماند که تهدیدتان  به جهنم یک بار و دوبار نبوده، بلکه به زبان انبیا و رسولان علیهم السلام دایماً تهدید می­شدید، و اولین باری که تهدید شدید، همان روزی بود که به ابلیس فرمود: [به درستی بندگان من بندگی مرا می­کنند، و تو تسلط و دسترسی به آنها نداری، مگر آنهایی که خودشان تو را پیروی کنند، چون خواهان گمراهی هستند، و به درستی که جهنم میعادگاه همه­ی آنها است.(حجر/۴۳-۴۲)]. لفظ آیه اشاره می­کند به این که، در روز قیامت جهنم را حاضر می­کنند، [وجیئ یومئذ بجهنم، (فجر/۲۳)]. گرچه آیه از دست و پا نام برده، امّا در روز قیامت تمام اعضای بدن انسان به عمل مخصوص به خود گویا می­شود و  شهادت می­دهد، می­فرماید: [ گوش و چشم و قلب مورد سؤال قرار می­گیرند. (اسرا /۳۶)]. لذا راه هرگونه انکاری بر مجرمین و کفار بسته می­شود. در حدیثی از امام باقر(علیه السلام) آمده است: این که در روز قیامت  اعضای بدن علیه آدمی شهادت می­دهد،  مربوط به آدم مؤمن نیست، بلکه مربوط به کسانی است که عذاب خدا بر آنان حتمی شده باشد .[۶] ­

 وَلَوْ نَشَاءُ لَطَمَسْنَا عَلَىٰ أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّرَ‌اطَ فَأَنَّىٰ یُبْصِرُ‌ونَ ﴿۶۶ وَلَوْ نَشَاءُ لَمَسَخْنَاهُمْ عَلَىٰ مَکَانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطَاعُوا مُضِیًّا وَلَا یَرْ‌جِعُونَ ﴿۶٧

و اگر می­خواستیم، بی تردید چشمانشان را محو می­کردیم، پس در راه برهم سبقت می­جستند، ولی کجا را می­دیدند. (۶۶) و اگر می­خواستیم، قطعاً آنان را بر جای خود مسخ می­کردیم، که نتوانند پیش بروند و نه  به عقب برگردند. (۶۷)

آیه شریفه اشاره به یکی از عذاب­هایی می­کند، که ممکن است خداوند در همین دنیا این گروه مجرم را به آن مبتلا کند، عذابی دردناک و وحشت­زا، می­فرماید: اگر می­خواستیم چشمان آنها را محو می­کردیم، و در این حال وحشتی فوق العاده آنها را فرامی­گیرد، می­خواهند از راهی که معمولا از آن می­رفتند، بروند و بر یک دیگر پیشی گیرند، امّا چگونه می­توانند ببینند؟ آنها حتی از پیدا کردن راه خانه­ی خود عاجز خواهند ماند، تا چه رسد به این که راه حق را پیدا کنند، و در صراط مستقیم قدم بگذارند! مجازات دردناک دیگر این که: اگر می­خواستیم آنها را در جای خود، یعنی در همان جایی که نشسته­اند بدون این که از جایشان تکانشان دهیم، مسخ می­کردیم، مانند  مجسمه­های بی­روح و فاقد حرکت، یا اشکال حیوانی تبدیل می­کردیم به گونه ­ای که نتوانند راه خود را ادامه دهند، و یا به عقب باز­گردند. در واقع این دو آیه تهدیدی است برای کفار که خدا می­تواند چنین سرنوشت دردناکی را برای آنها رقم بزند، امّا به خاطر لطف و رحمتش نکرده، شاید بیدار شوند و به راه حق بازگردند. احتمال دیگری در تفسیر این دو آیه وجود دارد که مراد عذاب اخروی است، با توجه به آیه ۶۵، اگر خدا بخواهد در مورد آنها اجرا می­کند، نخست چشمانشان را از ایشان می­گیریم، تا نتوانند صراط یعنی طریق بهشت را بیابند، و دیگر این که این افراد را که در دنیا  فاقد حرکت در طریق سعادت بودند، به صورت مجسمه­ی بی روحی درمی­آوریم، تا در عرصه­ی محشر حیران بمانند، و نه راهی به سوی پیش و نه راهی به سوی عقب داشته باشند.[۱]

وَمَن نُّعَمِّرْ‌هُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ  أَفَلَا یَعْقِلُونَ ﴿۶٨

