ترجمه و تو ضیح سوره ص ۴۴ -۲۱

وَهَلْ أَتَاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُ‌وا الْمِحْرَ‌ابَ ﴿٢١ إِذْ دَخَلُوا عَلَىٰ دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قَالُوا لَا تَخَفْ خَصْمَانِ بَغَىٰ بَعْضُنَا عَلَىٰ بَعْضٍ فَاحْکُم بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَىٰ سَوَاءِ الصِّرَ‌اطِ ﴿٢٢

و آیا خبر شاکیان که از دیوار محراب بالا رفتند، به تو رسید. (۲۱) وقتی بر داود درآمدند،پس او از آنها به هراس افتاد. گفتند: نترس دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری تجاوز کرده، پس میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدایت کن.(۲۲)

در این آیات بحث ساده و روشنی درباره ی قضاوت داود را مطرح می کند و می فرماید: ای محمد! آیا این خبر به تو رسیده که قومی شاکی و متخاصم از دیوار محراب داود (ع) بالا رفتند؟ دو طایفه ی متخاصم بر داود وارد شدند در حالی که آنجناب در محرابش بود، و چون این قوم از راه معمولی و عادی بر او وارد نشدند، بلکه از دیوار محراب بالا آمده و داخل شدند، و به همین جهت داود از ورود ایشان به فزع می افتد. فزع به معنی نفرتی است که در اثر برخورد با منظره ی هولناکی به آدمی دست می دهد، و او را وادار به دفاع می کند، و این از فضایل است و مربوط به مواردی که مکروه و ناملایمی در شرف پیش آمدن است، و دارندگان این فضیلت آن مکروه را دفع می کنند. آن قوم وقتی فزع داود را دیدند، خواستند او را دلخوش و آرام سازند، و فزعش را تسکین دهند، لذا گفتند: نترس، ما دو طایفه متخاصم هستیم که بعضی بر بعضی ظلم کرده است، ای داود! بین ما حکمی کن که به حق باشد، و در حکم کردنت ستم روا مدار و ما را به راه وسط و طریق عدل و میانه راهنمایی کن.

إِنَّ هَـٰذَا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَهً وَلِیَ نَعْجَهٌ وَاحِدَهٌ فَقَالَ أَکْفِلْنِیهَا وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ ﴿٢٣ قَالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِکَ إِلَىٰ نِعَاجِهِ وَإِنَّ کَثِیرً‌ا مِّنَ الْخُلَطَاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِیلٌ مَّا هُمْ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ‌ رَ‌بَّهُ وَخَرَّ‌ رَ‌اکِعًا وَأَنَابَ ۩ ﴿٢۴

این برادر من است، او را نود و نه میش و مرا یک میش است، پس می گوید: آن را هم به من واگذار، و در سخن بر من چیره شده است.(۲۳) گفت: قطعا او در مطالبه میش تو که بر میش های خود بیفزاید بر تو ستم کرده است، و در حقیقت بسیاری از شریکان به یکدیگر ستم روا می دارند، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، و این ها هم اندکند، و داود فهمید که او را آزموده ایم، پس از پروردگارش آمرزش طلبید و به سجده افتاد، و با تواضع بازگشت. (۲۴)