و هر که را عمر دراز دهیم، در آفرینش دگرگونش کنیم، پس آیا نمی­اندیشند. (۶۸)

توضیح این که «نُنکِّسه» از ماده تنکیس به معنی واژگون کردن چیزی است، که در این جا کنایه از بازگشت کامل انسان به حالات طفولیت است. چه این که آدمی از آغاز خلقت ضعیف است، و تدریجا رو به رشد و تکامل می­رود، در دوران جنینی هر روز شاهد خلقت تازه و رشد جدیدی است، بعد از تولد نیز مسیر تکاملی خود را در جسم و روح به سرعت ادامه می­دهد، سپس دوران جوانی، و بعد از آن پختگی فرا­می­رسد، و انسان در اوج قلّه­ی تکامل جسمی و روحی قرار می­گیرد، در این جا گاه روح و جسم مسیر خود را از هم جدا می ­کنند، روح هم چنان به تکامل خویش ادامه می­دهد، در حالی که عقبگرد جسم شروع می­شود، ولی سرانجام عقل نیز سیر نزولی خود را شروع می­کند، و تدریجاً و گاه به سرعت به مراحل کودکی بازمی­گردد، حرکات کودکانه و تفکر و حتی بهانه جوی­ها همچون کودکان می­شود، و ضعف جسمانی نیز با آن هماهنگ می ­گردد. در این آیه می­فرماید: [بعضی از شما آن قدر عمر می­کنند، که به بدترین مرحله­ی زندگی و پیری می ­رسند، آن چنان که چیزی از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت، (حج/۵)]. سپس آیه هشدار عجیبی به انسان­ها می­دهد، و می­فرماید: چرا تعقل نمی­کنید، اگر این قدرت و توانایی که دارید عاریتی نبود، به این آسانی از شما گرفته نمی­شد، بدانید که دست قدرت دیگری بالای سر شماست که بر همه چیز تواناست.[۲]

وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ‌ وَمَا یَنبَغِی لَهُ  إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ وَقُرْ‌آنٌ مُّبِینٌ ﴿۶٩

و به او شعر نیاموختیم، و در خور وی نیست. این جز یادآوری و قرآنی روشن نیست. (۶۹)

چرا پیامبر (ص) را به شاعری متهم می­کردند در حالی که او هرگز شعر نسروده بود؟ این به خاطر آن بود که جاذبه و نفوذ قرآن در دل­ها برای همه کس محسوس بود، و زیبایی­های لفظ و معنا و فصاحت و بلاغت آن قابل انکار نبود، حتی خود مشرکان چنان مجذوب آهنگ و بیان  قرآن می­شدند، که گاه شبانه و به طور مخفیانه به نزدیکی منزل پیامبر (ص) می­آمدند، تا زمزمه تلاوت او در دل شب را بشنوند. این جا بود که برای توجیح این پدیده بزرگ، و اغفال مردم از این وحی آسمانی، زمرمه­ی شعر و شاعری پیامبر (ص) را در همه ­جا سر دادند. امّا چرا شایسته پیامبر (ص) نیست که شاعر باشد؟ به خاطر این که خط وحی از خط شعر کاملا جدا است، زیرا: ۱) معمولاً سرچشمه­ی شعر تخیل و پندار است، در حالی که وحی از مبدأ هستی ناشی می ­شود و بر محور واقعیات می­چرخد. ۲) شعر از عواطف متغیر انسانی می­جوشد، در حالی که وحی بیانگر حقایق ثابت آسمانی است. ۳)  در شعر مبالغه و لفاظی است، در حالیکه قرآن تمامش صدق و راستی است. قرآن دربرابرنفی شعر از پیامبر (ص) می­فرماید: این آیات چیزی جز وسیله بیداری، و خواندنی آشکار نیست، که مایه بیداری انسان­های حق طلب می­شود.[۳]

لِّیُنذِرَ‌ مَن کَانَ حَیًّا وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْکَافِرِ‌ینَ ﴿٧٠

تا آن را که زنده است بیم دهد و گفتار بر کافران تحقق یابد. (۷۰)