یکی از افراد دو طایفه، به یک نفر از طایفه دیگر اشاره می کند و می گوید: این برادر من است که ۹۹ میش دارد، و من یک میش بیشتر ندارم، اما او اصرار می کند که این یکی را هم به من واگذار، در این جا حضرت داود (ع) قبل از آن که سخن طرف مقابل را بشنود، رو به شاکی کرد و گفت: او با درخواست یک میش تو برای افزودن به میش های خودش بر تو ستم کرده، اما این تازگی ندارد و بسیاری از دوستان و افرادی که با هم سر و کار دارند، نسبت به یکدیگر ستم می کنند، مگر کسانی که ایمان دارند و عمل شایسته انجام می دهند، اما عده ی آنها کم است. تنها این گروهند که در دوستی و معاشرت رعایت حقوق یکدیگر را کرده و کمترین تعدّی به هم روا نمی دارند. طرفین دعوا با شنیدن این سخن داود قانع شدند و مجلس را ترک کردند، اما داود در فکر فرو رفت با این که می دانست قضاوت عادلانه ای کرده است، چون طرف دیگر هیچ شکایتی نکرد، اما چون آداب ظاهری قضاوت را به جا نیاورد و بدون شنیدن گفتار طرف دیگر قضاوت کرد، سخت پشیمان شد، و یقین کرد خدای تعالی او را با این جریان آزموده است، پس از پروردگار خود طلب آمرزش کرد، و بی درنگ به حالت رکوع درآمده توبه کرد. در واقع حضرت داود(ع) در طرز قضاوت به خطا رفت، نه در صدور حکم و این حاکی از مهارت وسیع ایشان در امر داوری است، اما نحوه ی ورود غیر عادی که آزمایش الهی بود تا روش قضاوت را به داود بیاموزد، او را چنان شتاب زده کرد که قبل از این که سخن طرف مقابل را بشنود، حکم عادلانه ی خود را یک جانبه صادر می کند.

نکته: علامه طباطبایی (ره) می فرماید: این واقعه یک واقعه ی طبیعی نبوده، چون اگر طبیعی بود، باید آن اشخاص که یا انسان بوده اند، و یا ملک، از راه طبیعی بر داود وارد می شدند، نه از دیوار و نیز با اطلاع قبلی وارد می شدند، نه به طوری که او را دچار فزع کنند، و دیگر این که اگر امری عادی بود، داود از کجا می فهمید که جریان صحنه ای بوده برای امتحان او. در نتیجه این احتمال قوی به نظر می رسد که واقعه ی نامبرده، چیزی بیش از یک تمثل نظیر رؤیا نبوده، که در آن حالت افرادی را دیده که از دیوار محراب…..، چون خواننده عزیز متوجه باشد که ساحت مقدس داود منزه از نافرمانی خداست، چرا که خدای تعالی آنجناب را خلیفه خود خوانده، و قبلا تصریح کرده بود به این که حکمت و فصل الخطابش داده، و چنین مقامی با خطای در حکم نمی سازد.

فَغَفَرْ‌نَا لَهُ ذَٰلِکَ وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَىٰ وَحُسْنَ مَآبٍ ﴿٢۵ یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْ‌ضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّـهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّـهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ ﴿٢۶

پس بر او بخشیدیم و بی شک او را نزد ما تقرب و سرانجامی نیکوست. (۲۵) ای داود! ما تو را در زمین جانشین کردیم، پس میان مردم به حق داوری کن و زنهار از هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا به در کند. البته کسانی که از راه خدا به در می روند، به سزای آن که روز حساب را از یاد برده اند عذابی سخت خواهند داشت. (۲۶)

ما این ترک اولای او را بخشیدیم و مشمول لطف خود ساختیم، او در درگاه ما مقرّب و دارای مقام والاست، و نزد ما سرانجام نیک که همان بهشت و نعمت های اخروی است دارد. سپس می فرماید: ای داود! ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم، یعنی اخلاق و صفاتت باید مانند اخلاق و صفات خدا باشد، و آنچه خدا اراده می کند، اراده کنی، و آنچه خدا حکم می کند، همان را حکم کنی و چون خدا همواره به حق حکم می کند، تو نیز در میان مردم جز به حق حکم نکن، و جز راه خدا راهی نرو، و از آن راه تجاوز و تعدی نکن، و در داوری بین مردم پیروی هوای نفس نکن، که از حق گمراهت می کند، همان حقی که راه خداست. قطعاً پیروی از هوای نفس باعث می شود انسان از روز حساب غافل شود، و عذاب شدید روز قیامت را فراموش کند. در این آیه شریفه دلالتی است بر این که هیچ معصیتی از معاصی جدای از فراموش کردن روز حساب نیست.