آری این آیات ذکر است و مایه یاد­آوری و وسیله بیداری، این آیات قرآن مبین است که حق را بدون هیچ ­گونه پرده پوشی با قاطعیت و صراحت بیان می­کند، و به همین دلیل عامل حیات و بیداری و زندگی است. درواقع قرآن ایمان را به عنوان حیات و مؤمنان را زندگان، و افراد بی­ایمان را مردگان تلقی کرده. پس انسان ­ها در مقابل دعوت قرآن به دو گروه تقسیم می­شوند: گروهی زنده و بیدارند که آن را لبیک می­گویند، و به انذارهایش توجه می­کنند، و گروهی دیگر کفار دل مرده­ای هستند که هرگز در برابر آن واکنش مثبتی نشان نمی­دهند، ولی این انذار مایه اتمام حجت بر آنها و تحقق یافتن فرمان عذاب بر آنان است.[۴]          :

أَوَلَمْ یَرَ‌وْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتْ أَیْدِینَا أَنْعَامًا فَهُمْ لَهَا مَالِکُونَ ﴿٧١ وَذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْهَا رَ‌کُوبُهُمْ وَمِنْهَا یَأْکُلُونَ ﴿٧٢ وَلَهُمْ فِیهَا مَنَافِعُ وَمَشَارِ‌بُ  أَفَلَا یَشْکُرُ‌ونَ ﴿٧٣

آیا ندیدند که ما با دستان خود برای ایشان چهار پایانی آفریدیم که آنها را در اختیار دارند. (۷۱) و آنها را برایشان رام کردیم که هم سوارشان می­شوند و هم از آنها تغذیه می­کنند. (۷۲) و از آنها  بهره­ها و نوشیدنی­ها دارند. پس چرا شکر نمی­گزارند. (۷۳)

در این آیه یکی دیگر از آیات و دلایل یگانگی خدا در ربوبیت و تدبیر عالم انسانی را خاطر نشان می­سازد. عبارت (درست کردن با دو دست) کنایه از اختصاص است، پس منظور از این که فرمود: چهارپایان از چیزهایی است که دست خدا درستش کرده، این است که کسی در خلقت آنها شرکت ندارد، و خلقت آنها مختص به خداست، امّا چون ما چهار پایان را به خاطر انسان خلق کرده­ایم، مالکیتش را به آنها بخشیدیم. در ادامه می­فرماید: خداوند این حیوانات را برای انسان­ها رام و فرمانبردار کرده، چنان که یک بچه­ی انسان مهار یک شتر را بگیرد و به هرجا که بخواهد ببرد، و این همان تذلیل و تسخیر حیواناتی همچون گاو و شتر و اسب است، به طوری که یارای عصیان و چموشی ندارند، در نتیجه بعضی از آنها باربر و مرکب ایشان شدند و بعضی دیگر خوراک ایشان گشتند، یعنی از گوشت آنها استفاده می­کنند، و منافع دیگری نیز برای آنها دارند، از قبیل مو و پشم و پوست، و از شیر آنها می­نوشند، آیا چنین تدبیر کاملی که خدای تعالی در حق آنها به کار برده، نباید حس شکرگزاری انسان را تحریک کند، و به وحدانیت و ربوبیت خدا معتقد سازد، و از در شکر نعمت او را عبادت کند؟[۵]

وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّـهِ آلِهَهً لَّعَلَّهُمْ یُنصَرُ‌ونَ ﴿٧۴

و به جای خدا معبودانی گرفتند، به امید آن که یاری داده شوند. (۷۴)

مشرکین خدایانی که می­گرفتند همه به این امید بود که آن خدایان، ایشان را یاری کنند، چون عامّه مشرکین این اعتقاد غلط را داشتند، که تدبیر امورشان به این خدایان واگذار شده، و خیر و شرّشان هر چه هست در دست خدایان قرار گرفته، و آن خدایان را عبادت می­کردند، تا آنها را راضی نگه دارند، که بر آنها خشم نگیرند، و نعمت را از آنها قطع نکنند، و بلا و مصیبت برایشان نفرستند. پس در واقع مشرکین وحدانیت خدای تعالی را در ربوبیت و تدبیر عالم قبول نداشتند[۶].