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْ‌ضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلًا ذَٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ کَفَرُ‌وا مِنَ النَّارِ‌ ﴿٢٧

و آسمان و زمین و آنچه را که میان این دو است به باطل نیافریدیم. این گمان کسانی است که کافر شدند، پس وای بر کافران از آتش.(۲۷)

آیه شریفه روز حساب را اثبات می کند و می فرماید: اگر امر خلقت باطل و بیهوده باشد، و موجودات یکی پس از دیگری خلق و سپس فانی می شوند، و هیچ هدفی در کار نباشد، صدور چنین خلقتی از خالق حکیم محال است، و در حکیم بودن خالق هم هیچ حرفی نیست، اما خلقت هدفدار است و برای همین روز حسابی درکار است، فقط کسانی که کافر شده اند چنین پنداری دارند که خدا عالم را باطل و بدون هدف خلق کرده، و روز حسابی که نتیجه امور معلوم می شود در کار نیست، پس وای به حال ایشان از عذاب آتش.

أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْ‌ضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ‌ ﴿٢٨

آیا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند،، همانند مفسدان در زمین می کنیم، یا پرهیزگاران را چون فاجران قرار می دهیم. (۲۸)

در واقع آیه استدلال دیگری برای اثبات معاد را ذکر کرده، و در آن چنین برداشت می کند: کمال انسان عبارت است از این که به عقاید حقه معتقد گشته و اعمال صالح انجام دهد، که فطرت خود او هم اگر سالم مانده باشد این عقاید حقه و اعمال صالحه را تشخیص می دهد. پس تنها کسانی که ایمان آورده و عمل شایسته کردند، و خلاصه تر آن که مردم با تقوا، انسان های کامل هستند، و اما مفسدان در زمین یعنی آنها که عقاید فاسد و اعمال فاسد دارند، و نام فجّار معرف آنان است، افرادی هستند که در واقع در انسانیتشان نقص دارند، و مقتضای آن کمال و این نقص اینست که در مقابل کمال حیاتی سعیده و عیشی طیب باشد، و در ازای آن نقص، حیاتی شقاوت بار، و عیشی نکبت بار باشد. بنابراین، اگر زندگی منحصر بر همین زندگی دنیا باشد، که نسبتش به هر دو گروه یکسان است، و حیاتی و زندگی دیگری نباشد، تا متناسب حال متقین و فجّار با آنها رفتار شود، معنایش اینست که خدا نخواسته حق هرکس را به صاحبش بدهد، و این خلاف عدالت اوست. درواقع این آیه شریفه نمی خواهد بفرماید: مؤمن و کافر یکسان نیستند، بلکه می خواهد فرق بین کسانی که ایمان آورده و عمل صالح کرده اند، با کسانی که این طور نیستند، را بیان کند، و به همین جهت دوباره مقابله را بین متقیان و فجّار قرار داد.

کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَ‌کٌ لِّیَدَّبَّرُ‌وا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ‌ أُولُو الْأَلْبَابِ ﴿٢٩

کتابی مبارک است که آن را به سوی تو نازل کردیم، تا در آیات آن بیندیشند و خردمندان پند گیرند.(۲۹)

می فرماید: این قرآن کتابی است که ما آن را به سوی تو نازل کردیم، کتابی است که خیرات و برکات بسیار برای عموم مردم و خواص از ایشان دارد، تا مردم در آن تدبر نموده به همین وسیله هدایت شوند، و آنها هم که صاحبان خرد هستند به وسیله قرآن متذکر شده، به سوی حق هدایت شوند.

وَوَهَبْنَا لِدَاوُودَ سُلَیْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿٣٠ إِذْ عُرِ‌ضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ ﴿٣١ فَقَالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ‌ عَن ذِکْرِ‌ رَ‌بِّی حَتَّىٰ تَوَارَ‌تْ بِالْحِجَابِ ﴿٣٢ رُ‌دُّوهَا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ ﴿٣٣

و سلیمان را به داود عطا کردیم، چه نیکو بنده ای! به راستی او بسیار رجوع کننده بود. (۳۰) آنگاه که نزدیک غروب، اسب های اصیل تندرو را به او عرضه کردند. (۳۱) پس گفت: واقعا من دوستی و توجه به اسبان را بر یاد پروردگارم مقدم داشتم، تا این که در پرده نهان شد. (۳۲) آن [ها] را نزد من باز آورید، و شروع به دست کشیدن بر ساق ها و گردن ها کرد. (۳۳)