 لَا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ‌هُمْ وَهُمْ لَهُمْ جُندٌ مُّحْضَرُ‌ونَ ﴿٧۵

نمی­توانند آنها را یاری کنند، و اینان برای آنها سپاهی احضار شده­اند. (۷۵)

یعنی خدایانی که مشرکین برای خود گرفته­اند، تا ایشان را یاری کنند، نمی­توانند ایشان را یاری کنند، چون این خدایان مالک هیچ خیر و شرّی نیستند، و مالک مطلق خداست. مشرکین در دنیا تابع و پیرو خدایان شدند و مطیع ایشان گشتند، در نتیجه در قیامت که خدایان ایشان احضار می­شوند، ایشان نیز احضار خواهند شد تا دربرابر خدایان خود، کیفر شرک خود را بچشند.[۷]

 فَلَا یَحْزُنکَ قَوْلُهُمْ  إِنَّا نَعْلَمُ مَا یُسِرُّ‌ونَ وَمَا یُعْلِنُونَ ﴿٧۶

پس گفتار آنها تو را محزون نکند، قطعاً ما آنچه را پنهان می­دارند و آنچه را آشکار می­سازند، می­دانیم. (۷۶)

می­فرماید: وقتی حقیقت حال مشرکین از این قرار بود، که آن چیزهایی که برای خود یار فرض کردند، قدرت نداشتند که ایشان را یاری کنند، از سوی دیگر، هم مشرکین و هم یاوران فرضیشان برای عذاب حاضر می­شوند، پس تو از شرک ایشان غمگین مشو، برای این که ما از کار آنها غافل نیستیم، تا بتوانند از عذاب ما فرار کنند، پس تو از سخنان ایشان محزون نشو، چون ما از سخنان پنهان و آشکار آنها با خبریم.[۸]

 أَوَلَمْ یَرَ‌ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَهٍ فَإِذَا هُوَ خَصِیمٌ مُّبِینٌ ﴿٧٧

آیا این انسان نمی­داند که او را از نطفه ای آفریده­ایم، که هم اکنون دشمنی آشکار شده است. (۷۷)

یعنی این از عجایب است که انسان  می­داند که ما او را از نطفه­ای حقیر و پشیز آفریدیم، با این حال ناگهان دشمنی سر سخت برای خود ما می­شود، و به خصومت و جدال اصرار می­ورزد.[۹]

 وَضَرَ‌بَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِیَ خَلْقَهُ  قَالَ مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَ‌مِیمٌ ﴿٧٨ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّ‌هٍ  وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ ﴿٧٩

و برای ما مثلی آورد و آفرینش خود را فراموش کرد، گفت: چه کسی استخوان­ها را که چنین پوسیده است زنده می­کند. (۷۸) بگو: همان کسی که نخستین بارآن را آفرید، زنده اش می­کند، و او به هرگونه آفرینشی آگاه است. (۷۹)

آیه شریفه به گونه­ای بیان شده که گویی پاسخی است در مقابل سؤالی که از او شده، و آن سؤال این بوده: انسان­ها در انکار معاد چه مثلی زده­اند؟ و در جواب بفرماید: گفتند چه کسی این استخوان­های پوسیده را ترمیم می­کند؟ پس معنای آیه این است: علتی که سبب شد او این مثال را بزند، این بود که خلقت اولیه­ی خود را از نطفه­ی ناچیز فراموش کرده بود، والاّ اگر خلقت بار اول خود را در نظر داشت، خودش جواب این اشکالش را می­داد، و کلام خود را ردّ می­کرد، هم چنان که خدای تعالی این جواب را به رسول گرامی خود این طور تلقین کرد، که بگو: همان کسی آن را زنده می­کند که نخستین بار آن را آفرید. کلمه (إنشاء) به معنای ایجاد ابتدایی است.[۱۰] اگر امروز استخوان پوسیده­ای از او به یادگار مانده، روزی بود که حتی این استخوان پوسیده هم نبود، و حتی خاکی هم وجود نداشت، آری آن کسی که او را از عدم آفرید، تجدید حیات استخوان پوسیده­ای برایش آسان­تر است. و اگر فکر می­کنید که این استخوان پوسیده  وقتی که خاک شد و پراکنده گشت، چه کسی می­تواند آن اجزا را بشناسد و از نقاط مختلف گردآوری کند؟ پاسخ این است که او از هر مخلوقی آگاه است، و تمام ویژگی­های آنها را می­داند. پس کسی که چنین علمی و چنان قدرتی دارد، و جهل و نسیان در او راه ندارد، مسأله ی معاد و زنده کردن مردگان مشکلی برایش ایجاد نمی ­کند. لذا می­تواند تمام ذرات بدن هر انسانی را در هر گوشه­ای از کره زمین که باشد، با یک فرمان جمع آوری کند، همان طور که آهن­ربا با براده­های آهن این کار را می­کند.[۱۱]