می فرماید: ما فرزندی برومند همچون سلیمان را به داود بخشیدیم تا ادامه دهنده ی رسالت او باشد، آیه سپس از مقام سلیمان (ع) تعظیم و تکریم می کند، که او بسیار بنده خوبی است، و بسیار خدا را یاد می کند.در ادامه از روزی صحبت می کند که سلیمان (ع) به هنگام عصر از اسبان چابک خود سان می دید، حضرت به مرکب های تندرو بسیار اهمیت می داد، زیرا از ارکان اصلی یک ارتش نیرومند محسوب می شدند. برای آن که تصور نشود که علاقه ی سلیمان (ع) به اسب های پرقدرت جنبه ی دنیا پرستی دارد، بلافاصله می فرماید: که این اسبان را به خاطر یاد پروردگارم و دستور او دوست دارم، و می خواهم از آنها در میدان جهاد استفاده کنم. او که از مشاهده ی چنین اسبانی خرسند شده بود، همچنان آنها را نگاه می کرد تا از دیدگانش پنهان شدند. صحنه آن قدر جالب و زیبا بود، و برای فرماندهی مانند سلیمان (ع) نشاط آور بود که دستور داد بار دیگر اسب ها را بازگردانند. در این حال شخصاً شروع به نوازش اسب ها کرد، و به ساق ها و گردن آنها دست کشید.

وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَىٰ کُرْ‌سِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ ﴿٣۴ قَالَ رَ‌بِّ اغْفِرْ‌ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لَّا یَنبَغِی لِأَحَدٍ مِّن بَعْدِی إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ ﴿٣۵

و همانا سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسد را بیفکندیم، سپس به توبه باز آمد. (۳۴) گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حکومتی را به من ارزانی دار که هیچ کس را پس از من سزاوار نباشد. همانا این تویی که بسیار بخشنده ای. (۳۵)

علامه می فرماید: جسد نامبرده جنازه ی کودکی بوده که خدا آن را بر تخت سلیمان افکند، و جمله ی ( ثم أناب قال ربّ اغفر لی)، بر این دلالت دارد که سلیمان از آن جسد امیدها داشته، و یا ایده آل او در راه خدا بوده، و خدا او را قبض روح نموده جسد بی جانش بر تخت سلیمان (ع) افتاده، تا او بدین وسیله متنبه گشته، امور را به خود خدا واگذارد، و تسلیم او شود. پس سلیمان با دیدن این صحنه از خدا طلب آمرزش کرد، و گفت: پروردگارا به من ملکی عطا کن که بعد از من سزاوار احدی نباشد، که تو بسیار بخشنده ای. بعضی از این درخواست سلیمان بوی بخل را استشمام کرده اند، حال آن که چنین نیست، چون سلیمان حکومتی می خواست که توأم با معجزات و ویژگی های خاصی باشد تا حکومت او را از سایر حکومت ها متمایز سازد، و همان طور که موسی(ع) صاحب معجزه ی عصا و ید بیضا و … بود، حکومت او نیز دارای چنین معجزاتی باشد، و آیات بعدی مؤید این نظر است.

فَسَخَّرْ‌نَا لَهُ الرِّ‌یحَ تَجْرِ‌ی بِأَمْرِ‌هِ رُ‌خَاءً حَیْثُ أَصَابَ ﴿٣۶ وَالشَّیَاطِینَ کُلَّ بَنَّاءٍ وَغَوَّاصٍ ﴿٣٧ وَآخَرِ‌ینَ مُقَرَّ‌نِینَ فِی الْأَصْفَادِ ﴿٣٨ هَـٰذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ‌ حِسَابٍ ﴿٣٩ وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَىٰ وَحُسْنَ مَآبٍ ﴿۴٠

پس باد را دراختیار او قرار دادیم که به فرمان او هر جا می خواست به نرمی روان می شد. (۳۶) و دیوان را که بنّا و غوّاص بودند. (۳۷) و دیگر دیوان را به زنجیر بسته. (۳۸) این عطای ماست، پس بی حساب ببخش و یا امساک کن. (۳۹) و قطعا برای او در پیشگاه ما تقرب و فرجامی نیکوست. (۴۰)