 الَّذِی جَعَلَ لَکُم مِّنَ الشَّجَرِ‌ الْأَخْضَرِ‌ نَارً‌ا فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ ﴿٨٠

همان که برایتان از درخت سبز آتش آفرید، و به ناگاه  شما از آن آتش می­افروزید. (۸۰)

 طبق گواهی علوم طبیعی هر ترکیب شیمیایی که انجام می­یابد، یا باید توأم با جذب انرژی خاصی باشد، یا آزاد کردن آن، بنابراین هنگامی که درختان به عمل کربن­گیری مشغولند، طبق این قانون احتیاج به وجود یک  انرژی دارند، و در این جا از گرما و نور آفتاب به عنوان یک انرژی فعال استفاده می­کنند. به این ترتیب هنگام تشکیل چوب­های درختان مقداری از انرژی آفتاب نیز در دل آنها ذخیره می­شود، و به هنگانی که چوب­ها را می­سوزانیم، همان انرژی ذخیره شده آفتاب آزاد می­گردد، زیرا بار دیگر کربن با اکسیژن هوا  ترکیب شده و گاز کربن را تشکیل می­دهد و اکسیژن و ئیدروژن آزاد می­گردد. حال برای نزدیک­تر کردن این معنا به ذهن که چگونه چیز مُرده زنده می­شود، جواب می­دهد: نور و حرارتی که توسط آفتاب در فضا پراکنده می­شود و برگ و شاخه­ی درختان را نوازش می­دهد، هرگز نابود نمی­شود، بلکه تغییر چهره داده و دور از چشم ما انسان­ها در درون ذرات چوب و شاخه و برگ درختان پنهان شده است، و هنگامی که یک شعله­ی آتش به چوب خشکیده  می­رسد، رستاخیز آن شروع می­شود، تمام آن چه از انرژی آفتاب در درخت پنهان بود، در آن لحظه حشر و نشورش ظاهر می­شود، بی آن که حتّی به اندازه­ی روشنایی یک شمع در یک زمان کوتاه از آن کم شده باشد، و به این ترتیب رستاخیز انرژی می­تواند به خوبی رستاخیز انسان­ها را بیان کند. با این توضیح معلوم شد که چرا آیه فرموده درخت سبز، چون فقط این درخت است که خاصیت ذخیره کردن نور آفتاب را دارد، و الاّ چوب خشک فاقد قدرت انرژی گیری از آفتاب است[۱].

 أَوَلَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضَ بِقَادِرٍ‌ عَلَىٰ أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم  بَلَىٰ وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ ﴿٨١

آیا کسی که آسمان­ها و زمین را آفریده قادر نیست که مانند ایشان را بیافریند؟ چرا، و او آفریدگار آگاه است. (۸۱)

یعنی چگونه ممکن است کسی این جرئت را به خود بدهد که بگوید: خدایی که عوالم آسمان­ها و زمین را با آن وسعتی که دارند خلق کرده، و آن نظام عجیبی که در سراسر آن برقرار کرده، به طوری که تک تک اجزای این نظام، فوق العاده شگفت انگیز است، که یک نمونه آن نظام­های موجود در خصوص عالم انسانی است، نمی­تواند مثل همین مردم را دوباره خلق کند؟ نه، هرگز چنین چیزی ممکن نیست ، بلکه او خلّاقی     (قدرت بر خلق بسیار دارد)، علیم است (خدای تعالی نه چیزی را فراموش می­کند، و نه نسبت به چیزی جاهل است). امّا منظور از خلق کردن مثل کفار، برگرداندن ایشان بعد از مردن است، برای کیفر اعمالشان. پس انسان موجودی مرکب از نفس و بدن است، و بدن انسان در این عالم دستخوش تحلیل رفتن و دگرگون شدن است، و دایماً اجزای آن تغییر می­کند، در نتیجه هر لحظه بدن انسان ، در حال تغییر کردن است، امّا چون روح آدمی مجرد است، و منزه از تغییرات است، لذا شخصیت انسان را در همه­ی زمان ها حفظ می­کند. پس بدنی که بعد از مرگ، کالبد آدمی می­شود، وقتی با بدن قبل از مرگش مقایسه شود، مثل آن بدن خواهد بود، نه عین آن، ولی شخصیت انسان همان شخصیت است، برای این که آن روحی که وحدت بدن قبل از مرگ را در تمامی مدت عمر حفظ می­کرد، همین روحی است که بعد از مرگ در کالبد وی درآمده، هم چنان که بدن­های متعدد قبل از مرگ به خاطر یکی بودن روح یکی بود، بدن بعد از مرگ و قبل از مرگ هم به خاطر یکی بودن روح یکی است و عین همند.[۲] بنابراین، آن جایی که روح انسان که نزد خدا محفوظ است، به بدن ­های جدید آنها تعلق گیرد، تعبیر به خلق کردن می­شود. امّا آن جایی که بدن­های از هم متلاشی شده، جمع آوری می­شوند، قبل از آن که روح انسان به آن بدن تعلق گیرد، این بدن مثل بدن دنیایی است و نه عین آن.[۳]