درواقع خدای تعالی درخواست سلیمان را اجابت می کند، و حکومت ویژه ای با پنج مشخصه به او عطا می کند. ۱) ملکی به او می دهد که دامنه اش حتی باد را هم دربرگرفته و آن را مسخر وی می سازد، تا به امر سلیمان به هر جا بوزد، و طبق خواسته ی او به آسانی جریان یابد، و شاید بتوان گفت حکومت وسیع او این وسیله ی ارتباطی سریع را لازم داشته است، تا رییس حکومت بتواند در موقع لزوم به سرعت از تمام مناطق کشور مطلع و سرکشی لازم را بنماید. ۲) وسعت حکومت سلیمان علاوه بر باد، جنّ را هم شامل می شد و سلیمان اجنّه را نیز در تسخیر خود داشت، تا هر کدام که بنّایی را می دانسته برایش بنّایی کند، و آن که غوّاصی می دانسته از دریاها منابع گرانبها استخراج نماید. ۳) نیروهای مخرّب و شرور از جنیّان را تحت سلطه و اسارت سلیمان درآوردیم. ۴) به او اختیارات فراوان در بذل و بخشش ها داده شد، یعنی هر چه می خواست می توانست ببخشد یا نبخشد، زیرا در کم شدن عطای ما تأثیری نداشت، چون این عطا بی حد و حساب است. ۵) به او مقام والا در نزد پروردگار، و عاقبت نیک داده شد. که این می تواند پاسخی به تحریفات و نسبت های ناروایی که در تورات به آنجناب داده شده نیز باشد.

وَاذْکُرْ‌ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَ‌بَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ﴿۴١

و بنده ی ما ایوب را یادآور، آن گاه که پروردگارش را ندا داد که: شیطان مرا به رنجوری و عذاب افکنده است. (۴۱)

اگر آیه ایوب (ع) را « عبدنا » خطاب می کند برای اشاره به مقام والای او نزد پروردگارش است. جالب اینست که ایوب در دعایش اسمی از خودش نمی برد و این حاکی از تذلل و تواضع آنجناب در پیشگاه خداست. باید توجه داشت این که عذاب و گرفتاری را به شیطان نسبت داد از چند جهت قابل بررسی است. ۱) منظور از گرفتاری، رنج هایی است که به واسطه ی بیماری در بدن او و نیز از بین رفتن اموال سرشارش به وجود آمد. ۲) اما آن که این گرفتاری به شیطان نسبت داده شد، به دلیل این است که ایوب بنده ای بسیار شاکر بود، و شیطان به خدا عرضه داشت، که شکر أیوب به واسطه ی نعمت فراوانش است و الاّ اگر نعمت ها از او گرفته شود دیگر شاکر نخواهد بود. خدا به شیطان اذن می دهد که بر دنیای ایوب مانند بدن، مال، و اولادش مسلط گردد ( و نه بر دل ایوب که او صاحب مقام عصمت است و شیطان به دل او راهی ندارد )، پس در مدت کوتاهی سرمایه هایش از بین رفت، اما بر شکر ایوب افزوده شد. این بار شیطان بر بدن او مسلط می شود و او را دچار بیماری سختی می کند، اما باز از مقام شکر و صبر ایوب چیزی کم نمی شود. این دفعه شیطان مردم را وسوسه می کند تا از ایوب دوری کنند، با این بیان که اگر او پیامبر است، پس چرا این قدر بلا او را احاطه کرده، لذا مردم شروع به سرزنش و استهزای ایوب می کنند و کار به جایی می رسد که تمام نزدیکانش ترکش کردند، مگر همسر فداکارش، و این تنها گذاشتن نزدیکان هرچند از همه ی رنج ها عذاب آورتر بود، اما باز موجب بی صبری ایوب نشد و تنها رو به خدا کرد و فرمود: پروردگارا شیطان من را دچار رنج و گرفتاری کرده است.