إِنَّمَا أَمْرُ‌هُ إِذَا أَرَ‌ادَ شَیْئًا أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ ﴿٨٢

فرمان او هرگاه چیزی را اراده کند، تنها این است که به او بگوید: باش، پس می­شود. (۸۲)

همه چیز به یک اشاره و فرمان او بسته است، و کسی که دارای چنین قدرتی است، آیا جای این دارد که در احیای مردگان به وسیله او تردید شود؟ بدیهی است امر و فرمان الهی در اینجا به معنی امر لفظی نیست، هم چنین جمله (کُن، بوده باش) جمله­ای نیست که خداوند به صورت لفظ بیان کند، چرا که او نه لفظی دارد و نه نیازمند به الفاظ است، بلکه هنگامی که خدا چیزی را اراده کند، بلافاصله تحقق می­یابد، به طوری که بین اراده­ی او و وجود اشیا فاصله­ای وجود ندارد. و به عبارت دیگر در افعال خدای تعالی دو مرحله بیشتر وجود ندارد، مرحله­ی اراده و مرحله­ی ایجاد، و در این میان به هیچ چیز و سبب دیگری نیازمند نیست. چه زیبا می­فرماید علی (علیه السلام):  او هر چه را اراده کند به آن می­گوید: باش، آن بلا درنگ موجود می ­شود، امّا کلام او نه صوتی است که در گوش­ها نشیند، و نه فریادی است که شنیده شود، بلکه سخن خدا همان فعل اوست، که ایجاد می­کند، و پیش از او چیزی وجود نداشته، و اگر بود خدای دومی محسوب می­شد.از این گذشته اگر پای لفظی در میان آید، دو اشکال وجود دارد: نخست این که این لفظ خود مخلوقی از مخلوقات است، و برای ایجاد آن «کُن» دیگری لازم است، و تسلسل ادامه دارد. دیگر این که هر خطابی مخاطبی می­خواهد، و هنگامی که چیزی موجود نشده، چگونه خداوند او را با جمله «کن» مخاطب می­سازد؟[۴]

فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْ‌جَعُونَ ﴿٨٣

پس منزه است خدایی که  مالکیت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده می­شوید. (۸۳)

یعنی چون حاکمیت و مالکیت بی قید و شرط همه چیز به دست قدرت خداست، و چنین خدایی از هرگونه عجز و ناتوانی منزه و مبرّاست، پس احیای مردگان و پوشاندن لباس حیات بر استخوان­های پوسیده، و خاک ­های پراکنده مشکلی برای او ایجاد نخواهد کرد، و چون چنین است به طور یقین همه­ی شما به سوی او بازمی­گردید و معاد تحقق می­یابد.[۵]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۶۴[۱]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۷۹-۱۷۷[۲]

-خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص۹۶۸[۳]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۷۲-۴۷۱[۴]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۷۳[۵]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۳۵-۴۳۳[۱]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۳۷-۴۳۶[۲]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۴۱-۴۳۸[۳]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۴۲-۴۴۱[۴]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۷۳-۱۷۱[۵]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۷۳[۶]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۷۴[۷]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۷۵-۱۷۴[۸]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۷۵[۹]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۷۵[۱۰]

-نمونه، ج۱۸، ص۴۶۰-۴۵۹[۱۱]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۵۹[۱]

-نمونه، ج۱۸،ص۴۱۹-۴۱۸[۲]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۶۰[۳]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۶۱-۱۶۰[۴]

-خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص۹۶۴[۵]

-المیزان، ج۱۷، ص۱۶۵-۱۶۲[۶]