نکته: معلوم می شود خدا گاهی به شیطان اجازه تصرف در دنیای انبیا را می دهد تا پایه صبر و حوصله ی بنده اش معین شود، و این به معنای آن نیست که شیطان هرچه دلش خواست انجام دهد بلکه در چارچوب اذن خدا عمل می کند.

ارْ‌کُضْ بِرِ‌جْلِکَ هَـٰذَا مُغْتَسَلٌ بَارِ‌دٌ وَشَرَ‌ابٌ ﴿۴٢ وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَ‌حْمَهً مِّنَّا وَذِکْرَ‌ىٰ لِأُولِی الْأَلْبَابِ ﴿۴٣

با پای خود به زمین بکوب، اینک این شستشوگاهی است خنک و نوشیدنی(۴۲) کسانش و مانند آنها را همراه آنها به او بخشیدیم، تا رحمتی از جانب ما و تذکری برای خردمندان باشد.(۴۳)

در واقع ایوب (ع) چون از عهده ی آزمایش الهی موفق بیرون آمد، خدا دعایش را مستجاب می کند، و درهای رحمتش را بر وی می گشاید. از کلمه (ارکض، بکش، بکوب ) فهمیده می شود که آنجناب در آن موقع آن قدر از پا درآمده بوده که قادر به ایستادن و راه رفتن با پای خود نبوده، و در سراپای بدن بیماری داشته، و خدای تعالی اول مرض پای او را شفا داده، و دوم این که چشمه ای در آنجا برایش جوشانده، و اینک دستور می دهد از آن چشمه حمام بگیرد، و بنوشد، تا ظاهر و باطن بدنش از سایر مرض ها بهبودی یابد. در روایات آمده که تمامی کسان او به غیر همسرش مرده، و آنجناب به داغ همه ی فرزندانش مبتلا شده بود، و بعداً خدا همه را برایش زنده کرد، و آنان را و مثل آنان را به آنجناب بخشید. و بعضی ها گفته اند: که فرزندانش در ایام ابتلایش ( مرضش) از او دوری کردند، خدا با بهبودیش آنان را دوباره دورش جمع کرد، و همان فرزندان زن گرفتند و بچه دار شدند، پس معنای این که خدا فرزندانش را و مثل آنان را به وی بخشید همین است که آنان و فرزندان آنان را دوباره دورش جمع کرد. سپس می فرماید: ما این کار را کردیم برای این که رحمتی از ما به وی بوده باشد، و نیز تذکری برای صاحبان عقل باشد، تا با شنیدن سرگذشت آنجناب متذکر شوند.

وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِ‌ب بِّهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرً‌ا نِّعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿۴۴

یک دسته ای ترکه به دستت بگیر و با آن بزن و سوگند مشکن. همانا ما او را صبور یافتیم. چه نیکو بنده ای بود! به راستی او بسیار بازگشت کننده بود. (۴۴)

حضرت ایوب (ع) سوگند خورده بود که اگر حالش خوب شد، همسرش را صد تازیانه بزند چون در امری او را ناراحت کرده بود،    ( همسر ایوب نزد مردم می رفت تا صدقه ای بگیرد، و طعامی برای ایوب فراهم کند و چون گیسوانی زیبا داشت، به او گفتند: ما به تو طعام می دهیم به شرطی که گیسوانت را به ما بفروشی، ایشان از روی ناچاری و به منظور این که همسرش ایوب گرسنه نماند، گیسوان خود را فروخت. ایوب چون دید گیسوان همسرش بریده ، قبل از این که از جریان بپرسد سوگند خورد که صد تازیانه به او بزند، و چون همسرش علت بریدن گیسوانش را شرح داد، ایوب (ع) غمگین شد، که این چه سوگندی بود که من خوردم )، و چون خدای تعالی سلامتی را به او برگرداند، به وی فرمود: تا یک مشت شاخه به عدد سوگندی که خورده، یعنی صد عدد، دست گرفته یک بار آن را به همسرش بزند، که سوگند خود را نشکسته باشد. سپس آیه شریفه می فرماید: اگر ما او را (عبد) نامیدیم، برای این بود که او را صابر یافتیم، و چه بنده خوبی که بسیار به خدا رجوع می کرد.